
سلام........
خیلی دلم تنگ شده بود
--------------------------------------------

اولین طلاق در خانواده ما
سال ۱۳۱۰ هجری شمسی اتفاق افتاد
مادربزرگ پدریم از پدر بزرگ گرامی بنده طلاق گرفتن
در حالیکه پدر بنده فقط ۱۸ ماه بیشتر نداشتن
فکر کنم الانشم خیلی از شماها از کلمه طلاق خوشتون نیاد
وای به اون زمان
ولی این زن و شوهر عجیب و غریب براحتی آب خوردن از هم جدا شدن
چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میگم خدمتتون
به خاطر عشق
برای اینکه به هم ثابت کنن بدون همدیگر هم میتونن به زندگیشون ادامه بدن
ازدواج این دوتا بهمون اندازه عجیبه که طلاقشون
چیزی که مهمه ......اینه
اون زمان برای خانواده ها این موضوع جا نیافتاده بود و زن و مرد مطلقه به چشم خوبی دیده نمیشدن
ولی واسه این ۲ تا اصلا مهم نبود
مادربزرگم جزو اولین زنان تحصیل کرده شهر زادگاهم بود...... زنی که اونزمان تازه از فرانسه برگشته بود و به ۳ زبان تسلط داشت
و وقتی همسرش رو دید که با یکی از خدمه ها خیلی گرم گرفته این بی حرمتی رو نتونست تحمل کنه و مثل برق از اسمون بر سر پدر بزرگ بخت برگشته من فرود اومد
نتیجه این شد
۲ هفته بعدش پدر بزرگم .........مادر بزرگ بنده رو با یکی از باغبانها دیدن که خیلی گرم گرفتن
یک ماه بعد هر دوی اونها از هم جدا شدن
و البته بعد از جدائی مادر بزرگم ۳ بار
و پدر بزرگم ۲ بار دیگه ازدواج کردن
بابای نازنین من هم پیش مادر بزرگش بزرگ شد .................
-------------------------------------------------

زندگی و خاطرات گذشته گاهی اوقات حال منو بهم میزنه
ولی چیزیکه مهمه اینه
تاریخ همیشه تکرار میشه
در خاطرات پدر بزرگم خوندم که اعتراف کرده بود زیبا ترین و بهترین زنی که افتخار بودن باهاش رو داشته مادربزرگم بوده
ولی حیف که در اثر ندونم کاری براحتی قافیه رو باخته
مادر بزرگ هم در چند جا از اعترافات جوانیش به وضوح از همسر اولش یعنی پدر بزرگ به نام مرد زندگیش........عشقش یاد کرده
ولی خوب ..........هر دو به شدت مغرور و کله شق بودن
---------------------------------------------
و من بعد از ۷۸ سال دوباره این تجربه رو تکرار کردم
حتی فکر نمیکردم اینقدر سریع و اسون باشه
حتی سعی نکردم به چهره کوروش موقع امضا کردن نگاه کنم
یوسف خان سعی میکرد غمش رو نشون نده ولی نتونست
: دخترم منو حلال کن
به رسم ادب دستشونو بوسیدم........
ـ من کی باشم یوسف خان.....تا عمر باشه مدیونتونم......که.........
: نگو دختر جون....... من با دست خودم کلید خوشبختی پسرمو............
یوسف خان با احساس پدرانه بغلم کرد
برام آرزوی موفقیت کرد
تمام مدارک رو وکیلم تکمیل کرد و تمام هدایا ...و همه خرجهای خانواده ...........بی کم و کاست گذاشت جلوشون .........
کوروش خشک شده بود ........
نگاه به ساعتم کردم........ ۹ صبح.....
سعی کردم باهاش حرف بزنم........
یوسف خان خیلی ناراحت شد که مهرمو پس دادم......
همینطور خونه باغ شاه که دوباره خریده بودم به نام خود کوروش....
تمام سرویسهای طلا........
کوروش حرفی نزد میخواست زودتر بره.........
ولی یوسف خان اجازه نداد ........
کوروش فقط یک لحظه به چشمام خیره شد
چیزی نگفت........
بغض کرده بود
دستام میلرزید وقتی داشتم امضا میکردم........
صدای ............ رفیق قدیمیه بابا ..........
با تردید .......: نمیدونم چی باید بگم............
اتاق هم یخ زده بود..........
کوروش یکی از جعبه های روی میز رو برداشت...........
بازش کرد........
توش یک سرویس خیلی ظریف و ساده بود...........از بازار بزرگ تهران خریده بودیم........
برگشت سمتم.......: بذار این بمونه.........فکر کن یک رفیق ......داده........خواهش میکنم.....
میگیرمش......
: کوروش ..........
ـ هیچی نگو...... بابت اون دیونه بازیهام هم...............ممنونم که تحمل کردی.....حلالم کن......
و خیلی سریع از دفتر خونه رفت بیرون.......
یوسف خان بابت تمام چیزهائی که برگردونده بودم امضا داد به وکیلم..........
ولی اونم دلش نمیخواست سرویسها رو برداره..............
گفتم برداره ولی ببخشه ...........
زورکی خندید........
--------------------------------------------
فکر میکردم وقتی ازاد بشم یا گریه کنم یا بخندم
ولی هیچ حسی ندارم
نه حس ازادی
نه حس اسارت
نه حس شادی
نه غم
هیچی......
باز هیچی شدم
--------------------------------------------------
با وکیلم همونجا تصفیه حساب میکنم
خیلی با افتخار و غرور نگاهم میکنه و میگه : دیدی نذاشتم به تابستون بکشه
حالا خودم میدونم که اگر یوسف خان به کوروش فشار نمیاورد ..........ممکن بود یکی ۲ سال درگیر این ماجرا باشم..........
صدای تلفن......
رکسانا: خوب ........دیدی ......تموم شد.......حالا بهتره یک فکری به حال کار و زندگیت بکنی..........میخوای اصفهان بمونی//؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تازه باهاش خداحافظی کردم که لیلا میزنگه: الهی من بمیرم برات........همه چیز مرتبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
۵ دقیقه بعد پشت چراغ قرمزم که بهرام تلفن میکنه............
احوالشو میپرسم........صداش به زحمت درمیاد ولی میگه خوبه.......اردلان گوشی رو از دستش میگیره..........بی کم و کاست براش توضیح میدم.......
خیلی جدی و قاطع میگه : خیلی سریع درخواست ویزا کن.......... کارهاتو هم درست کن...........بیا اینجا.........یک مدتی میمونی.......... حال و هوات عوض میشه.........
ـ ممنون..........ولی باید برگردم اصفهان........سر کارم.......
: تو که به کار احتیاج نداری دختر........ بیا اینجا...... من ترتیب بهترین کارو برات اینجا میدم............تو میتونی درستو ادامه بدی خانمی کنی برای خودت..........
ـ ممنون.......... بذار روش فکر کنم...........حال بهرام چطوره..؟؟؟؟؟؟ دکتر ها چی میگن ؟؟؟؟؟؟؟
صداش میره پائین....... : تعریفی نداره....
دلم هوری میریزه تو.................
اردلان: ولی من هواشو دارم............نترس........ ترتیبشو دادم بریم.........نگران نباش همه چیز درست میشه.........
صدای بوق ماشین پشتی
--------------------------------
از کلمه درست میشه جدیدا حالم بهم میخوره ..........
----------------------------
مثل بچه ها شدم...........
غر غرو......................
صدای تلفن باز
(ر) : خوبی عزیزم............تموم شد
ـ آره.........تو خوبی.........
: خوب خدا رو شکر........میخوای بیایی تهران.......بیا بریم شمال.........شاید هم ترتیبشو دادم رفتیم............
ـ ممنون.........باید برم به کارهای مزرعه رسیدگی کنم .........نمیتونم بیام.........
: دیوونه..........تو هم با این مزرعه دهن ما رو ............
ـ مودب باش...........
: ببینم .با خشکسالی چه میکنی.........
ـ فعلا که کارگر گرفتن دارن قنات ها رو لاروبی میکنن ..........تا ببینیم خدا چی میخواد
: هیچی خدا میگه احمق وقتی وقت برگردوندن قسطا و وامهات رسید اونوقت میفهمی از ۴ تا تیکه زمین خشک نمیشه چیزی دراورد .............
ـ تو میتونی یک کاری برام بکنی
: چی؟ بگو اگر بتونم حتما
ـ ور نزن..........چرا اینقدر چرند میگی .اعصاب ندارم..........تو هم زر مفت میزنی
: از من گفتن خانم مهندس خیال پرداز........گفتم یک وقت با سر نری تو کوزه.......آخه دیوانه..............
ـ ببینم دیشب مثل اینکه الهام خوب بهت حال نداده اینقدر ارجیف سر هم میکنی.......تلافیشو سر من در میاری؟
: به کور چشم جنابعالی ....اتفاقا......الهام خیلی هم خوب وظایفشو انجام داد..........این توئی که هی گند میزنی به هیکل من
ـ چیه؟؟؟ باز گیرت چیه؟؟؟؟ اون دوستای بی چشم روت باز چی پشت سرم وریدن........
: سارا حرف دهنتو بفهم
ـ اتفاقا این بار دیگه خوب میدونم چطوری از تک تکشون حال بگیرم........ مخصوصا اون احسان خان.......ببین کی گفتم
: تو چه پدر کشتگی با اینا داری......... هی من کوتاه میام تو زبونت درازتر میشه
ـ کوتاه نیا ببینم چکار میکنی مثلا
: سارا دهن منو باز نکن
ـ نیست تا الان باز نشده........ حرفی مونده بارم نکنی..........پزشک این مملکتو..........سر سوزنی نه ادب داری........نه حرمت نگه میداری..........نه ...............
--------------------------
باز هم بحث
از اون شب لعنتی که اومد اصفهان ما هر روز با هم بحث داشتیم...........
هنوز بازوم کبوده.............
با ز دو قورتو نیمش باقیه...........
سعی میکنم خودمو کنترل کنم..........
ولی انگار نمیشه تا پام به باغ میرسه اشک شر..............
صدای ننه جون: الهی من دورت بگردم ..خانمم.......... عیبی نداره..........چیزی نشده........دنیا که به آخر نرسیده..........جوونی..خوشگلی.تحصیلکرده ای.........با کمالاتی..........کلی از خداشونه تو بشی خانمشون......... ببین من کی گفتم.......... فدات بشم..........خانمم............
ننه چه میدونه تو قلبم چی میگذره.............
چه میدونه من دلم گیره چیه
میرم تو اتاقم.......
تلفن میکنم به (ر)
: ببین سارا الان سرم شلوغه.......مریض دارم....خودم میتلم بهت ........
ـ بهانه نیار........چرا دروغ میگی.........تو که بیمارستان نیستی الان
: دیوونه......باز من یک چیزی بهت گفتم تو آمپر ت پرید........سارا..........خیلی خوب........۲۰ دقیقه دیگه خودم تلفن میکنم..........الهی من فدات بشم..........تو امروز باید جشن بگیری نه اینکه اعصاب خودتو خورد این چرندیات کنی...........
ـ اصلا تو که دیگه به من نیازی نداری.......الهام خانم که وظایفشونو......
: الهی بگم چی نشی.........سارا........خودت شروع کردی...........من یک حرفی زدم به جواب تو...........الهام بیچاره کجا بود.......چرا پای اونو وسط میکشی..........
ـ دروغ میگی........
صدای یک زن میپیچه تو گوشی: آقای دکتر..............
مثل اینکه راستکی تو بیمارستان
: باشه.......اصلا من همیشه بهت دروغ میگم..........حالا میذاری من برم بالا سر مریض........سارا .......باور کن من نگرانتم.........دلم میسوزه......سارا.....بذار خودم زنگ میزنم....
--------------------------------------------
: سارا......... به کی قسم بخورم که با کسی نیستم......... به پیر ....... به پیغمبر......به ارواح خاک پدرتون........الهام فقط گهگاهی میاد سر میزنه.........روی دوستی........چطور اونموقع ها تو فقط رفاقتی میامدی پیشم...........
ـ آهان........بعد تو هم رفاقتی یه لبی .......ماچی
: وای....سارا....خیلی خوب..........اروم باش........ نفس عمیق بکش.....تو الان هنوز تو بحرانی ........ببینم داروهاتو.............
ـ به من نگو چیکار کنم...............من خوبم......با من مثل دیوونه ها برخورد نکن..............اگر تو اذیتم نکنی ...........من هیچیم نیست
: خیلی خوب............باشه.......ببین........همین الان پاشو بیا تهران.........تا شب اینجائی...........من هم این ۲ روز رو اف میکنم...........با هم میریم شمال.........خوش میگذره
ـ بیام که این ور تنم رو هم کبود کنی............
: بس کن.........من که معذرت خواستم.......... تو خودت شروع کردی........سارا..........نمیذارم بهت بد بگذره...........اصلا میخوای من بیام.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
---------------------------------
|