اینونخونید .............اشغال نوشتم

من دیوونم

خودم اینو میدونم

خیلی خستم

خیلی

این روزا داغونم

چشمام طوری گود رفته که ننه جون بهم شک کرد

میخواست مطمئن شه که چیزی مصرف نمیکنم

حالا بیا و بهش ثابت کن که حتی لب به سیگار هم نمیزنم

این روزا بغض دارم

یه بغض سنگین و خفه کننده

به هر چیزی حسودی میکنم

حتی لبخند یه بچه

حتی به گربه هام

دیگه بریدم

اونقدر دارن از همه طرف بهم فشار میارن که دارم قید خیلی چیز ها را میزنم

صدای (ر) : سارا .......بس کن .......تا کی میخوای بچسبی به اون زمینها

کف اتاقم چمژاتمه میزنم و اشک میریزم

ولی دلم خالی نمیشه

صدای ننه جون : سارا ..........این زمینها اصالت خانوادگیته........نمیتونی همینطوری رهاشون کنی

صدای اردلان : من اینجا صحبت کردم ......دکتر.........پروژتو کامل خونده و فکر میکنه میشه روش حساب کرد ........خیلی سریع برای اومدن اقدام کن

صدای لیلا : خری .........د خری ........این مردم حالیشون نیست......اینا جز خوردن و خوابیدن و کردن و دادن هیچی نمی فهمن.........واسه کیا داری دل می سوزونی .......بیا پیش ما..........اینجا درسته غریبیم ولی آزادیم.......سارا اونجا هرز میری .......بیا یکم معنی زندگی کردنو بفهم

صدای رکسانا : بیا .........همه دارن کم کم جمع می کنن و میرن........راستشمنم واسه آخر هفته بلیط دارم........یه سر میرم پیش بهرامو اردلان...شاید هم موندم........چه می دونم

و خودم : بس کنید...............دارم دیوونه میشم .

۳ تا از بهترین دوست دخترهام به استرالیا مهاجرت کردن ............

بهترین دوست پسرم رفت انگلیس .........به قول خودش هر جا بهتر از اینجا حتی جهنم ........

حالا من.........

دارم   ضمخت    می شم

دیگه نمی خندم.......

برای هر حرف و کاری باید قیافه بگیرم

کوچکترین لبخند توی محیط کار بیچارم می کنه

کثافت کشور رو گرفته

برای مزرعه باید جون بکنم

برای گرفتن حقوقم باید بههر کس ونا کس روبندازم .........تا ۳ ماه ۳ ماه ندن

برای وامی که زیرش رفتم ...............باید خورد بشم

باید هر شب بترسم از حرف مردم

باید مخفی بشم

فراموش کردم تیپ زدن چی بود

فراموش کردم زندگی کردن چی بود

هوا گرمه

من تو این لباسها گم شدم

دلم میخواد لخت بشم

دلم می خواد برقصم

دلم بازو می خواد

وقتی با (ر) تلفنی صحبت میکنم بغض می کنم

به شدت افسرده شدم

میزنه گاهی اوقات به سرم همه چیز رو بفروشم و برم گورمو از این سرزمین گم کنم

از مردم بیزار شدم

از قیافه این مردم منفی و حسود و بدخواه بیزار شدم

دارم عوام می شم

دیگه نمیتونم فکر کنم

از کتابها دور شدم

فیلمها برام مسخره شده

دلم ...............

گاهی اوقات به مرگ خیلی جدی فکر میکنم

دیروز نزدیک بود......................

بریدم

بریدم

فقط نوشتم تا خالی بشم

--------------------------------------------

تا مغز استخوان
می سوزاند و می سوزاند
به دیوار چنگ می زنم
به سنگ چنگ می زنم
استخوان می سوزد
کسی را هوای گوش دادن به ناله هایم نیست
تنها
تنها
می بینم مردمی را که کورند و کرند و دیوانه
شاید باید
ما نیز اینچنین شویم

 شعر از خودم ( ۱۲/ ۴/۸۶ )