وقتی ۱۳ سالم بود ..........از مدرسه اخراجم کردند ........به خاطر پوشش نا مناسب
البته اینو بگم من اون موقع تهران درس میخوندم....... در یک مدرسه پیشرفته و بسیار مذهبی و خشک
این خواست بابا بود که با این طرز فکر هم آشنا شم ولی خودمو گم نکنم
قوانین این مدرسه کاملا مشخص و خشک بود ........
باید سرافون همراه پیراهن زیرش ........مقنعه........ همراه چادر مشکی بلند ...........میپوشیدیم........
معلمها همگی زن بودند برای همین توی محوطه اصلی گهگاهی سر لخت میچرخیدیم.......
خلاصه اون مدرسه خاص بود با تمام امکانات
با دانش اموزانی از خانواده های خاص
خیلی سخت میگرفتن
به شدت کنترل میشدیم..........
من ازون لباسها خوشم نمیومد........
واسه همین همش توشون دست میبردم........
مثلا یکبار طول مانتو رو کم کردم........
دفعه دیگه از مقنعه کم کردم
خلاصه همه چیز من یک خورده یک خورده داشت اب میرفت
موهامو همیشه بیرون میذاشتم
خلاصه روزی نبود اینا بهم اخطار ندن...........
ولی من اهمیتی نمیدادم..........
تا اینکه بلاخره از بابا خواستن بیاد..........
من ...... بابا..........ناظممون..........و مدیر و یک خانمی بود به عنوان مشاور.......
اینا منو به توبره بستند که دارم فرهنگ غربی رو بین بچه ها پخش میکنم
آخه من خیلی هم شورشی بودم..........همش تو گوش بچه ها میخوندم که اینا زور میگن......
سرهنگ سکوت...............
فقط به من نگاه میکرد
با سر حرفهای خانم مدیر رو تائید میکرد
منم حرصم گرفته بود........ البته کمی میترسیدم که اگر بابا طرف اونا بشه چی؟؟؟؟؟؟؟
نیم ساعتی که اینا غر زدند و تهدید کردند ..........
بابا گفت : سارا بیا این وسط ببینم بابا .........
منو میگی دلم هوری ریخت تو..............
رفتم جلوشون .........
بابا : بچرخ ببینم......... وای......... خانم شما راست میگید ........سارا ......من چرا تا حالا توجه نکرده بودم........... روپوش انگلیسی.........( اخه میدونید که مانتو مال انگلیس و فرانسویهاست )
مقنعه راهبه های مسیحی( اینم بد نیست بگم مقنعه مال کلیسا است ) شلوار هم اصل اصل مال اروپائیهاست ( اخه دختران ایرانی فقط دامن میپوشیدن و زیرش از شلوارک و جورابهای زخیم واسه پوشوندن پاهاشون استفاده میکردند )
سرهنگ همینطور ادامه داد: وای ....... کفشتم که دیگه امریکائی ( منظورشون کفش اسپرتی بود که پوشیده بودم ) ببینم بابا این پیراهن مدلش ایتالیائی نیست
دیگه داد خانم مدیر بلند شد : آقای ........
داد بابا به هوا رفت : خانم من سرهنگ این مملکتم......... کلی به خاطر دفاع از ناموس این مملکت جون خودمو و پسرامو گذاشتم کف دستم.......رفتم جنگیدم........... به خاطر اینکه دخترهای این مملکت در اسایش باشند ........ به شما این اجازه رو نمیدم به دختر من بگید غرب زده............ دختر من نماد یک دختر کاملا ایرانیه...........من با تمام وجود سعی کردم بهش اجازه ندم اصلا به تقلید کورکورانه فکر کنه................
باز هم خانم مدیر: ولی آقای
بابا : عرض کردم خدمتتون سرهنگ........ اگر با این کلمه مشکلی دارید بفرمائید تا براتون توضیح بدم من کی هستم
سکوت..................
یادم نمیره چقدر اون زنها با زهر نگاهم کردند
بابا ادامه داد: برای خودم متاسفم که گذاشتم سارا در همچین مدرسه غرب زده و از خود بیگانه ای تحصیل کنه.......... ترجیح میدم خودم بهش یاد بدم تا اینکه بذارم شما این اراجیف رو تو گوشش بخونید.......... از نظر من نه تنها اشتباهی مرتکب نشده ...........بلکه اینکه خواسته ایرانی باشه قابل تمجیده.......... این شما هستید که با این هیبت عربی و غربی باید خودتونو اصلاح کنید
دیگه خانمها اتیش گرفتند : جناب سرهنگ.........
بابا پوزخندی زد و گفت : خانمها ......... به خودتون نگاه کنید ........ کجای شما نمونه یک بانوی ایرانیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نتیجه: پرونده منو گذاشتن زیر بغلم گفتند : تشریف ببرید یک مدرسه ایرانی ........
البته جرات نداشتن بیشتر از این چیزی بگن یا موش بدونن ...........
بابا خیلی نفوذ داشت ..........و اصلا وا نمیداد ...........
اینا هم مثل سگ ازش میترسیدن..........
حتی شاید اگر بابا میگفت اخراجم نمیکردند
ولی سرهنگ هم دیگه دلش نمیخواست من تو اونجا درس بخونم
منو اورد شهرستان......... توی یک مدرسه خیلی قدمی: تاسیس ۱۳۴۲ .......
با کادر بسیار قوی........
کلی سفارش کرد
و من بهترین خاطرات زندگیم تو اون مدرسه بود
اونجا یاد گرفتم که چطور میشه ایرانی بود........
تمام معلمها مسن و زمان شاهی بودند
بسیار دلسوز.........مهربان و سختگیر
درسته اونجا هم مذهب خیلی درخشان بود.......و قوی............
ولی مذهب خشکی نبود.......
یادمه یک بار دبیر پرورشی ترتیب جشنی رو داد به پیشنهاد ما
: جشن لباسهای محلی..............
همه ما دخترها با ذوق کلی وقت صرف کردیم تا لباسهای محلی تهیه کنیم.......
خیلی ها قرض گرفتند
خیلی ها دوختند
خلاصه اون روز
همه توی مدرسه با لباسهای محلی ...............مثل فرشته های اسمونی شده بودیم......
من یک لباس محلی خاص زادگاهمو پوشیده بودم.........
تومون قری همراه پیرهنشو و پیشبند جلوئی و لچک و نیمتاجشو و پیشونی بندش........
البته این لباس از لباس ترکهای قشقائی کمی ساده تر و کم چین تر.......
موهامو گیسباف کرده بودم........
و نماد فروهر اویزون کرده بودم........
بعد دبیر پرورشی گفت : خیلی اروم میخوایم برقصیم........ ولی هر کس رقص محلی خودشو
رقص شیرازی....... مشهدی........ بندری..........کردی......رقص ترکی......... رقص لری..........رقص عربی حتی..........
هیچ وقت یادم نمیره اون روزو..........
اون مدرسه .........................بهترین مدرسه ای بود که رفتم..........
همه یک دست..........تمام دبیرها به شدت پشت هم بودند ........
واسه همین حتی خانم مدیر که مقنعش میرسید به کمرش.......... خودش داشت دست میزد
........................... |