دستام........
باز حس میکنم کاری کردم که نباید میکردم
چشمامو میبندم
تا ۱۰ میشمارم که داد نزنم
بحث مردا امروز همش درباره شیراز........
هر کدومشون یه پا کارشناس جرم شناسی شدن
حوصله گوش دادن رو ندارم
کارمو انجام میدم
هنوز همون حالات دیشب رو دارم
دلم کمی درد میکنه
.......... موقع ناهار باز یکی از همکار ها ساندویچ گرفته بود.........
تا چشمم بهش افتاد زد زیر دلم..........
----------------------------
دفتر خاطرات بابا (به دلایلی اسم منطقه و اسامی سانسور )
۲۹/۱/۶۴
مردم از ما میترسن
به همان اندازه که از سربازان عراقی.........و حتی بیشتر از (ک) ........
ساعت ۱۲ ظهر وقتی رسیدیم به منطقه ...........
وضعیت بسیار ناخوشایندی بود.......بوی کباب ادمیزاد توی همه دشت پیچیده بود...
مردم توی خانه هایشان مخفی شده بودند.......کسی به استقبالمان نیامد..........همه میترسند
فرمانده منطقه هم نبود
سراغش را گرفتم........ گفتند : نیست .......رفته سمت مرز........دیشب (ک) شبیخون زده اند ......
هر چه به مرکز روستا نزدیکتر میشویم بوی سوختن گوشت تن بیشتر میشود ........
حس غریبی است ..........درست در میدان .......۳ تا جسد نیمه سوخته..........
هنوز دود ازشان بلند میشود
نزدیکتر..........پوتین های عراقی......لباسهای عراقی........
چشمانم سیاهی میرود
جنگ.......منفورترین چهره خود را نشان میدهد
خواستم افسر را به دادگاه نظامی معرفی کنم
صدای دادش به اسمان میرود : بیا خودت منو تیر بارون کن....... د اگر من اینکارو نمیکردم ..........فکر میکنی این مردم اروم میگرفتن......... فکر میکنی من اشتباه کردم..............خودت مگه ناموس نداری.......وقتی ما رسیدیم.........این از خدا بیخبرا به یه دختر ۱۳ ساله تجاوز کرده بودن..............وقتی گرفتیمشون مست بودن............اونقدر مست که نمیتونستن روی پاهاشون وایسن...........اره من دادم زنده زنده تو اتیش بسوزوننشون..........که دیگه کسی جرات نکنه خیانت کنه
اون افسر اونقدر داد زد که بیحال شد.........
با تمام وجود لرزیدم.............مادر دخترک بینوا .......مدام فحش میداد
خاک میپاشید روی سرش........
چشمانم را میبندم.......... تا ۱۰ میشمارم تا داد نزنم
------------------------------------------------
دشمن
دشمن
ما دیگه تا خودمونو داریم دشمنی نیاز نداریم
بابا
ایندفعه داریم خودمونو تو اتیش زنده زنده میسوزونیم..........
---------------------------------------------------------
مامان گربه به شدت بهم وابسته شده
مدام میاد و دلش میخواد روی پاهام بشینه
برس مخصوص براش گذاشتم که باهاش روی تنشو برس میکشم
این کار براش لذت بخشه
مخصوصا وقتی نی نی هاش جلوی رومون دارن تو سر و کله هم میکوبن
طلا هم بدش نمیاد ........... گهگاهی چشماشو باز میکنه
نیم نگاهی
خیلی پیر شده
حتی سیبیلهاشم پیر شدن
-----------------------------------------------
چشمامو میبندم........
انگار از تمدن خیلی دوریم
تلفن میکنم به بهراد .....پسر بزرگ بهرام..........
: سلام عمه.....خوبی ...چه عجب؟
ـ خوبی عمه .......اوضاع شیراز چطوره؟
: بد نیست........یکم درهمه.......
ـ خبر داری چی شده؟
: بعدا خودم بهتون تلفن میکنم..........فعلا نمیشه چیزی گفت
ـ بابات حالش خوبه
: اره .......حالش خوبه.........باور کن بابا چیزی رو دلش نیست الان خودشم پشیمونه اینطوری باهات صحبت کرد ..به دل نگیر.......
ـ میدونم........مواظبش باش......
: هستم......
-------------------------------------------- |