یادمه وقتی ۱۸ سالم بود بابا لباسهای نازنین منو انداخت توی اتیش
چرا ؟؟؟؟؟؟
چون میدید من دارم به بیراهه میزنم......
از نظر بابا این لباسها من از خود بیگانه میکرد
خوب........ اصل ماجرا ازین قراره
من همیشه سر لباس پوشیدن مشکل داشتم
از همون بچگی
خانواده من مثل همه خانواده های سنتی و سخت گیر ایرانی به شدت روی پوشش حساسیت نشون میداد
البته منظورم از لحاظ مذهبی نیست ........
بلکه کلا لباس پوشیدن برای خانواده من نشانه شخصیت و طبقات .......
البته این دسته بندی میشه
از خردسالی شروع کنم
من عاشق دامنهای کوتاه و چین دار بودم.........
ولی به دلیل شرارت .......و شیطنت........که توی ذاتم بود و همواره زانوها و دستام زخم و زیلی بود
پوشیدن دامنو برام قدغن کرده بودن........
من شلوارک دوست داشتم..........ولی چون بچه بودم و بزرگترها نگران پوست تنم بودن که افتاب بهش اسیب میزنه مجبورم میکردن لباس استین بلند و شلوار پیشه دار تنم کنم
من ازین لباسا متنفر بودم
خودم پاچه های شلوارمو میکشیدم بالا
یا استینهای دستمو
تازه این همه مشکلات من نبود
اکثر لباسها یکی دو سایز بزرگتر بودن........که البته این مشکل اکثر بچهای متولد ۶۳ یا ۶۴ به قبل .............بعد از این تاریخ سیستم ایران به کل عوض شد و بچه ها هویت خیلی قوی تو خانواده ها پیدا کردند
من تا ۵ سالگی کچل میکردند تا موهام قوی رشد کنه.......و پرپشت بشه
ضمن اینکه تا ۱۲ سالگی بابا اجازه نداد موهامو بلند کنم........... همیشه پسرونه کوتاه میکردم
بعد ازون هم بابا دیگه اجازه نمیداد موهامو کوتاه کنم..........
چون به بلوغ رسیده بودم بابا میگفت باید موهام بلند باشه
بگذریم.........
من همیشه سر لباس باهاشون بحث داشتم.........
حق انتخاب من محدود بود
بزرگترها همیشه به جنس لباس و سایزش کار داشتن.......
ولی من دنبال رنگ و مدل بودم........
من دقیقا تا ۹ سالگی همیشه با خواهرهام و مادربزرگم سر انتخاب لباس قهر و اشتی داشتم..........و البته همیشه شکست میخوردم .......... و مجبور بودم بگم چشم
وقتی ۹ سالم بود .......دیگه بابا بازنشسته شده بود و مستقیم خودش همه مسئولیتهای منو به عهده گرفت
منو برد که خرید مدرسه کنیم
منم مطمئن بودم باز هم باید هر چی اون گفت بخرم .........دمغ و ناراحت دستشو گرفته بودم......و اصلا به مغازه ها نگاه نمیکردم..........
داشتم برای خودم شعر میخوندم.......
که بابا منو برد تو یک فروشگاهه پر از کیف و کفش..........
بیمیل منتظر بودم اون انتخاب کنه که یک دفعه بابا دستمو محکم تکون داد و گفت : رسیدیم.............حالا برو هر چی میخوای انتخاب کن.......... ولی یادت باشه فقط نیم ساعت وقت داری..........و میتونی ۳ مدل کیف و ۳ مدل کفش انتخاب کنی........ تا بعد از بینشون یکیشونو بخری
مات.........همینطوری ایستادم به بابا نگاه کردم.........
سرهنگ با خنده گفت : یالا ۲ دقیقش رفتا........
اونجا اونقدر بزرگ بود که من گیج شده بودم.......... حتی یادمه نزدیک بود بزنم زیر گریه که الان وقتم تموم میشه و باز باید من تسلیم انتخاب بابا بشم
با هیجان هر کیفی رو که میدیدیم میگفتم فروشنده بیاره........
کفش هم همینطورررررر
خلاصه اون ۳ تا انتخاب شد ۱۶ مورد
اینو دقیق میگم چون توی دفتر خاطرات بابا ذکر شده........ بابا اینطور نوشته: ازون جائی که سارا همیشه خودمحور و خود رای عمل میکنه این بار هم فراموش کرد من گفتم حق داره ۳ مدل انتخاب کنه..........وقتی برگشت ۱۶ مدل کیف و کفش رو نشونم داد و گفت : من ۳ تاشو میخوام
خوب بد هم نبوده ها ......... همچین سیاست هم داشتم
ولی بابا با جدیت گفت : ما پول به اندازه کافی نداریم.......فقط یکی باید بخریم..... تازه باید جنسشم طوری باشه که تو بتونی تا اخر سال ۵ ابتدائی از کیفش استفاده کنی.و...........
خلاصه حسابی تو ذوقم خورد
ولی با کلی بدبختی...... یک کیف خیلی گنده و با رنگ تیره ( قهوه ای) انتخاب کردم......
بابا پرسید چرا اینو خواستی : منم نگاهش کردم و گفتم ببینید من اینو دوست ندارم ........ولی چون مجبورم انتخاب کنم برای ۳ سال مدرسه ...........خواستتم بزرگ باشه تا بتونم همه چی توش بذارم..... بعد هم بی بی میگه رنگ لباس تیره باشه کمتر کثیف میشه....خوب حتمی کیفم همینه دیگه........
بابا گفت کدوم رو دوست داری؟
گفتم: اونو .......( یک کیف خوشگل قرمز.) بعد خودم نگاهش کردم........با حسرت
بابا از فروشنده قیمتشو پرسید ..............
یادمه بابا بهم گفت : ببین سارا جان این کیفی که انتخاب کردی هم بزرگه هم تیره......ولی به دردت نمیخوره چون جنسش خوب نیست
و اون کیف قرمزه هم قشنگه .هم جا دار.......ولی نه جنس خوبی داره و هم گرونه
پس بهتره یکبار دیگه انتخاب کنی
باید بهتون بگم اون روز پدربزرگ منم درومد............
گویا برای بابا هم خیلی روزه مهمی بوده چون با جزئیات تو خاطراتش ازش نوشته
ساعت ۸ شب وقتی برگشتیم خونه
من خرید کاملی کرده بودم..........ولی خوشحال هم نبودم بابت اونها............
وقتی بی بی گفت : سارا از آقا تشکر کردی ؟
برگشتم جلوی همه به سمتت سرهنگ و گفتم : ممنون ........ولی خیلی سرد
رکسانا گفت : ببینم امروز که خودت انتخاب کردی واسه چی بدخلقی
اهی از ته دل کشیدم و گفتم: اسمش انتخاب بود.........
نمیدونم کجای حرفم خنده داشت که حتی بابا هم به قهقهه افتاد
صدای بی بی : خیلی بی ادب شدی........فکر کردی چی......اینهمه بابات وقت و پول گذاشته این به جای تشکر کردنته..........
خیلی رک برگشتم سمت بابا : ممنون .....از اینکه منو بردین بیرون .......من انتخاب کردم شما اون چیزی که خودتون پولشو داشتین و خوب بود خریدین برام.......... ولی من فکر میکنم وقتی ادم پول نداره مجبور نیست بره خرید
بعد با بغض رفتم تو اتاقم...........
اون موقع ها من درک نمیکردم چرا اینهمه باید صرفه جوئی کرد ............ من واقعا فکر میکردم ما خانواده فقیری هستیم........
چون هر چی من و خواهرهام میخواستیم بابا میگفت : من پولشو ندارم.....
تازه ما همگی مجبور بودیم پول توجیبیهامونو بریزیم توی قلک........... حق نداشتیم چیزی از بوفه مدرسه بخریم.......خوراکی از خونه میبردیم........
سیستم تربیتی بسیار خشک و سرد بود.......
برای هر چیزی اصولی وجود داشت ....... حتی برای کتاب خوندن......... بابا پول برای کتابهائی خرج میکرد که خودش قبول داشت
من برای خوندن رمان و کتابهای عاشقانه باید زیر ابی میرفتم.....
خلاصه من با این جو رشد کردم تا ............دبیرستان.......
که دیگه خیلی عزیز کرده بودم........و بابا پول بیشتری بهم میداد
منم دیوونه لباس بودم.........
دامنهای کوتاه
تاپهای مختلف
اون موقع هنوز این چیزا مد نبود و همه خودسانسور بودن و لباسهای گل و گشاد میپوشیدن.......
ولی من عاشق چیزهای تنگ و ترش بودم........
اکثرا لباسهای مامانم میپوشیدم ..........
و با هیجان میپریدم جلوی خواهرهام.....
که البته اونا هم حسابی حالمو میگرفتن.......
بابا خیلی حساس بود روی این مسئله......که کسی حق نداره لباس نرگس بانو رو بپوشه......
ولی من دیوونه......... عاشق دامنهای کوتاه و صندلهای پاشنه بلند زمان شاه بودم........
خودمو پرنسس میدیدم با اون لباسها
تا اینکه بابا مچمو گرفت
اون روز دیگه بابا مستقیم شروع کرد به دخالت در لباس پوشیدن من
از نظر بابا لباس ۳ دسته بود
لباس منزل ( تو خونه)
لباس محل کار
لباس مهمونی
از نظر بابا لباس خونه باید راحت ازاد میبود ......... من ازاد بودم هر چی دلم میخواد بپوشم.............شلوارک..تاپ.....لختی پختی به قول خودمون
ولی لباس محل کار و درس....... این لباس باید ساده ...تیره.....و بلند باشه...... و همینطور تمیز
من اصلا لباس مدرسه رو دوست نداشتم
لباس مجلسی یا مهمونی...... باید فاخر......زیبا ......گرانقیمت باشه........برای شب رنگ مشکی یا سورمه ای........برای روز رنگهای ملایم....... این لباس باید پوشاننده باشه......... از نظر بابا ...یک خانم زمانی مجازه لباس بلند بدون استین بپوشه که کل اون مجلس با این نمونه لباس مشکلی نداشته باشن........ لباس مجلسی برای بابا خیلی مهم بود ...........از نظر بابا یک مرد باید حتمی رسمی بپوشه........ و یک زن باید نجیب و موقر باشه.....
از نظر بابا جلف بودن.........پیرو مد بودن = احمق بودن.وطن فروشی.بی شخصیتی
کفش برای خانواده ما حکم اول و اخر رو داشت
از نظر خواهرهام اگر میخوای بفهمی کی به درد بخوره به کفشاش نگاه کن ببین چی پاشه.......
خلاصه اینا به قدری برای لباس پوشیدن وسواس داشتن منو بیچاره میکردن
همینکه من رفتم تهران
در اولین فرصت هر چی تونستم لباس خریدم......
لباسهای مجلسی که یقه های باز............بدون استین.......... بدون قسمت پشت کمر با بندهای زیاد............. و خیلی چیز های دیگه خریدم..........خودمو خفه کردم.........
بهترین لباسهای مد روز..........
مهمونیهای مختلف
حتی یادمه دادم یک کت دامت دوختن که وقتی پوشیدم دوست پسره بیچارم گفت : ببین سارا فکر نمیکنی این زیادی لختیه
آخه دامنش همش ۳۰ سانت بود....... یک چکمه بلند بالای زانو پوشیده بودم..........
تاپشم وصل بود به دامنش ......که فقط جلو داشت و از عقب لختی بود......با بند نامرئی بسته میشد ........کتش هم اینقدر تنگ بود چسبیده بود بهم.........منم دیگه وسطهای مهمونی اونم دراوردم.......
اون موقع هنوز این چیزا جا نیافتاده بود........
و پوشیدن این لباس فرقی با تن فروشی نداشت واسه مردم.......
بگذریم
ولی واسه من مهم نبود
هر روز لباسام تنگتر........کوچکتر.....لختی تر میشد ........
مانتوهام تنگ و کوتاه............
روسریم اصلا معلوم نبود کجاست
همه جا بود الا روی سرم
وقتی بعد از ۳ ماه جوونی بابا سر و کلش پیدا شد
اولین پاتکشون به کمد لباسام اصابت کرد
من تا مدتها بابا رو به خاطر سوزوندن لباسام نبخشیدم........
ولی حالا میفهمم دلیل اون سختگیریها رو...........
بابا نمیخواست من فراموش کنم ایرانیم......
بعد ها برام توضیح داد که پوشش اصلا ربطی به اسلام و مذهب نداره
و کلا ایرانیها همیشه زن و مرد پوشیده بودند
بابا برام توضیح داد که لباس مناسب برای برقراری ارتباط سالم خیلی موثر.......
چه بسا خیلی ها به خاطر لباس غلط انداز تو چشم میان و مردم دربارشون قضاوت میکنن
سالها ازون ماجرها میگذره
و من الان همیشه سعی میکنم در انتخاب لباس محل کار و مهمونی دقت زیادی داشته باشم.........
ولی ......لباس خونه.............میتونه یک دو تیکه..........یک تاپ....دامن کوتاه وتنگ........ یا هر چیزی که دلم میخواد باشه......... تا دچار کمبود نشم.........
ولی فکر نمیکنم هیچ چیزی جای سادگی و اراستگی رو بگیره.........
یک دختر ایرانی با چادر .......دستکش.......روبنده.........عینک ........بسیار پوشیده
یک دختر ایرانی رو تصور کنید ....... با موهای مشکی .......چشم و ابروهای مشکی و قهوهایو........صورت اصلاح شده تمیز.......ارایش ملیح......لباس ساده....کفشهای راحتی .....کیف ساده
و یک دختر ایرانی دیگه : موهای ۷ رنگ سیخ سیخسیخی بیرون از روسری....... چشمای وحشی ارایش شده.....صورت بتونه کاری......مژه های مصنوعی..... مانتوهای اجق وجق......... تیپ بسیار تابلو ...........نمونه تمام عیار یک دختر قرن ۲۱
مطمئنن به عنوان یک پسر برای انتخاب دچار مشکل میشید
از یک طرف جذب این زیبائی ظاهری میشید
از طرف دیگه میدونید همچین دختری ممکنه پایبند شما نشه
از طرفی ته دلتون از چادری خوشتون میاد که به نظر دست نیافتنی ......ولی وحشت دارید از زیرش که چه تحفه ای وجود داره
نا خود اگاه با دیدن یک صورت تمیز و ساده به خودتون میگید : خوش به حال کسی که باهاشه.....
------------------------------
آزادی در پوشش ..........یک امر کاملا پذیرفته شده از سوی ملل پیشرفتس
ما باید بپذیریم هر کسی هر طوری که دلش میخواد بگرده......
ولی حتی برای جهان اول پوشش تعریف شدست
شاید اگر شما به عنوان یک زن لخت وارد خیابون بشید کسی به شما تعرض نکنه.......
ولی خوب همه میدونن شما یک تن فروش هستید
اگر لباستون زیادی لختی باشه........شما جزو صنف تن فروشها هستید ........
البته به غیر از مراکز تفریحی ابی.....کنار ساحل
اگر لباستون کاملا رسمی باشه........نشون میده شما شغل اداری یا بیزینس دارید.....
پزشک.وکیل......مهندس.......همه و همه لباس تعریف شده دارند
یک هنرپیشه با یک سیاستمدار از یک نوع پوشش تبعیت نمیکنند
در اونجا مردم در گرو های مختلف میتونن خودشونو بروز بدن
مثلا شبهای میتونن لباس جذابی به تن کنن و به مجالس رقص برن
یا لباسهای اسکلتی برای شرکت در مراسم خودشون بپوشن
اگر موهاشون بلند و فر باشه کسی مسخره نمیکنه ولی همه میدونن این جزو کدوم گروهه
مردانی که شلوار های تنگ و چسبون میپوشن
جزو فرقه هستند
مردانی که هم جنس باز هستند علائمی برای شناسوندن خودشون دارند
همینطور لزها
و گرو های دیگه
نیمگم این گرو ها مورد تائید هستند ........
بلکه تعریف شدند........... ملت اروپا این ها رو نیمرونه.......... قبولشون کرده
ولی ما برای هیچ چیز تعریفی نداریم
وقتش رسیده دست ازین افراط و تفریط برداریم
بذارید از این دوره و لباس این چند سال هم بگم
چند وقت پیش مادری رو دیدم که دختر ۳ ساله و کوچولوشو اورده بود بیرون........واسه خرید
لباس تن دختر بچه به شدت شهوت انگیز و لختی بود......
اونم توی تابستون توی اون گرما
مردی رو دیدم که از عمد داره پشت سرشون راه میره و دستاش توی جیباشه....... انگار سردش باشه..........
خیلی حس بدی بهم دست داد
این روزها تجاوز به دختران زیر ۱۰ سال در قسمتهای مختلف ایران یک چیز رو تین شده
شاید به دلیل اینکه مردان ما ندیدن
و بدن یک دختر بچه به شدت براشون تحریک کنندس
همین خطر پسر ها رو بیشتر تهدید میکنه
چه بسا پسر بچه ای که مورد تجاوز قرار گرفته هرگز با کسی در این باره صحبت نمیکنه و با این مشکل بزرگ میشه
و بعدا خودش میشه یک همجنسباز ..........
ما داریم یکراست میریم جهنم.........
کشور مون داره سقوط میکنه
وقتش رسیده از ریشه این مشکل رو حل کنیم
|