امروز ازون روزهای عجیب و غریب بود
صبح به زور چشمامو باز کردم
ساعت خوابیده بود..........
وقتی ساعت مچیمو نگاه کردم جیغم به هوا رفت
ساعت ۶ و نیم بود
نمیدونم چطور لباس تنم کردم پریدم تو ماشین
مثل دیوونه ها پامو گذاشتم روی گاز ...............
وسطهای راه......... دیدم ۳ تا ماشین خوردن به هم........
راه رو بسته بودن........
مجبور شدم وایسم....... گیج و ویج باقی دکمه های مانتوم رو بستم.........
صدای زجه یک زن........ از ماشین پیاده شدم.........
گویا یکی از ماشینها از جاده منحرف شده....... به خاطر سبقت یک ماشین دیگه......
خلاصه همچین این ۳ تا کوبیده بودن به هم.........
یک لحظه ...دیدم زیر پام.......
یخ کردم.......... کف جاده غرق خون بود......
دستام میلرزید.......
دیگه نمیتونستم بشینم پشت فرمون...... ناخود اگاه دلم سیگار خواست
ولی نداشتم.........
ماشینا یکی یکی از کنار جاده به زور میرفتن.........
بدنم بی حس شده بود
صدای یک سرباز.......خانم حرکت کنید
به زور زدم تو دنده..... وقتی از کنار صحنه اصلی تصادف رد میشدم........سعی کردم به هیچی نگاه نکنم
ولی نشد.......... هنوز امبولانسی نیومده بود.........ولی مامورای بیچاره........
یک نفر رو خوابونده بودند روی اسفالتها........ موهای بلند خرمائی رنگش.........
نفسم تنگ شد........
یک لحظه به این فکر کردم من هر روز همون موقع تصادف میرسیدم همینجا........
دیگه بیشتر سردم شد
شاید اصلا ربطی هم نداشته باشه..........
----------------------------------------
چرا ترسیدی دختر.......؟
نمیدونم
چرا خوب هم میدونی........فکر کردی ممکن بود جای اون زن خودت اونجا دراز کش افتادی بودی
میشه خفه شی
همیشه حرف حق تلخه
زر مفت نزن
اوم........خیلی کارهات مونده...........اگر میمردی کی به کارهات رسیدگی میکرد ........
من نمیمیرم.......
کی اینو گفته از کجا میدونی
خفه شو......بس کن........چرا اذیتم میکنی
کلی کار داری..........ولی مردی.......خیلی وقته مردی
من هنوز زندم.......نفس میکشم
ببینم......ارزو داری
چی؟
آرزو......رویا........تو دیگه هیچی نداری که به خاطرش زنده بمونی
----------------------------------------
سر کار مدام به اون صحنه فکر میکردم............
صدای اقای دکتر......منو به خودم اورد
ـ خانم........ خوب شد دیروز زود رفتی.........
: چطور؟
ـ دیروز مخزن .......سوراخ شد.......
: وای کسی طوریش نشد
ـ نه خدا رو شکر........ولی مهندس ......کاردش میزدی خونش در نمی یومد......
: چطور........
ـ نیست بهش اخطار داده بودی .......اینا هم ازین گوش ......ازون گوش کرده بودن........خیلی شاکی بود
: ولی متاسفم........حالا حتمی کلی کارها عقب مونده.......؟
ـ به جهنم........زیاد خودتو قاطی قضایا نکن
--------------------------------------
نتیجه ازمایشات از همیشه مشکوک تر شده......
انگاری.....
سوادم نم کشیده........
تلفن میکنم به یکی از استادهام.......
صداش ارومم میکنه.........
وقتی براش توضیح میدم........کمی مکث میکنه ..........
: احتیاط کن دخترم.......
ـ استاد من سر در نمیارم..........خارج از توان منه........نمیتونم پای چیزی امضا کنم که نمیدونم ............
: فقط احتیاط کن.........سعی کن با درایت عمل کنی.......از عهده تو برمیاد......برات امشب میل میکنم جواب سووالاتو.........
-------------------------------------------------
دلم سیگار میخواد........
ولی به خودم میگم.........تا ۱۰ بشمار
-----------------------------------
داشتم برمیگشتم خونه...........
خسته و کوفته...............
از همون جاده.................
وقتی رسیدم خونه.........پریدم توی حمام.........
آب سرد بود.........آب گرم کن خراب........
دیگه داشتم متلاشی میشدم........
تلفن کردم تعمیر گاه مجاز.............
۲ ساعت الاف...............بعد هم مجبور شدم بدم نمیدونم چیشو عوض کنه........
مردک رفت.........بعد هم تلفن کرد اگر میشه فردا بیاد
منم مثل ماقبل تاریخی ها اب روی گاز گرم کردم بردم توی حمام.........
هر جور بود خودمو................
----------------------------------------
دلم برای یک دست ...........دل سیر گریه کردن تنگ شده
باز غمباد گرفتم.........
----------------------------------------------

لخت دراز کشیدم توی اتاقم........
صدای ایفون......
به زور کنده میشم.............
لباس راحتی بابا رو تنم میکنم
خانم دکتر.......
برام سوپ و غذای ساده اورده
ازش تشکر میکنم.......
ولی حوصلشو ندارم........
یک لبخند کوچیک میزنه و بدون تعارف ولو میشه روی تشکچه راحتیم..........
بدون مقدمه شروع میکنه به تعریف
: اولین بار که طلاق گرفتم.......فقط ۱۷ سالم بود
دهنم از تعجب باز مونده...........ولی هیچی نمیگم تا اون ادامه بده
: همش ۱۳ سالم بود که بابام به زور کتک و فحش منو داد به یک مرد ۳۵ ساله........
۶ کلاس هم سواد داشتم...........ولی نذاشتن ادامه بدم..........منو نشوندن سر سفره عقد
خانواده شوهرم ازون اصفهونیهای اصیل خسیس و بد ذات بودن.........
موهام کمند بود تا زانوهام میرسید
وقتی مادر شوهرم از دستم عصبانی میشد دست مینداخت تو موهام.............همچین میکشید........بعد پرت میکرد سمت دیوار
اونقدر کتکم میزد که خودش خسته میشد........
نمیفهمیدم........بچه بودم........شوهرم دایم الخمر بود.......یک کثافت عیاش از خدا بی خبر
میگفتن زن قبلیشو وقتی مست بوده زده کشته..........
منتهی اینا نیست از مایه دارهای اصفهون بودند ........پدر خاک بر سر و مفلوک من خیلی زود من رد کرد به اینا
وقتی ۱۷ ساله شدم.........دیگه صبر مادر شوهره تاب شد..........که نه دیگه........باید بچه بیاری.........خدا رو شکر .............هر چی دوا دکتر کردیم .........نشد.......دکتر برگشت گفت من نازام........خلاصه اینا هم حتمی یک وارث میخواستن .........منو به ۳ سوت طلاق دادنو پرت کردن بیرون.............مثل مرغ آزاد برگشتم خونه پدری...........ولی بابام راهم نداد...........میگفت نون خور اضافی نمیخاد........... من موندم و حوضم............ نمیدونستم کجا برم.......چیکار کنم........مادرم دزدکی بابام......یکمی پول گذاشت کف دستم.....و منو راهی تهران کرد........اون موقع.....همچین کار ساده ای هم نبود............خانواده من خیلی پائین بودن.............خیلی........ولی خانواده مادریم اصالتا مال ری بودن........ رفتم تهران........یک عمه مادرم داشت تو شهر ری...... رفتم پیش اون.........به دست و پاش افتادم........اونم دلش سوخت منو فرستاد پیش شوهر خواهرش توی قلهک.........اینا خدمتکار میخواستن.........منم رفتم اونجا........شدم کلفتشون.............
دیگه دهنم تا زمین کش اومده بود..................... خانم دکتر...........روبروی من نشسته بود داشت از ........اسرار زندگیش میگفت...........
و من باورم نمیشد خانمی به این زیبائی و با شکوهی اینقدر تو زندگیش زجر کشیده باشه
خانم دکتر : پاشو دختر ........یه چیزی بیار گلومو تازه کنم.......ازون شربتهای خوشمزه زرد الوت بیار.........خودت درست کردی؟
..............................
خانم دکتر: سال ۳۷ ...یا ۳۸ بود .......من فقط ۱۷ سالم بود........رفتم تو باغ قلهک......توی خونه ...........شدم کلفت.....خانم خونه یک زن پخته ۵۰ ساله ای میشد........۳ تا دختر داشت..........با ۲ تا پسر.......یکی از پسرهاش تازه از فرنگ برگشته بود.........همه بهش میگفتن آقای دکتر........ خیلی مرد نازنینی بود........هم خودش هم خانمش........... زنش یک خانم فرانسوی تبار بود که به زور ۴ تا کلومه فارسی صحبت میکرد........ خانم تاج منو گذاشت خدمت این پسر و عروس تازه از فرنگ برگشته رو بکنم...........
این شد که من بعد از ۲ سال ..........هم میتونستم فرانسوی حرف بزنم.........هم بنویسم........به شکرانگی آقای دکتر.......کلی هم کتاب خونده بودم........اینا هر جا میرفتن منو هم میبردن........مادام خیی بهم لطف داشت........بچه دار نمیشد ..........واسه همین با من خیلی احساس نزدیکی میکرد .......... ۱۹ سالم که شد ........با تشویق های این دو تا........من شروع کردم به درس خوندن......متفرقه میرفتم امتحان میدادم.........وقتی ۲۲ سالم شد دیپلم گرفتم........ تاج خانم واسم یک خواستگار پیدا کرده بود از بازاریهای تهران..........که وضعشم بدک نبود.........یعنی خیلی هم خوب بود..........منتهی زنشو سر زای پسرش از دست داده بود........اینم در به در دنبال زنی میگشت که بچش نشه....... تا پسرشو دسته گل نگه داره.........وقتی هم اومد خواستگاری من .......شرط گذاشتم که بذاره درس بخونم.........مادام و دکتر پشتم ایستادن که حاجی قبول کنه..........
: قبول کرد؟
ـ قبول کرد........رفتم دانشگاه........اون موقع زنها خیلی کم میا مدن دانشگاه.....اصلا همه خیلی متعصب بودن.........ولی من........با روسری و حجاب میرفتم دانشگاه....آخه حاجی همچین مذهبی هم بود........ولی خیلی ادم روشنفکر و رئوفی بود........نور به قبرش بباره......رفتم ادبیات............
چشمام بیشتر گرد شد.........
: ادبیات؟
ـ بله ادبیات........ حاجی ازم خواست.......منم نه نگفتم فقط میخواستم درس بخونم .........ولی همش دلم یک چیزی......یک چیزی ...میگفت ......تو باید دکتر بشی.......
خلاصه پسر حاجی شد پسر خودم.........قتی کیومرث ۵ سالش شد .......حاجی سکته کرد و فوت کرد..........فک و فامیل حاجی ریختن رو سرمو و خواستن منو به زور بندازن بیرون..........خدا رو شکر که حاجی قبل تر ازینا فکر همه جا رو کرده بود و کلی به نامم کرده بود.......منم اون موقع ۲۶ سالم بود........ تازه درسم تموم شده بود و شده بودم لیسانسه........... رفتم تو یک دبیرستان ..........توی...تهران.......شروع کردم به درس دادن...........خودم موندم و کیومرث........
سال ۴۷ بود که........دوباره رفتم دانشگاه...... اما نه پزشکی....... که پرستاری........خلاصه با کلی بدبختی شروع کردم به خوندن.......تا اینکه عاشق شدم........
: عاشق ؟؟؟؟؟؟؟
ـ هی دختر جون.......هی وسط کلامم میشه نپری.......هان.....اره ......عاشق یک دکتری شدم که ۲ سال همش از خودم بزرگتر بود...........اونم از من خوشش اومد ...........خلاصه با هم ازدواج کردیم........بماند که چقدر بدبختی کشیدیم.........آخه خانوادش منو نمیخواستن.........ولی چون من کلی مال و منال داشتم........باهام ازدواج کرد و از خانوادش برید..........سال بعدش هم من حامله شدم...........و ۹ بعدش هم پسرم کیارش به دنیا اومد
: وای......خدا جون.................
ـ سال ۵۰ شد........کیومرث ۹ سالش بود......کیارش ۱ ساله.......دانشجو بودم..........معلم بودم......تازه باید کلی کارهای دیگه رو هم میکردم........ولی حس میکردم ته خوشبختیه.........دیگه اخرشه........از جون و دل شوهرمو میپرستیدم.........اه نداشت با ناله سودا کنه.......یک دانشجوی دست خالی.......ولی من نمیذاشتم اب تو دلش تکون بخوره...........و فکر میکردم اونم منو دوست داره .........تا یک روز وقتی برگشتم خونه.......دیدم اقا با یک دختری از قماش خودش توی تخت خوابمون همبستر شده..........هردوشون .........
اینجای داستان دیگه خانم دکتر بقضش گرفت.............
یک لیوان چای گذاشتم جلوش..........
خانم دکتر ادامه داد : سال ۵۱ بلاخره طلاقمو گرفتم.........همینکه وضعیتم ثابت شد ............جفت پسرامو برداشتم و رفتم امریکا.........هر چی داشتمو ونداشتم فروختم.......و رفتم..............اونجا با کلی بدبختی واسه خودم کار پیدا کردم..........زبان فرانسوی وفارسی تدریس میکردم........و البته دوباره شروع کردم به درس خوندن.......... دندونپزشکی...........همونجا با دکتر آشنا شدم.......اونم یک پسر داشت از همسر قبلیش..........دیدیم با هم تفاهم داریم........همونجا ازدواج کردیم........سال ۶۵ هم من و دکتر با دست پر برگشتیم وطن که خدمت کنیم....... من اونموقع فوق تخصص.....هم داشتم.......دکتر هم........خلاصه اومدیم...........من ۲۰ سال اینجا تو اصفهون کار کردم.........تو دانشگاه تدریس کردم...........حالا ۲ سالی هست که دیگه رسما خونه نشین شدم...........
۳ تا پسرهام........دور برم هستن..........نوه هام......... دیگه چی ازین بهتر..........
-----------------------------------------------------------------------
خانم دکتر: ببین دخترم.......... حیف نیست.............چرا داری از خودت انتقام میگیری...........قدر این سن رو بدون...........تنها تو نیستی ..........خیلی ها وضعشون بد تر از تو..........عزیزکم............دخترکم.......اگر هدف داشته باشی تو زندگیت..............باقیش حله.........سعی کن فقط به هدفت فکر کنی..........
----------------------------------------------------
از خانم دکتر خجالت کشیدم........
حتی تصور اینکه این زن بزرگ اینطوری به اینجا رسیده........منو شرمنده میکرد.........
------------------------------------------------

رویای من چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هدف من چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اصلا نمیدونم
من همه چی دارم.........
پس چی میخوام؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تحصیلات؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خونه؟؟؟؟؟؟؟؟
ماشین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
من یک خانواده میخوام
فقط یک خانواده
احمقانس...............
هدف من از همه هدفهای دیگه سخت تره........... |