دستام
امروز یه روز عجیب و غریب بود
خیلی عجیب و غریب
با اینکه ۲ شب فقط ۴ ساعت خوابیده بودم ولی سرحال شیک کردم رفتم سر کار
دقیقا میدونستم باید چکار کنم
با سرعت و دقت داشتم کارمو انجام میدادم
تهیه محلول و انجام بعضی ازمایش های وقت بر .............
لیست تهیه کردن و گزارش دادن.........
خوندن شرح کارهای سال گذشته
و لیست تولیدات
انگار یکی داشت نگاهم میکرد
اهمیت ندادم
دارم سعی میکنم از اول کار حسابی اونا رو وابسته خودم کنم
این سیاست منه
هر کاری رو به بهترین نحو ممکن انجام بده تا دیگران همیشه احساس نیاز به تو داشته باشن
باید خودمو نشون بدم
صدای همکار م: خانم (ش) مجبور نیستی اینهمه به خودت فشار بیاری....... همین گزارشات این ماه بسه
ولی خودم اینو میدونم بدون نظم نمیتونم ادامه بدم
چقدر دلم میخواد سیگار بکشم
اقایون یه جائی برای خودشون دارن
دزدکی وقتی نبودن رفتم تو محوطه.....همون جا که اونا سیگار میکشن........
همینکه اومدم اتیش کنم ییهو صدا پشت سرم : اینروزا هوا خیلی غبار داره معلوم نیست دیگه چه دسته گلی به اب دادن
اونقدر هول کردم سیگارم افتاد
پامو گذاشتم روش و برگشتم.........
مهندس (ز) همراه یکی از همکارای من
سلام و علیک سرسری........
خوشبختانه متوجه سیگارم نشدن....... ولی حالا مگه میرن......... منم طوری اون بیچاره رو زیر پام له کردم انگار دارم دشمن بابامو میکشم
صدای خنده مردها........ و خوش بش الکی
مهندس کمی تحویل گرفت و ازم پرسید که راضی هستم
به هیچ وجه دلم نمیخواست اونا بفهمن سیگاریم......
زورکی لبخند میزدم
دعام مورد قبول درگاهش قرار گرفت
کسی از داخل ازمایشگاه صداشون کرد
منم در اولین فرصت سیگار له شدمو برداشتم انداختم تو جیب روپوشم........
سطل اشغالی نبود
به نظرم جک سال شدم ...........
باز برگشتم سر کار.......
-------------------------------------
ساعت ۴ به زور داشتم فرار میکردم
دیگه خواب داشت رو پلکام سنگینی میکرد .............
نمیتونستم ادامه بدم
ولی دکتر(س) خیلی جدی با خنده و شیطنت بهم فهموند امروز بهت نیاز داریم
یه ساعت دیگه هم تحمل کردم
ولی دیگه داشت چشمام ریغ رحمتو سر میکشید
صدای دکتر : میدونم این کار خسته کنندس .هوای بهاری هم ادمو خوابالود میکنه
و خودم : نه .......یعنی اره
و صدای خندش..........: میتونید کارت بزنید
و من هیجانزده بدون کوچکترین تعارفی گفتم : خسته نباشید .....تا فردا ........
کم مونده بود یه قری هم بدم و بگم بای بویزززززز
اونقدر که هیجان داشتم واسه رفتن
--------------------------------
ساعت ۷ که رسیدم دیگه لباسهامو هم کنده نکنده شیرجه زدم رو تخت
با صدای تلفن بیمحل از خواب بیدار شدم..............
چشمام به زور میتونست جائی رو ببینه...........
بهرام بود : خوبی
ـ هوم.
: خواب بودی
ـ هوم..
: مریضی
ـ هوم
: د ..........زهر مار این چه وضعه حرف زدنه
و خودم که یکم چشمام باز شده : ساعت چنده ؟
ـ ۱۰ باید شده باشه.......
و خودم وای چه خوب شد بیدارم کردی.......... الان هزار چهره شروع میشه
و اون : واسه ۱۳ به در بیا سپیدان........همه تو ویلا جمع میشیم
پشت ستون فقراتم میلرزه........... یا شایدم تیر میکشه
ـ من نمیتونم بیام........فرداش باید برم سر کار........نمیخوام هم مرخصی بگیرم..........
: من با مهندس صحبت کردم...... نیازی نیست بری
ـ تو مهندس رو از کجا میشناسی؟
: چی فکر کردی ناز دار خانم........ که من برادر بیغیرتی هستم ولت کردم
ـ معذرت .منظورم........
: یه دوست قدیمیه..... همسنگرم بود...بچه خوبیه.........هواتو داره .ببین بهانه جور کنی پوستتو میکنم شوخی هم ندارم
ـ بهرام جان نمیخوام روتو زمین بندازم..........ولی ازم نخواه بیام بین جمع........ اصلا نخواه.
: اخه عزیز من اینطوری که نمیشه..........خودتو حبس کردی که چی......... ببینم چرا نذاشتی ننه جون بیاد پیشت یه مدتی لا اقل تا جاگیر شی
ـ چیکار اون پیرزن داری........ گناه داره مش غلام ........ ننه جون باید مشتی رو جمع کنه........تازه میاد اینجا دست و بال منو هم میبنده.......... من باید مدام حواسم بهش باشه....... تو رو خدا گیر بهش ندین همین که قدم گذاشتن رو چشمام باغو مثل دسته گل نگه میدارن خودش کلیه.......... بهرام جون من دیگه چیزی بهش نگیها....... پا به سن گذاشته ........هوای اصفهان هم قربونش برم خیلی ملوس داره منو خفه میکنه چه برسه به این پیرزن
: پس بگو چرا صدات گرفته........ فکر کردم سیگار داره خفت میکنه
یهو یاد م میاد که امروز اصلا سیگار نکشیدم................
ووووووووووووووووووووووووووووو من امروز اصلا سیگار نکشیدم............................
ـ-----------------------------------
بلند میشم به زور میرم تو حمام........
دوش اب داغ..............
همچین حالی میده بهم
میرم سر وقت یخچال...........
خوشبختانه هیچی ندارم............
مسخرس...... یعنی همه چی دارما....... هیچی نپختم............
مثل خانمای کدبانو
در حالیکه قر میدم شروع میکنم به اشپزی
به یاد بابا همبرگر مخصوص اونو با شیر درست میکنم
شروع میکنم به سوت زدن
حالا همسایه هم باز داره میزنه
منم با هیجان میرم پشت ................
سوت.........
میزنم و مینوازم............
اونم جواب منو میده
دیگه با صدای بلند میزنم زیر اواز................
هیچ وقت صدای خوبی نداشتم
ولی گاهی اوقات میخونم
و خودم به صدای خودم میخندم..........
امشب شوری در سر دارم..........
باز امشب در اوج اسمانم............
و ییهووووووووو........... صدای مردونه ای که خیلی شیک و قشنگ جوابمو میده...........
دیوارای اینجا هم تیغن...................
خشکم میزنه........
پس اونور دیوار یه مرده
از خودم بدم اومد که صدامو بالا بردم...........
خیلی هرزگی کردم......... حالا دکتر و خانمش چی میگن............
اصلا خود این اقاهه
نکنه خانمش فردا برام حرف درست کنه
بدجور هول میشم..........
وسط کار دست از نواختن برمیدارم
-----------------------------
اقا هزار چهره شروع شده ولی خیلی یخ و بیمزس........
باز قسمتای قبلی بهتر بود..........
باز دارم مینویسم........
همچنان اقاهه داره پیانو میزنه و ول هم نمیکنه
ولی دیگه نمیخونه.........
انگار فهمید من چقدر ترسوام........
-----------------------------
یه سیگار روشن میکنم میذارم تو جاسیگاری به دودش هی فوت میکنم بعد با خودم ریز ریز میخندم
میگم زده به سرم........
اوم.............................
همبرگرام اماده شدن..........
چقدر هم خوشمزه شدن.........
صدای تلفن........با دهن پر گوشی رو برمیدارم
: بله......
خانم دکتر..............بعد از کلی سلام و احوالپرسی الکی ازم میپرسه چی درست کردم بوش همه جا پیچیده
آخه..... پنجره رختشورخانه من باز میشه به حیاط پشتی دکتر اینا.........
بعد نیست این خونه خیلی مدرنه...... نه هود داره نه هواکش.......
منم پنجره رو باز میکنم بوی روغن خفم نکنه...........بعد بین رختشورخونه و اشپزخونه هم یه دره باز میذارم
لقمو به زور قورت دادم........
: ببخشید خانم دکتر اذیتتون کرده...
ـ نه بابا ......... چی میگی هوس کردیم ما اینجا......... ارش داره خودشو میکشه........اینجاست بچم ......... خلاصه منم دیدم نمیشه باید ببینم چی پختی........کباب شامیه.......
میپرسم چند نفرن ؟
خانم دکتر هم با کمال پر روئی میفرماین من و دکتر وپسرمو وعروسم و ۲ تا بچاشون..........
خندم میگیره : خانم دکتر من نون همبرگر ندارم........ولی ارشو بفرستید من براتون همبر میفرستم
با کمال خوشحالی بدون کوچکترین تعارفی میگه قربونت برم خودم تو فریز نون دارم....... باشه الانی ارشو میفرستم
---------------------------
اقا من این مدلیشو ندیده بودم............ شیرازی پر رو زیاد دیده بودم......... ولی خو شیرازیها یه چیز دیگن
ولی اینجا اصفهانه............ و من مات و متحیر و البته شرمنده که چرا خودم هواسم نبود...........و بوش میپیچه و باید حواسم باشه
یاد حرف دایه آغا میافتم: حواست باشه کدبانوی درست و حسابی همیشه غذاشو یکم بیشتر درست میکنه........ اگر همچین بوی غذاتم محله گرفت ۴ تا ظرف برمیداری همسایه این وری و اونوری و ۲ تا همسایه روبروئیتو غذا میبری......... همچین تزئینشم میکنی و ترشی مخصوص هم میذاری ور دلش.همچین بخورن دعا به جونت کنن
حالا من شرمنده شدم.......
با سرعت سینی برمیدارم......... یه ظرف خوشگل..ترشی...... همراه سبزی و برانی بادمجون و همبرگرا........
ارش خان هم اومدن............
کلی هیجانزده یکی از کتابهائی که برده بود رو میگیره جلومو و میگه دیگه کتاب ندارین ؟
با خنده و شیطنت کتاب کوهای سپید رو بهش میدم ..........: ارش جان من این کتابو خیلی دوست دارم.......وقتی دقیقا همسال تو بودم اینو خوندم........ و تازشم هر جا برم این کتابو با خودم میبرم........ مواظبش باش...با دقت هم بخون
ـ چه جور کتابیه
: علمی تخیلی........
ـ یوهو........ من کشته مرده ازین فضائیام.......... میگم منو شما همدیگرو خیلی درک میکنیم........راستی سارا جون صداتم قشنگه ها
از خنده غش میکنم : البته از پشت دیوار........
ارش: ای....اقای مهندس داره میزنه
چیزی نمیگم........
ولی ارش خودش در حالیکه قیافه مردونه ای به خودش گرفته با هیجان ادامه میده : مهندس (ک) ........زمان جنگ جفت پاهاشو از دست داده.......مامانی اینا میگن ارتشیه......از خونشم بیرون نمیاد ....... خودشه و دخترش و دامادش.....
به خنده میافتم....... با خیال راحت نفسی میکشم : پس پیره
ارش: اره به گمونم من یه بار بیشتر ندیدمشون......
خودم :خوب چیز دیگه ای هم مونده
ـ نه..یعنی چرا ......... مامانی تشکر کردن گفتن اگر میشه یه کتابم برای ایشون بدین........اگر همچین تاریخی باشه بهتره.........
و دیگه خودم خر کیف از اینهمه روی زن اصفهونی...........
ولی در کل ازشون خوشم اومده...........
خانواده باحالین
-----------------------------
یاد یه چیزی میافتم
یه ظرف برمیدارم.باقی همبرگرها رو میچینم......... با سرعت یه ظرف ترشی همراه باقی چیزا...........میبرم دم در خونه مهندس جانباز......
خانمی پشت ایفون : بله
ـ ببخشید خانم میشه تشریف بیارید دم در
دقایقی بعد من تو خونه شیک ولی ساده مهندس و دخترشم........
اصلا نمیدونم چطوری اینا اینقدر صمیمی شدن.........
خانم (ک ) دبیر دبیرستان....... ریاضی تدریس میکنه........ همسرش هم دبیر فیزیک........و فوق العاده خونگرم و خوش برخوردن........
اهل خوزستانن......... شاید برای همین گرم و خودمونین.........
و از اونجائی که منم یه جورائی به خوزستان ارادت دارم به شدت باهاشون احساس راحتی کردم........
انگار نه انگار دیر وقته
از همبرگرها خیلی خوششون اومده
مخصوصا که بوش تو خونه اینا هم پیچیده بوده.......
۲ تا هم پسر دارن..... یکی ۱۶ ساله .اون یکی هم ۱۲ .خیلی سنگین و عاقل .................
اقای مهندس .روی ویلچر مخصوص .......میان تو پذیرائی.......اولین چیزی که میگه اینه
: باید تمرین کنی.........اگر بخوای من بهت یاد میدم............
جناب مهندس سرگرد بازنشسته ارتش نیروی زمینی........
۵۰ درصد مجروحیت جنگی.........در اثر انفجار مین........ هر دو پاشونو از دست دادن........
سن واقعیشون ۶۳ ساله.........ولی خیلی پیر تر به نظر میرسن......... یاد سرهنگ میافتم.....
میخوام صحبت کنم ولی به ساعتم نگاه میکنم و بهشون قول میدم حتما بهشون سر بزنم......
ولی نه نه نه...اصلا هم خسته نیستم.........
سرشار از انرژیم............
چقدر همسایه های خوبی دارم.......
راستی من واسه ۲ روزم همبرگر درست کردم....الان هم هیچی ندارم......
باید واسه فردا یه فکری بکنم........
-------------------------------------
|