سیگارمو از روی لبهام برمیدارم .......میندازمش توی زاینده رود ......میگم : شکر ......امروز هم گذشت نه....تو تنها نیستی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
فکر کن......... چی خوبه ..........چی بده.......

امروز یکم روز خوبی بود یکم بد

راستش چند روز پیش من یکم با آبدارچی آزمایشگاه برخورد داشتم

هر کاری بهش میدادم یا انجام نمیداد .........یا یادش میرفت یا به موقع نامه های اداری رو نمیرسوند

اونم تو اون ولبشو که همه ما تحت فشار بودیم.........

این اقای به اصطلاح کارگر واسه ما دم دراورده بود

که چی؟ : وظیفه من نامه بری نیست مگه من پستچیم

که چی: خودتون یک فلاکس چائی با خودتون بیارید دیگه هیچ اداره ای چائی نمیدن........منم وظیفه ندارم چائی دم کنم واستون

که چی: مگه من حمال این شرکتم این میزا رو هی جابه جاش کنم

: به من چه که اینجا رو گند گرفته .خودتون تمیز نگه دارین هی آشغال نریزید.........

: خو به من چه که ............

من قبل از اینکه حسابی از خجالتش دربیام رفتم پیش مهندس و گفتم : این اقای فلانی اینجا وظیفشون چیه؟

لیست وظایف ایشون رو گرفتم برگشتم تو آزمایشگاه

۱ـ تمیز کردن و گردگیری میزها.......

۲ـ اوردن آب و چای و قهوه واسه پرسنل

۳ـ بردن و اوردن نامه های داخلی .....و رسوندن نامه های اداری.......

و خیلی کارهای دیگه

مدرک ایشون هم سیکل ردی........

سن ۳۲ سال

زبون : ۸ متر

ادعا : هزار خروار

ادب : ابسیلون

فرهنگ : منفی بینهایت

و خلاصه همچین موجودی رک ایستاد روبرو ..........گفت منو فلونی استخدام کرده به خیالتون من نوکرتونم

منو میگی یکهو اتیش گرفتم .دادم به هوا رفت : ببین  .....یا کاری که بهت گفتم میکنی یا بهتره بری اونجا که نی انداخت.......... میری دنبال یه کار جدید

ـ جدی میگوی....... این جزو وظایف من نیست

: ببین........ من خواهر زاده همونم که استخدامت کرده ..حالیته....... حالا میخوای بگم چای بیارن خدمتون..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به تپه تپه افتاد

یخ زده گفت : ببخشید خانم....... خوب چرا زودتر نگفتین.......چشم بدین من اون نامه ها رو ......الانی جلدی میبرمشون......... سلام به دائی جان گرامتون برسونید...بگین ما دست بوس شونیم.......... چاکریم.......

از عصبانیت داشتم منفجر میشدم

مردیکه تنبل ......... بیعرضه فقط جای یه جوون کاری رو که در به در همین کار گرفته...........لاش خور

باید حتما زور بالا سرشون باشه ........................

مهندس برگشت و گفت : جدی جدی فلونی میشه دائیتون

غش کردم از خنده: دائی چی ؟ کشک چی؟ گفتم مردیکه کارشو انجام بده این جماعت حرف حالیشون نیست حتما باید ترسوندشون............

مهندس از خنده دست گذاشت رو شکمش...........

ـ خیلی ناقلائید یادم باشه مواظب خودم باشم........

: حتما ...... اگر شما هم میخواین مثل این آقا باشید ........

-----------------------------------

این ماجرا مال چند روز پیش

حالا داشته باشین امروز رو

این چند روزه این ابدارچی ما مدام تا کمر تعظیم میکرد

منم فشارو روش زیاد کردم.......

بیچاره دیگه سر وقت میاومد..کارهاشو میکرد صداشم درنمیومد...... تازه چائی و قهوه هم به راه بود مرتب..........

آقایون حسابی دعاگوی من شده بودن.............

که خانم .....کاش زودتر اینو میترسوندی..........کم مونده بود ما بریم واسه ایشون چائی بریزیم........

خلاصه امروز صبح ساعت ۱۱ من داشتم  کار میکردم ......... یکهو دیدم یه اقاهه مسن با محاسن سپید اومده تو ایستاده داره بر بر منو میپاد

خیلی جدی برگشتم سمتش و گفتم : بفرمائید

: من دکتر..رئیس بخش تحقیقاتتتتتتتتت............

 باقی حرفاش دور سرم چرحید........ایشون دائی تقلبی من بودن

حوصله ندارم بگم چطور ایشون رو مجاب کردم که دست از سرم بردارن و اخراج نشم......

: ---------------------

هیچ وقت از ادمهای نون به نرخ روز خور خوشم نیومده و نمیاد

یاد حرف بابام میافتم

: سارا ...ثبات ......همیشه باید ثبات داشت......اگر کارتو خوب بلد باشی و انجام بدی هرگز مجبور نمیشی جلوی هر کس و نا کس سر خم کنی..........همیشه طوری زندگی کن که دیگران دنبالت بدون..............

---------------------------------

سیگارمو روشن میکنم

صدای تلفن

دارم کتاب دولت بازرگان رو میخونم

شمارشو میخونم

حوصلشو ندارم

سیم تلفنو میکشم

گوشیم شروع میکنه به ویبره

سیگارمو عمیق میدمم توی ریه هامممممممممم................

حالا حلقه حلقه میدم بیرون

باز ویبره میره

به خوندن ادامه میدم

دارم بالا میارم

تاریخ ننگین انقلاب ۵۷

فجایع ۵۸

جنگ..............

سیگارم............. چشمامو میبندم...........

خواب و بیدار ........ با صدای طلا چشمامو باز میکنم

صدای میو بچه گربه ها ...........

میرم تو پارکینگ

صدای جیغ و داد یه کلاغ..........و مامان گربه که جیغ میکشه

چطوری این کلاغه اومده توی پارکینگ................

درش باز بوده........ حتمی دعواشون شده دنبال گربه اومده

پرش میدم میندازمش بیرون

خدا رو شکر کسی چیزیش نشده

بچه گربه ها حسابی ترسیدن.......

و مامان گربه فاتحانه یکی از پر دم های آقا کلاغه به دهنشه.......

میشینم ...بچه گربه ها رو بغل میکنم........

۴ تاشون توی پیراهنم جا شدن

همچین هنوز میلرزن

مامان گربه خیلی با احتیاط میاد سمتم.........

هنوز دستیش نکردم......

سعی میکنم نگاهش نکنم........

ولی میگه : میو.........

من: کارت درست نبود چکار به کار اون کلاغ بیچاره داری....... تو گربه بدی نبودی......اونم گناه داره........ حتمی میخواستی بری سر وقت جوجه هاش.......هان؟؟؟؟؟؟..

: میو..........

ـ خیلی خوب بیا اینجا........ بینم چیزیت که نشده هان..........

: میو.........

برای اولین بار نازش کردم..........

ولو شد روی زمین

بچه گربه ها شیرجه زدن روش ......... و اون داره یک یکشونو لیس میزنه

صدای طلا : میو

ـ ممنون طلا خانم.......... به موقع خبرم کردی

بلند میشم میرم توی حیاط ...کلاغه اونجا نشسته.......روی درخت انجیر همسایه

ـ هی ....دیگه بهت کاری نداره.......من ازش قول گرفتم.......تو هم دیگه کاریش نداشته باش..........یکم صبر کن یه چیزی بیارم بخوری

براش یکم آشغال گوشت که واسه مامان گربه کنار گذاشته بودم ریختم.........

اروم اروم اومد ...........زودی به منقار گرفت و رفت..........

جالبه..........

یه قار قار کوچیک هم نکرد

بی ادب.............ولی عجب کلاغه خوشگلی...............واکس زده تمیز..........

------------------------------------

سیگار .........

دیگه کم کم از سیگار هم داره بدم میاد

اه............

شروع میکنم بلند بلند اواز خوندن................

صدای سرگرد بلند میشه

اونم شروع میکنه به خوندن.........

---------------------------------------------

تنهائی از جهاتی خوبه

اینکه وقت داری به خودت فکر کنی

کتاب بخونی

فکر کنی

فیلم ببینی

فکر کنی

سیگار بکشی

فکر کنی

تو تنهائی غذا بخوری

باز فکر کنی

منتهی مضرراتی هم داره

یه وقت به خودت میایی میبینی روی پیشونیت یه علامت سوال بزرگ چروک انداخته.........

و بعد میفهمی یکم روانی شدی........ و دیگه نمیتونی با کسی ارتباط برقرار کنی.........

و همه دوستات حیواناتن..............

و گیاهان..........

و حتی نمیتونی صدای ادمها رو بشنوی.............

و باز فکر میکنی............

فکر میکنی............................

 


تعداد بازدیدکنندگان : 26059


عناوین آخرین یادداشت ها
وقتی منو میخونی
چند چیز رو به یاد داشته باش
درگیر نشو
سوال نپرس
به خودت بگو : داستان جالبی بود
---------------------------
من یک داستان بیشتر نیستم........که یک روز تموم میشم
مثل خیلی از داستانهای دیگه
مثل داستان تو................
شناسنامه کامل من...

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!
هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!
پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!
داد نکش...!
آه و ناله هم نکن...!
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
تو مانند تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..
گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.
تا العان کهبصورت پولاد در اومدی.
تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!