سیگارمو از روی لبهام برمیدارم .......میندازمش توی زاینده رود ......میگم : شکر ......امروز هم گذشت نه....تو تنها نیستی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387
دوران کاری....................

sabr

چقدر باید صبر کرد تا به این شرایط عادت کرد

دارم پوست کلفت میشم

جدیدا به هر اتفاقی میخندم

مخصوصا که فکر میکنم باید سکوت کرد و با لبخندی روی هر چی بلا و قضا هست کم کرد

-----------------------------------------------

(ر) تلفن کرد

وقتی گفت که ویزاش رو گرفته و واسه ۴ هفته دیگه پرواز داره

نمیدونم چرا درهم شدم

هر چند هفته گذشته با شدت زیادی با هم برخورد تندی داشتیم که کار به کتک کاری هم کشید

-------------------------------------------

tadol

برنامه جدید زندگیم

۵ صبح بیدار میشم با خانم دکتر میریم ورزش و نرمش و گردش

۶ صبح میرم سر کار

تا ۵ بعد از ظهر ( اضافه کاری حتی اگر هم نباشه من میمونم کار میکنم داوطلبانه )

۶ میرسم اصفهان ......میرم خرید و سری به شهر زدن

جدیدا برای اینکه کمکی به خودم هم بکنم برای درامد بیشتر پایان نامه و تایپ و ترجمه هم قبول میکنم

با یکی دو تا شرکت همکاری دارم

خلاصه وقتی برمیگردم خونه شده ۸ ........ تا ۱۰ غذا بپزم و بخورم و فیلمی ببینم ......

یا کتابی بخونم ...........

۱۰ تا ۱۲ هم تایپ میکنم

۱۲ مثل مرده ها میافتم تو تخت

تازه هفته ای ۲ جلسه هم میرم پیش سرگرد تمرین .........

تازه سرگرد منو کشف کرده که استعداد خوندن هم دارم منتهی کشفم نکردند دیگران

یکمی هم بلبل ایشون میشیم تا............

جمعه از صبح با خانواده دکتر و خانواده سرگرد و خانواده روبروئی اقای مهندس (ب) میریم باغ

البته امروز من نرفتم ..........چون کار زیاد داشتم

باغ خیلی قشنگ و پربرکتی در نجف آباد ............

خلاصه اینترنت رو تحریم کردم.........

به چند دلیل : داشتم از دنیای واقعی دور میشدم

داشتم عادت میکردم به تنهایی

و یک دلیل مهم دیگه هزینه اینترنت بود که داشت کم کم بالا میرفت

................

خوابم خیلی خوب شده

همینطور خوراکم

و البته مشکل معده هم به خودی خود خوب شد ...........

البته میدونم موقتی

ولی بهتر از اینه که ............

هیچ رفیقی فعلا ندارم و خیلی هم دارم با این قضیه حال میکنم

سر کار دیگه هم میگم هم میخندم

طوری که همکارات کم مونده شاخشون در بیاد

نیست به همشون هم کمک میکنم و خیلی اوقات کار اونها رو انجام میدم

خیلی هم محبوبشون شدم

مخصوصا مهندس حسابی راضیه

و میگه اگر همینطور ادامه بدم خیلی راحت میتونه ترتیب رسمی شدن منو بده

اردلان روزی نیست که بهم نگه برم پیششون

مخصوصا از وقتی لیلا و منصور هم رفتند اصرار اون هم بیشتر شده

ولی راستشو بخواین چرا باید برم؟

وقتی اینجا هم کار دارم هم آسایش ..............خونه و کسانی هستند که زبونشونو میفهمم

مهمتر از همه اینکه هر چقدر هم خدمت اجنبی رو بکنم باز هم براشون خارجی کثیف شرقی هستم

ولی اینجا وطن

اگر قراره کسی بهم بد و بیراه بگه بذار خودی باشه

-------------------------------------

دلم نگرفته ولی شاد هم نیستم

کمی از دست خودم عصبی هستم

زیر بار قرضم

تا خرخره ............دارم ماهی کلی وام پس میدم .......کرایه خونه و خرج و مخارج عادی روزانه

از خیلی چیزا میزنم ........... باز هم دارم کم میارم

یکی دو تا معا مله دیگه هم با شکست کامل روبرو شد

اینم از تصدق سر تورم و کوفت و بی ثباتی بازار

خلاصه مردک اومده با وقاحت میگه ما در ایران نه تورم داریم ........ مردم هم امسال قدرت خریدشون بالا رفته

نمیدونم این مردک میدونه دچار توهم یا خودشو زده به اون کوچه

رفتم خرید میبینم گوشت کیلوئی  ۷ ......۸ هزار تومن با جیب من جور در نمیاد .......

گفتم به جهنم یک مدتی حذفش میکنیم .......... ما که گوشت خوار هم نیستیم........

رفتم میوه بخرم ...........دست رو هر چی گذاشتم خدا تومن...........

گفتم حالا کی از بی میوه بودن مرده

خلاصه یک کیلو خیار و گوجه و پیاز و سیب زمینی و قارچ و ۴ تا تیکه آشغال دیگه و شیر و کوفت و زهر مار

دیدم یکهو ۱۵ هزارتومن شد

با دقت باز شمردم ببینم اشتباه نکردم دیدم نه درست

خدایا شکرت..........

همین هم هست شکر...........

وای به روز اون کسی که نمیتونه همین رو هم بخره ...........

---------------------------------------------

دارم دوران سختی رو پشت سر میذارم

خشکسالی .........

این بدترین چیزیه که میتونه پشت منو به خاک بماله

ولی نه..........

من ازوناش نیستم که بذارم با این چیزا کسی حالمو بگیره

مهندس هم کلی ایده جدید زده به سرش که بدون اب هم  یک کاری دست مزرعه بده.......

منتهی نگرانی تو چهرش روی اعصاب من یورتمه میره

-------------------------------------------

سیگار رو قطع کامل کردم..............

نه اینکه فکر کنید دختر خوبی شدم.......

نه واسم داشت گرون تموم میشد

باید جلوی ولخرجی رو بگیرم...........

-----------------------------------------------

۴ تا تیکه  منبت که ۲ یا ۳ سال پیش ساخته بودم بردوم و فروختم.......

خیلی دوستشون داشتم

ولی مجبور شدم

چون باید قسط هامو پرداخت میکردم

تازه کارخونه هم هنوز بهم حقوقی نداده ............ نتیجه این : همه چیز فعلا دارم از جیب میذارم

با اونهمه خرج پیش بینی نشده بابت طلاق .و. و کیل ............

ولی هنوز نا امید نشدم..........

هنوز چیزهای به درد بخور دارم برای ...................

-------------------------------------

حالا تو این هیری بیری (ر) برگشته میگه: این چه لباسیه پوشیدی ؟ یعنی اینقدر نداری بدی یک مانتو جدید بخری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: میشه زر مفت نزنی اینو تازه ۵ ماهه پوشیدم.

ـ دخترا ماه به ماه مانتو میخرن ......... خانم میگن................

: دخترایی که شما میگی جیب پر پول دارن ......... اونم باباجوناشون زحمت پر کردنشو میکشن ...............من باید حواسم به خیلی چیزا باشه ..............تازه اینم خیلی هم خوبه...........مگه چشه

ـ تو اصلا حالیت نیست...........

: (ر) ببینم خیلی احساس رفاقت میکنی خودت بخر برام........

ـ د........ من اگر وضعم خوب بود واسه خودم یک چیز نو میخریدم...........

: پس دیگه ور زیادی نزن........... ملت گیر نون شبن....... اونوقت تو به من گیر دادی......... ببینم مثلا من اگر پیراهن مارک اسکاچ و مانتو مارک فندی و کفس نایک و کوفت و زهر مار بپوشم خیلی دختر متضخص و محترمی به نظر میام........... خیلی به چشمتون میام...........

ـ سارا........بس کن

: زهر مار......... حالم ازین کوته فکریت بهم میخوره........... اگر هم داشتم حاضر نیستم بیشتر از یک مانتو در سال بخرم........... گناه وقتی همه درگیر بدبختی و فقر و فلاکت شدن من پول پای ظاهرم بدم............

ـ بسکه خری.......... مثلا فکر میکنی برای کی مهمه تو داری چه خدمتی در حقشون میکنی..........برای کی مهمه که تو......... داری .........ماهی اینقدر.......... سارا چشماتو باز کن............ببین..............این پنبه رو از گوشت بیار بیرون.............همین مردم کم بهت پشت پا زدن.................بگرد بخور بپوش....... زندگیتو بکن گور پدر همشون................

: تو داری این حرفا رو میزنی...............(ر) تو چرا اینطوری شدی............ تو که خودت شده پول دستی به بیمارات میدادی .......... تو چرا این حرفو میزنی این به جای تشویقته...........

ـ ول کن بابا ............. خوبی تو این دوره به کسی نیومده........ یک مشت گدا و گوشنه بدبخت و نفهم که تا از دفتر کوفتی.......بهشون بن ۱۰۰ هزار تومنی میدن میپرن آسمون که اینا چقدر خوبن.........من میام به یارو کمک میکنم که زنش نمیره .و............مردیکه تو روم وامیسه که شما از خدا بیخبرا................................

بحث های همیشگی

نتیجش اینه : ۴ هفته دیگه دکتر (ر) که یکی از بهترین رزیدنت های............ این آب و خاک با دعوتنامه از اون طرف داره میره اونجا تا ادامه تحصیل بده و به اونها خدمت کنه

نتیجه این همه نا امیدی اینه : تنها شدن بیشتر و بیشتر ایران

---------------------------------------------

این روزا هر کی رو میبینی تنها شده

یک گوشه کز میکنه ...........

همه تو خودشون فرو رفتن

و من به خودم میگم من کجای این جامعه جا دارم ؟

-----------------------------------------------

صدای خنده خانم دکتر: نباید میدون رو خالی کرد .............

کاوه اهنگر فقط داستان نیست .....................

------------------------------------------

صدای سرگرد : ما برای اینها نجنگیدیم ..... ما برای وطن......... برای ناموس و شرف و اعتقاداتمون ایستادیم............. حیف به همین راحتی نا امیدانه واگذار کنیم............ این خاک ارزش مبارزه کردن رو داره

---------------------------------------

نوشته های سرهنگ

۲/ ۶/ ۸۶

هنوز برای نا امید شدن خیلی زوده............

------------------------------------------

گفته یکی از بزرگان مشروطه: ستار خان : هر وقت در جنگ احساس کردید در حال شکست خوردن هستید قبل از عقب نشینی ۵ دقیقه دیگر مبارزه کنید ...............

------------------------------------------

گفته های یک بزرگ دیگه « هر وقت حس کردید نا امید و شکست خورده شدید بدونید خیلی به هدفتون نزدیک هستید >>

------------------------------------------------

صدای خنده های بچگانه آرش و حرفهای بزرگونش : من عاشق زبون فارسیم....... ولی مامان بزرگ میگه باید ترکی هم یاد بگیرم........ چون اونم زبون هم وطنهای آذریه........ منم هر روز یک لغت و جمله جدید یاد میگیرم......... تازه ........سارا خانم........ بی بی نساء هم بهم داری لری یاد میده .....میدونی که مامانم اینا اصالتا مال بروجردن..........

--------------------------------------------------

دلم برای تنهایی وطن میسوزه

خیلی زیاد

 


چهارشنبه 18 اردیبهشت ماه سال 1387
طلاق............

سلام........

خیلی دلم تنگ شده بود

--------------------------------------------

اولین طلاق در خانواده ما

سال ۱۳۱۰ هجری شمسی اتفاق افتاد

مادربزرگ پدریم از پدر بزرگ گرامی بنده طلاق گرفتن

در حالیکه پدر بنده فقط ۱۸ ماه بیشتر نداشتن

فکر کنم الانشم خیلی از شماها از کلمه طلاق خوشتون نیاد

وای به اون زمان

ولی این زن و شوهر عجیب و غریب براحتی آب خوردن از هم جدا شدن

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میگم خدمتتون

به خاطر عشق

برای اینکه به هم ثابت کنن بدون همدیگر هم میتونن به زندگیشون ادامه بدن

ازدواج این دوتا بهمون اندازه عجیبه که طلاقشون

چیزی که مهمه ......اینه

اون زمان برای خانواده ها این موضوع جا نیافتاده بود و زن و مرد مطلقه به چشم خوبی دیده نمیشدن

ولی واسه این ۲ تا اصلا مهم نبود

مادربزرگم جزو اولین زنان تحصیل کرده شهر زادگاهم بود...... زنی که اونزمان تازه از فرانسه برگشته بود و به ۳ زبان تسلط داشت

و وقتی همسرش رو دید که با یکی از خدمه ها خیلی گرم گرفته این بی حرمتی رو نتونست تحمل کنه و مثل برق از اسمون بر سر پدر بزرگ بخت برگشته من فرود اومد

نتیجه این شد

۲ هفته بعدش پدر بزرگم  .........مادر بزرگ بنده رو با یکی از باغبانها دیدن که خیلی گرم گرفتن

یک ماه بعد هر دوی اونها از هم جدا شدن

و البته بعد از جدائی مادر بزرگم ۳ بار

و پدر بزرگم ۲ بار دیگه ازدواج کردن

بابای نازنین من هم پیش مادر بزرگش بزرگ شد .................

-------------------------------------------------

tekrar

زندگی و خاطرات گذشته گاهی اوقات حال منو بهم میزنه

ولی چیزیکه مهمه اینه

تاریخ همیشه تکرار میشه

در خاطرات پدر بزرگم خوندم که اعتراف کرده بود زیبا ترین و بهترین زنی که افتخار بودن باهاش رو داشته مادربزرگم بوده

ولی حیف که در اثر ندونم کاری براحتی قافیه رو باخته

مادر بزرگ هم در چند جا از اعترافات جوانیش به وضوح از همسر اولش یعنی پدر بزرگ به نام مرد زندگیش........عشقش یاد کرده

ولی خوب ..........هر دو به شدت مغرور و کله شق بودن

---------------------------------------------

و من بعد از ۷۸ سال دوباره این تجربه رو تکرار کردم

حتی فکر نمیکردم اینقدر سریع و اسون باشه

حتی سعی نکردم به چهره کوروش موقع امضا کردن نگاه کنم

یوسف خان سعی میکرد غمش رو نشون نده ولی نتونست

: دخترم منو حلال کن

به رسم ادب دستشونو بوسیدم........

ـ من کی باشم یوسف خان.....تا عمر باشه مدیونتونم......که.........

: نگو دختر جون....... من با دست خودم کلید خوشبختی پسرمو............

یوسف خان با احساس پدرانه بغلم کرد

برام آرزوی موفقیت کرد

تمام مدارک رو وکیلم تکمیل کرد و تمام هدایا ...و همه خرجهای خانواده ...........بی کم و کاست گذاشت جلوشون .........

کوروش خشک شده بود ........

نگاه به ساعتم کردم........ ۹ صبح.....

سعی کردم باهاش حرف بزنم........

یوسف خان خیلی ناراحت شد که مهرمو پس دادم......

همینطور خونه باغ شاه که دوباره خریده بودم به نام خود کوروش....

تمام سرویسهای طلا........

کوروش حرفی نزد میخواست زودتر بره.........

ولی یوسف خان اجازه نداد ........

کوروش فقط یک لحظه به چشمام خیره شد

چیزی نگفت........

بغض کرده بود

دستام میلرزید وقتی داشتم امضا میکردم........

صدای ............ رفیق قدیمیه بابا ..........

با تردید .......: نمیدونم چی باید بگم............

اتاق هم یخ زده بود..........

کوروش یکی از جعبه های روی میز رو برداشت...........

بازش کرد........

توش یک سرویس خیلی ظریف و ساده بود...........از بازار بزرگ تهران خریده بودیم........

برگشت سمتم.......: بذار این بمونه.........فکر کن یک رفیق ......داده........خواهش میکنم.....

میگیرمش......

: کوروش ..........

ـ هیچی نگو...... بابت اون دیونه بازیهام هم...............ممنونم که تحمل کردی.....حلالم کن......

و خیلی سریع از دفتر خونه رفت بیرون.......

یوسف خان بابت تمام چیزهائی که برگردونده بودم امضا داد به وکیلم..........

ولی اونم دلش نمیخواست سرویسها رو برداره..............

گفتم برداره ولی ببخشه ...........

زورکی خندید........

--------------------------------------------

فکر میکردم وقتی ازاد بشم یا گریه کنم یا بخندم

ولی هیچ حسی ندارم

نه حس ازادی

نه حس اسارت

نه حس شادی

نه غم

هیچی......

باز هیچی شدم

--------------------------------------------------

با وکیلم همونجا تصفیه حساب میکنم

خیلی با افتخار و غرور نگاهم میکنه و میگه : دیدی نذاشتم به تابستون بکشه

حالا خودم میدونم که اگر یوسف خان به کوروش فشار نمیاورد ..........ممکن بود یکی ۲ سال درگیر این ماجرا باشم..........

صدای تلفن......

رکسانا: خوب ........دیدی ......تموم شد.......حالا بهتره یک فکری به حال کار و زندگیت بکنی..........میخوای اصفهان بمونی//؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تازه باهاش خداحافظی کردم که لیلا میزنگه: الهی من بمیرم برات........همه چیز مرتبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۵ دقیقه بعد پشت چراغ قرمزم که بهرام تلفن میکنه............

احوالشو میپرسم........صداش به زحمت درمیاد ولی میگه خوبه.......اردلان گوشی رو از دستش میگیره..........بی کم و کاست براش توضیح میدم.......

خیلی جدی و قاطع میگه : خیلی سریع درخواست ویزا کن.......... کارهاتو هم درست کن...........بیا اینجا.........یک مدتی میمونی.......... حال و هوات عوض میشه.........

ـ ممنون..........ولی باید برگردم اصفهان........سر کارم.......

: تو که به کار احتیاج نداری دختر........ بیا اینجا...... من ترتیب بهترین کارو برات اینجا میدم............تو میتونی درستو ادامه بدی خانمی کنی برای خودت..........

ـ ممنون.......... بذار روش فکر کنم...........حال بهرام چطوره..؟؟؟؟؟؟ دکتر ها چی میگن ؟؟؟؟؟؟؟

صداش میره پائین....... : تعریفی نداره....

دلم هوری میریزه تو.................

اردلان: ولی من هواشو دارم............نترس........ ترتیبشو دادم بریم.........نگران نباش همه چیز درست میشه.........

صدای بوق ماشین پشتی

--------------------------------

از کلمه درست میشه جدیدا حالم بهم میخوره ..........

----------------------------

مثل بچه ها شدم...........

غر غرو......................

صدای تلفن باز

(ر) : خوبی عزیزم............تموم شد

ـ آره.........تو خوبی.........

: خوب خدا رو شکر........میخوای بیایی تهران.......بیا بریم شمال.........شاید هم ترتیبشو دادم رفتیم............

ـ ممنون.........باید برم به کارهای مزرعه رسیدگی کنم .........نمیتونم بیام.........

: دیوونه..........تو هم با این مزرعه دهن ما رو ............

ـ مودب باش...........

: ببینم .با خشکسالی چه میکنی.........

ـ فعلا که کارگر گرفتن دارن قنات ها رو لاروبی میکنن ..........تا ببینیم خدا چی میخواد

: هیچی خدا میگه احمق وقتی وقت برگردوندن قسطا و وامهات رسید اونوقت میفهمی از ۴ تا تیکه زمین خشک نمیشه چیزی دراورد .............

ـ تو میتونی یک کاری برام بکنی

: چی؟ بگو اگر بتونم حتما

ـ ور نزن..........چرا اینقدر چرند میگی .اعصاب ندارم..........تو هم زر مفت میزنی

: از من گفتن خانم مهندس خیال پرداز........گفتم یک وقت با سر نری تو کوزه.......آخه دیوانه..............

ـ ببینم دیشب مثل اینکه الهام خوب بهت حال نداده اینقدر ارجیف سر هم میکنی.......تلافیشو سر من در میاری؟

: به کور چشم جنابعالی ....اتفاقا......الهام خیلی هم خوب وظایفشو انجام داد..........این توئی که هی گند میزنی به هیکل من

ـ چیه؟؟؟ باز گیرت چیه؟؟؟؟ اون دوستای بی چشم روت باز چی پشت سرم وریدن........

: سارا حرف دهنتو بفهم

ـ اتفاقا این بار دیگه خوب میدونم چطوری از تک تکشون حال بگیرم........ مخصوصا اون احسان خان.......ببین کی گفتم

: تو چه پدر کشتگی با اینا داری......... هی من کوتاه میام تو زبونت درازتر میشه

ـ کوتاه نیا ببینم چکار میکنی مثلا

: سارا دهن منو باز نکن

ـ نیست تا الان باز نشده........ حرفی مونده بارم نکنی..........پزشک این مملکتو..........سر سوزنی نه ادب داری........نه حرمت نگه میداری..........نه ...............

--------------------------

باز هم بحث

از اون شب لعنتی که اومد اصفهان ما هر روز با هم بحث داشتیم...........

هنوز بازوم کبوده.............

با ز دو قورتو نیمش باقیه...........

سعی میکنم خودمو کنترل کنم..........

ولی انگار نمیشه تا پام به باغ میرسه اشک شر..............

صدای ننه جون: الهی من دورت بگردم ..خانمم.......... عیبی نداره..........چیزی نشده........دنیا که به آخر نرسیده..........جوونی..خوشگلی.تحصیلکرده ای.........با کمالاتی..........کلی از خداشونه تو بشی خانمشون......... ببین من کی گفتم.......... فدات بشم..........خانمم............

ننه چه میدونه تو قلبم چی میگذره.............

چه میدونه من دلم گیره چیه

میرم تو اتاقم.......

تلفن میکنم به (ر)

: ببین سارا الان سرم شلوغه.......مریض دارم....خودم میتلم بهت ........

ـ بهانه نیار........چرا دروغ میگی.........تو که بیمارستان نیستی الان

: دیوونه......باز من یک چیزی بهت گفتم تو آمپر ت پرید........سارا..........خیلی خوب........۲۰ دقیقه دیگه خودم تلفن میکنم..........الهی من فدات بشم..........تو امروز باید جشن بگیری نه اینکه اعصاب خودتو خورد این چرندیات کنی...........

ـ اصلا تو که دیگه به من نیازی نداری.......الهام خانم که وظایفشونو......

: الهی بگم چی نشی.........سارا........خودت شروع کردی...........من یک حرفی زدم به جواب تو...........الهام بیچاره کجا بود.......چرا پای اونو وسط میکشی..........

ـ دروغ میگی........

صدای یک زن میپیچه تو گوشی: آقای دکتر..............

مثل اینکه راستکی تو بیمارستان

: باشه.......اصلا من همیشه بهت دروغ میگم..........حالا میذاری من برم بالا سر مریض........سارا .......باور کن من نگرانتم.........دلم میسوزه......سارا.....بذار خودم زنگ میزنم....

--------------------------------------------

: سارا......... به کی قسم بخورم که با کسی نیستم......... به پیر ....... به پیغمبر......به ارواح خاک پدرتون........الهام فقط گهگاهی میاد سر میزنه.........روی دوستی........چطور اونموقع ها تو فقط رفاقتی میامدی پیشم...........

ـ آهان........بعد تو هم رفاقتی یه لبی .......ماچی

: وای....سارا....خیلی خوب..........اروم باش........ نفس عمیق بکش.....تو الان هنوز تو بحرانی ........ببینم داروهاتو.............

ـ به من نگو چیکار کنم...............من خوبم......با من مثل دیوونه ها برخورد نکن..............اگر تو اذیتم نکنی ...........من هیچیم نیست

: خیلی خوب............باشه.......ببین........همین الان پاشو بیا تهران.........تا شب اینجائی...........من هم این ۲ روز رو اف میکنم...........با هم میریم شمال.........خوش میگذره

ـ بیام که این ور تنم رو هم کبود کنی............

: بس کن.........من که معذرت خواستم.......... تو خودت شروع کردی........سارا..........نمیذارم بهت بد بگذره...........اصلا میخوای من بیام.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

---------------------------------

 

 


دوشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1387
ماشین زمان

mashin zaman

زمان رو نگه دارید

من نمیخوام برم جلو

کاش برگردم عقب


شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
توجیه..........

سلام دوستان

راستش اگر جواب پیامهای پر از مهرتونو ندادم ببخشید

کمی وقت

نبود امکانات

سر ماخوردگی بسیار مزخرف

و ۱۰۰ البته

تنبلی

اگر عمری باقی بود

میام و به روز میکنم

تا بعد مواظب خودتون باشید و خودتونو ۴ تا ماچ کنید از طرف من

تا بعد


سه شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1387

پاور سیستمم سوخت

کامپیوتر تعطیل

یک مدتی هفتگی به روز میکنم

تا بعد

raft 


   1      2    >>

تعداد بازدیدکنندگان : 26036


عناوین آخرین یادداشت ها
وقتی منو میخونی
چند چیز رو به یاد داشته باش
درگیر نشو
سوال نپرس
به خودت بگو : داستان جالبی بود
---------------------------
من یک داستان بیشتر نیستم........که یک روز تموم میشم
مثل خیلی از داستانهای دیگه
مثل داستان تو................
شناسنامه کامل من...

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!
هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!
پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!
داد نکش...!
آه و ناله هم نکن...!
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
تو مانند تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..
گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.
تا العان کهبصورت پولاد در اومدی.
تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!