کلی حرف دارم
ولی دستام خستن
چشمام خیسن
و دلم هم نیز
-----------------------------------

رفت
رفت
و خودم موندم با بدرقه راهش ......دعا هام..........
وقتی هیکل موزون و مردونش میون جمعیت گم شد
وقتی آخرین بوسه رو براش فرستادم
و وقتی اشکی روی گونه هام غلت زد و افتاد
فهمیدم رفت
رفت
و خودم موندم با یک دنیا ................
--------------------------------------

پیرمردی بهم شکلات تعارف کرد
صداش تو گوشم پیچید : دخترم بفرما ...مشگل گشاست....
-----------------------------------------
دستام سردن مثل نگاهم
این روزا به مردم خیلی نزدیک شدم
این روزا وقتی توی اتوبوس واحد این ور و اون ور میرم بیشتر هم وطن هامو درک می کنم
این روزها به هر راننده اتوبوس واحد خیلی جدی و از سر دلسوزی خسته نباشید میگم
این روزها دلم برای پلیس سر هر چهار راه کباب میشه
و به خودم میقبولونم که باید بفهمم و هم دردی کنم
هوا از هر زمانی بیشتر گرم شده.......و من هر روز به خودم میگم :راه کدومه؟
-------------------------------------------

هفته زن بود........
۲ تا از دوست پسرهای قدیمی فقط تبریک گفتن.......
(ر) هم که پیشش بودم یکهو یادش افتاد که چیزی نخریده......
با خنده گفت ۲ هفته دیگه روز مرد برات میخرم
مسخرس........
چون الان دیگه نیست که حتی روز مرد کنارش باشم
سفر به خیر رفیق
------------------------------------

زن ..........
موجودی زیبا و ظریف
آرام و قرار مرد
الهه زیبائی و طنازی داستانها
دلیل مبارزه قهرمانها........
دلیل جنگ و مردانگی مردها
حالا چی ازش مونده
یک دستمال کاغذی آلوده به ...........
یک موجود پژمرده و کسل
یک موجود سراسر نفرت
کجا رفت اونهمه محبت و عشق
کجا رفت اون آغوش همیشه باز برای مردها
زن افسانه شد
همانگونه که مرد و مردانگی افسانه شد.......

----------------------------------------
صدای سید: باید تحمل کنی.....
ـ نمیتونم .....به این چیزها ایمان ندارم......چرا باید تظاهر کنم
: تظاهر نکن...اطاعت کن.......
ـ نمیتونم.......
: باید سعی کنی.....
------------------------------------------
از کسانی که سیگار براشون حکم کلاس و پرستیژ داره بیزارم
امروز یکی از خانمهای همکار با چنان غرور و کبکبه سیگار پاین مسخرشونو دود میکردن از وجود خودم بیزار شدم.......
دخترک ۳۰ سال سن داره و مهندس شیمی این مملکته......
براش سیگار یعنی کلاس......
روسری نازک می پوشه همراه با اون مانتو های وزغی.....با اون سینه های ۲ تنی یخه مانتوش اونقدر بازه که من میتونم شکاف مابین اونها رو ببینم.......
بعد طوری لم میده روی صندلی که من از زن بودنم شرمنده می شم........
به خودم می گم : سارا بیخیال شو......خوب از حجاب خوشش نمیاد دلش می خواد آزاد باشه......
ولی وقتی نگاه هرزه و کثیفش چشم چرانه توی صحن کارخونه دنبال پرسنل می دوه حالت تهوع بهم دست میده.....
عجیبه.....
این خانم تازه به این بخش اومده....... تمام مدت یا داره ور الکی میزنه با مردها........یا داره دور سر خودش می چرخه.....
هر وقت هم میخوام بهش بگم چکار باید بکنه.......خیلی جدی میگه: ببخشید من اینجا موقت هستم........
گویا خانم .......دختر یکی از روسای کارخانه هستند.......یکی ازون گردن کلفتها.........
شاید برای همین به جای پوشش رسمی کار ........لباس راحتی تفریحی می پوشن......
من حتی در مدرک تحصیلاتی این خانم شک دارم........
شنبه که گذشت بلاخره بعد از ۳ ماه حقوقم رو به حسابم ریخته بودن....
یک ماه کم داشت......
اضافه کاری ها هم حساب نشده بود..........خلاصه آتیش گرفتم.......
وقتی رفتم و اعتراض کردم....
دیدم خانم مهندس هم اونجاست......که چی؟
: فلون فلون شده ها ........این چرا اینقدر کثر شده......مگه من جونم رو از سر راه اوردم دارم روزی ۸ ساعت مثل مردها کار میکنم..........برای چی اینقدر از حقوقم کثر شده
حالا اون مسئول محترمه داشت جوابشون رو میدادن : خانم........این قانونه..........شما از بخش .........به این بخش ............منتقل شدید ........به این دلیل و این دلیل ...........اینقدر از حقوقتون کثر شده..........
صدای داد خانم......
بلاخره سر و کله رئیس بخش پیدا شد ........همینکه خانم رو دیدن و علت رو پرسیدن.......گفتن: حتمی اشتباه شده.........من ترتیب کار رو می دم........شما نگران نباشید......چرا اصلا خودتون تشریف آوردین.......تلفن میزدین به خودم...........
حالا خانم یکهو شل شدن.......عشوه خرکی............و ادامه میدن به زر مفتشون
صدای آقای رئیس: حال پدر گرامیتون چطوره؟؟؟ سلام مخلصانه اینجانب رو به ایشون برسونید ...........
دیگه ۴ تا شاخ در آورده بودم......
صدای حسابدار بیچاره: خانم مهندس .........خانم......
خودم بر میگردم سمتش : بله
ـ بفرمائید.......این لیست .......ولی وجداناْ خون خودتونو کثیف نکنید.......دیدید که اینجا چه خبره........ولش کنید.....من خودم سعی میکنم ترتیبشو بدم اضافه کاریاتونو بگیرید..........اما انشاءالله تو ماه بعد.....خودتون هم پیشو بگیرید ....اون یک ماه هم که قانونه........آخر کار وقتی قراردادتون تموم شد باهاتون تصویه میکنن........
خودم که با دستاهای دراز...........و فکی پائین آمده برگشتم تو آزمایشگاه
خدای من اینجا کجاست؟ ایران؟ سرزمین اسلامی ؟
یا کشور کثافت و فساد .......
اینجا گناه کردن دیگه النی شده
------------------------------------
از کجای این ساختمون آب گرفته بگم
که هر جاشو دست میزنی فرو میریزه
------------------------------------
حالم خیلی خراب بود.......
نه از نظر روحی
که جسمی
رفتم دکتر.........دیگه نمیشد الکی گذشت.....
الان یک ماه میشه هی امروز فردا میکردم......
صدای خنده دکتر........بلند شد...: به به.......پس بلاخره بازم عود کرد........
خودم هم خندم میگیره.......
هزار جور آزمایش و کوفت نوشت برام.....
جیغم رفت به هوا که اینا حالا رو دفترچه بیمه میشه یا نه؟
دکتر با خنده گفت: چی شده خانم خانما .......خسیس شدی..... نکنه ورشکست کردی.....
و خودم: دکتر اگر شما هم مثل من باید ماهانه کلی چک پاس میکردین....حال و روزتون بهتر از من نبود.......شما هم باید میرفتین دکتر
صدای خنده دکتر پیر ذهنمو قلقلک میده.......
: اصلاْ عوض نشدی......البته خیلی خانم شدی و خوشگل.......ولی هنوز مثل بچگیات سرتق و یکدنده موندی........ حالا ببینم بنویسم یا باز معالجه رو نصف کاره ول میکنی........
ـ بنویسید........و..........
دکتر پیر..........
۱۰ سالی هست که مشتریشم........
یا بهتر بگم بدترین مشتریش
به قول خودش: بی فکرترینشون..........
----------------------------------------
صدای یک بچه کوچولو: خانم تو رو خدا.....واسه مادرتون بخرید........
صدای خودم به سمت (ر) : خوب یکی بخر .......
ـ به تو داره التماس میکنه نه من...........تازشم واسه چی؟
: خوب واسه من.........ناسلامتی منم زنم ها.......خوب حالا یک دسته گل بگیر عوض هدیه نخریدت........
ـ اوم.. .......بد هم نمی گی........بچه جون دسته ای چند؟؟؟؟؟؟؟ ای.......چراغ سبز شد........ببخشید عزیزم ........قسمت نبود.....
و راه می افته
به حالت دلخوری میگم: واسه بچه گفتم میخواستی میتونستی کمکش کنی.......
ـ اووووو کی میره اینهمه راهو.......ببینم چقدر مهربون شدی.....تو که خودت نمیذاشتی من بهشون پول بدم
: اون گدا بود........این بیچاره داره گل میفروشه.......
ـ خیلی خوب
کنار خیابون پارک میکنه..........برمیگرده.............سمت پسر بچه
وقتی برمیگرده ۵ تا دسته گل رز سرخ خریده.......
خودم: اینهمه.............
ـ همشو خریدم زودتر بره تو سایه........بچه بیچاره ...........
و خودم هیجان زده دسته گلها رو میگیرم..........
توی پارک سر محله (ر) دو تا خانم مسن نشستن دارن حرف میزنن
از ماشین پیاده می شم و گل بهشون میدم و روز مادر رو بهشون تبریک میگم
هر دو کلی ذوق میکنن..........
یکی از دسته گلها رو هم دادیم به لیلا ......خواهر (ر)
به (ر) گفتم: اینو هم ببر واسه مادرت........
ـ زیادش میشه......تو گلوش گیر میکنه
: (ر)..... اون مادرته....این چه طرز حرف زدنه........یالا.....اصلاْ بذار یک چیزی هم بخریم.......بعد ببریم..........
ـ من نمیخوام مگه زوره.........
: داری میری ابله.......... ممکنه دیگه ازین فرصتا پیدا نشه.........مادرته.......درد زایمانتو که کشیده...............
ـ اه...........گیر ۳ پیچ............ خودت یک چیزی بخر.........من اصلاْ حوصله پیاده شدن از ماشین رو ندارم........
: چی بخرم.........؟؟؟؟؟
ـ من چه میدونم..........
یک لحظه فکری مثل برق از ذهنم گذشت..........گفتم : برو.......برو فهمیدم چی بخریم........
براشون قواره لباس مجلسی از بهترین و مرغوب ترین پارچه تو بازار خریدم........وقتی خواستم پول بدم سرم سوت کشید......... ولی به روی خودم نیاوردم.......گفتم: ارزششو داره.........
خلاصه وقتی برگشتم تو ماشین .........(ر) با حالت بی تفاوتی نگاه کرد و گفت : بهت بگم آشغال خریده باشی مامانم بی تعارف جلوی چشمامون میندازه از پنجره بیرون...........
خندیدم وگفتم: نخیر نمیندازه........چرا اینطوری میگی.........
ـ چون مادر منه......میشناسمش........
: خیلی خوب..........حالا وایسا تا بدم این دسته گل رو تزئین کنن...........چند تا گل دیگه هم بهش اضافه کنن..........
صدای خندش به هوا رفت
وقتی جلوی خونه مادرش توقف کرد دلم هوری ریخت تو..........
کادو و دسته گل رو دادم دستش ...........
گفت: خوب تو هم بیا
گفتم: نه......من نیام بهتره.....می ترسم یک حرفی بهت بزنن.........
ـ زر نزن ..پیاده شو........میخوام مادر منو ببینی حرفامو درک کنی........تازه من دارم میرما..........چی میخواد بگه.........؟؟؟؟؟؟؟
وارد خونه که چه عرض کنم........خونه باغ بزرگ که بیشتر شبیه خانه ارواح می موند شدیم......
قبلاْ هم اینجا اومده بودم ولی وقتی مادر و پدر (ر) نبودن........
وارد سالن اصلی شدیم.........
همه چیز اینجا مرده..........
خونه مثل صاحبانش فسیل شده.......
مادر (ر) که بیشتر شبیه یک کدو قلقلزن بود تا .......صداش بلند شد که من توی اتاق تلویزیون ام........
رفتیم اونجا........
حتی بلند نشد از جاش.......
روشونو بوسیدم........
خیلی سرد بوسید........
(ر) منو معرفی کرد......و بعد من روز مادر رو تبریک گفتم و بهشون هدیه دادم.........
کمی تشکر خشک.....و بعد با حالت خاصی گفت: بفرماین...........
من و (ر) هم نشستیم........
اصلاْ مهربون نبود.......خشک و رسمی.......و بینهایت بدهیکل....ولی صورتش جوون مونده بود.....
تازه صداش هم خیلی زیبا بود........باید بگم وقتی جوون بوده باید خیلی دلبر بوده باشه
کلی ابهتش منو گرفت
تو دلم گفتم: صد رحمت به دیبا خانم..........
یک خانم میانسال تر و فرز اومد و شربت به لیمو آورد.........
و (ر) باهاش احوالپرسی کرد : چطوری زینت .....؟؟؟؟؟؟؟ پسرت بهتر شد ؟
ـ بله آقا دکتر...به لطف شما خیلی بهتر شده....شما خوبید؟
صدای مادر (ر): اوم......انتخاب تو دختر جون........
خودمو جمع و جور کردم و گفتم: قابل شما رو نداره.......آقای دکتر فرموده بودن سلیقه شما در چه حدیه......منم طبق سفارشاتشون عمل کردم........
ـ خوبه........معلومه جنس شناسی.......ببینم خیاط خوب هم سراغ داری؟
: بله ....یکی هست که سابقاْ برای خودم لباس میدوخت.........
ـ پس نشونیش رو توی اون دفترچه بنویس.......میخوام بدم برام بدوزه......دو هفته دیگه یک عروسی دعوت داریم.......مناسب اون مجلس هست..........
وقتی از خونه باغ اومدیم بیرون.......
انگار از زندان آزاد شده باشم بال در آوردم
صدای خنده (ر) ............
برای یک لحظه .سکوت.........دستمو گرفت و کشید......
تو بغلش ول شدم........
گیج نگاهش کردم یک ماشین از جلومون رد شد..........
یک دختر رانندش بود.........با حال خشونت باری نگاهمون کرد و رفت .....
(ر) باز خندید
من خجالت کشیدم که این چه کاری بود کردی.؟
گفت : هیچی میخواستم زورش بیاره که آورد..........
برمیگردم سمت ماشین.......
جلوی یکی از باغهای اونور خیابون ایستاد........
من و (ر) سوار ماشین شدیم
: اون کیه(ر)
ـ ج..ن.....د........ه
: مودب باش.....این چه طرز حرف زدنه........
ـ ببخشیده.....یک زنه....یک خانم دکتر ......که هر شب زیر یکیه......بهتر شد......مودب بودم.......
: یعنی چی؟ تو از کجا میدونی......تازشم باشه.......به تو چه ربطی داره.......
ـ شاید درست بگی ........... این زنیکه لیاقت همینو هم نداره.....
: پدر کشتگی باهاش داریها...........
ـ همین هرزه خانم ..باعث شد که من نمونم اینجا.........
: چی؟
ـ هیچی ولش کن.......
: یالا بگو ببینم.....چی شده....؟ چکار کرده؟ نکنه باهاش دوست بودی
ـ من غلط بکنم با همچین نکبتی رفاقت کرده باشم.........ولو واسه یک شب.......
وقتی (ر) همه ماجرای اون خانم رو با رئیس دانشگاه تعریف کرد و گفت چطوری زیر آبشو زدن........و اون بلا رو سرش درآوردن.....
داشتم دیوونه می شدم......
دلم یمخواست پیاده شم برم صورت دخترک رو بیارم پائین........
این روزها خیلی از جنس خودم بیشتر بیزارم......
بیشتر از جنس مرد حتی...........
خدا به ایران رحم کنه............. |