سیگارمو از روی لبهام برمیدارم .......میندازمش توی زاینده رود ......میگم : شکر ......امروز هم گذشت نه....تو تنها نیستی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 7 فروردین ماه سال 1387
خیرات نقل نبات ...................

دست و بالم به نوشتن نمیره

خستم

و یکمی سرد

بی هدف و مستاصل برمیگردم خونم

خونه سرد و ساکت و خاموشم

اینجا صد برابر بدتر از شیراز شلوغه

ترافیک روی اعصابم یورتمه میره

خوبه ماشین دارم وگرنه باید وقتمو تو این ترافیک خرج میکردم......

) نیست الان نمیکنم (

تا میرسم به خونه لباسامو میکنم شیرجه میزنم توی حمام......

وان حمامی موجود نیست و من باید مثل ماقبل تاریخی ها یک جوری همینطوری خودمو اروم کنم..........

اینطوری نمیشه باید یه کاری کنم

خیس عرقم

دوش اب گرم.......

این صدای اب یا صدای هق هق خودم......

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شاید به خاطر تیکه های اون مرتیکه بیشرفه.........

یا به خاطر التماس اون کوچولو.......: خانم تو رو خدا........... خانم جون بچتون.......

ولی عزیزم من که هنوز مامان نشدم

دست میزارم روی شکمم.....

سر میخورم روی دیوار

گریم بالا میگیره

کوروش ............. نابودم کردی............ خدا ازت نگذره...........

--------------------------

وبم مثل خودم اویزون شده

هر کار میکنم جمعش کنم نمیشه

انگار این دوران هم باید بگذره

-----------------------

حوصله اشپزی ندارم

حوصله کردن زندگی رو هم ندارم

حالا باز میاد سر به سرم میذاره

( ر) اصلا تماس نمیگیره......

سرش حتمی خیلی شلوغه.........

ولی کوروش یه خط درمیون روی نرو منه.........

: سارا ........

: عزیزم......

: خانمم......

دیوونم کرده.............

شاید باید خطمو عوض کنم

شاید اینطوری بهتره...........

همه رو برق میگیره منو چراغ نفتی

-----------------------------

چند تا گربه نر و ماده زشت و خوشگل میان تو حیاطم به شیطنت........

طلا خانم بهشون محل نمیده.........

اینقدر پیر .و بیحوصلس فقط میخوابه.........

ولی من برای این پیشیهای پر انرژی همش غذا میریزم......

یک جای کوچولو هم واسه کنجیشکا اختصاص دادم..........

---------------------------------

دیروز عصر حاجی با خانمش اومدن عید دیدنی........

از خجالت رفتم تو زمین...........

: وظیفه من بود .شما چرا زحمت کشیدین.........

حاج خانم زن متواضع و شیکیه...........

صدای خنده هاش و تعریفش از سلیقه من......

گیر داده که موقع شوهر کردنت.........

حالا حاجی هی میخواد موضوع رو عوض کنه مگه حاج خانم میذاره

: اره دخترم اصفهون با تلفن دختر و پسر پیدا میکنن.........یه جورائی دلالی ازدواجه..........

: اره فدات شم...... اینجا اینقدر جهاز میدن که اونائی که ندارن توش میمونن چکار کنن.......

: اره جونم......اینقدر تو بازار به حاجی میگن دختر سراغ نداری.........ما که دیگه بچه هامون رفتن سر خونه زندگیشون

................

بغض میکنم....... میرم تو اشپزخونه.......چرا حاجی بهش نگفته دست از سرم برداره........

حاج خانم باز دنباله حرفاشو میگیره.........

: حاجی یه برادرزاده داره ۲۶ تازه تموم کرده ما مدام به پاش میپیچیم..که زن بسون........

------------------------------------

دیوار تنهائیمو بلند تر میکنم تا کسی مزاحمم نشه........

ولی باز زنگ ایفون

: بله

ایندفعه خانم دکتر و اقای دکترن.........

اینا دیگه چه جور جماعتین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از کی تا حالا بزرگترا میرن دیدن کوچکترا ........

خانم دکتر بازنشسته کرده خودشو ....سرش با نوه هاش گرمه..........

یه پسر بچه توپولی ۱۰ ساله هم باهاشونه........

نوه اولشه

خیلی هم تیز و باهوشه....... . و فوق العاده فضول

همه جا سرک میکشه...........

سوالاتش تمومی نداره

: سارا خانم شما نقاشی هم میکنید ؟

: سارا خانم شبا خودتون پیانو میزنید ؟

: ببینم این گربهه چند سالشه ؟

: صبحا تا کجا میدوین..........اگر صدام کنید منم میاما.........

: ماهوارت اگر بخوای من تنظیم میکنما..........

: این تختو خودت درست کردی من از بالکن داشتم نگاه میکردم دیدم داری پیچ میکنی........کی بهتون یاد داده؟

: سیستم کامپوترت قدیمیه..........اگر خواستی به روزش کنی منو صدا کن.........یه جاهائی میشناسم.......

انگاری این شازده پسر ۲۰ سالشون بود نه ۱۰ سال

خلاصه  آرشیا .که البته همه ارش صداش میکردن منو کلی خندوند........

خیلی پسر جالبیه

۲ جلد کتاب هم قرض گرفت.....

بهش ۲ تا فیلم کارتونی هم دادم

همچین قیافه مردونه ای به خودش گرفت و گفت: ازون فیلمای درست و حسابی ندارین اینا دیگه خیلی قدیمی شده

از خنده داشتم منفجر میشدم.......

نتونستم جلوی خودمو بگیرم و گفتم : نخیر .......ولی سفارش میدم براتون......

گل از گلش شکفت ..........

: من به مامانی اینا  گفتم خیلی خوب شد خونه رو به شما دادن........ من خیلی ازتون خوشم اومده.........ادمو درک میکنید.......

خودم: جدا ...........

و خنده خانم و اقای دکتر.......

خانم دکتر: ارش جون بهتر نیست بری تو حیاط بازی کنی....... یا بری بشینی کتابتو بخونی.ما میخوایم صحبت کنیم........

ارش غرولند کنان میره بیرون در حالیکه خانم طلای بیچاره منو به زور بغل میکنه میبره با خودش

خودم: ارش جان مواظبش باش خیلی پیره.......رفته تو ۱۰ سالگی........

ارش هیجانزده: ای........اینم همسن منه....... کی تولدش بود

خودم : دوم فروردین

ارش داد میزنه......: منم اول به دنیا اومدم.......پس خانم گربهه ........من یه روز بزرگترم........

و میره تو حیاط

-------------------------

سرم منگه

هنوز گیجم

محل کارم خیلی دوره.........

و رفت و امد واقعا دیوانه کنندس

از همین اول کلی کار افتاد رو دوشم

نیست ۶ ماه بوده اینا اون پست رو خالی داشتن ........و دیگران کارهاشو یدک میکشیدن.......همه کارها ناقصه..........

مجبور شدم بیافتم به جون وسایل .........

اونجا هم باید خودم همه چیز رو تمیز کنم

ازمایشگاه مجهزیه........

ولی کارهاشون یکم عجیب غریبه

ولی من یاد گرفتم اصلا سووالی نپرسم

فقط کارمو انجام دادم

لیست کارهامو تهیه کردم

۲ تا همکارام مردن........

و البته بسیار سرد.......

نمیدونم شاید چون من جدیدم........ تحویلم نگرفتن ........یا شاید چون زنم.......

کلا محیط مردونس

البته من با این قضیه حال میکنم......

خودم زنم ولی با مرد جماعت بهتر کنار میام

وقت ناهار اقایون یه تعارف کوچولو زدن ولی اصرار نکردن........

منم غذامو یادم رفته بود ببرم..... واسه همین خودمو با کار سرگرم کردم........

اینطوری بهتره.........

وقت نشد جاهای دیگه کارخونه رو دید بزنم......

ولی بوهای بدی به مشامم خورد

نمیدونم شاید من زیادی بدبینم

دلم نمیخواست از کارم بنویسم

--------------------------------

اهنگ ایووانس رو گذاشتم....... hello.........

باز بغض میکنم.......

باز موبایلم ویبره میره........

باز .............

ناشناسه.......... بله بفرمائید

: سارا ......خوبی دیوونه..........

و جیغ خودم: الهی بمیری نکبت معلوم هست کدوم گوری هستی....... این شماره کیه ؟

ـ شماره نامزدم.........

و خودم......................... مات ................

-------------------

آتو ........

یکی از قدیمیترین دوستای دوران بچگیم.........

ما ۲۰ ساله با هم رفیقیم........

با هم مدرسه رفتیم.........

البته اون الان خانم دکتره.......

و تازه هم نامزد کرده........ با پسری که میپرستید.........

به قول خودش با اسب سوار زندگیش

آتو برای من همیشه مظهر یه دختر خودساخته و فهمیده بوده...........

ازون خانواده های نون به نرخ روز خور داره ..........ولی در کل همشون خوبن

خیلی مهربونه........

کمی که با هم میوریم.........میخواد بیاد اصفهان زندگی کنن

شوهرش اصفهانی

یک دفعه ازم میپرسه کوروش خوبه ؟

نفسم تنگ میشه......

دلم نمیخواد موضوع رو بهش بگم.........به خنده و شیطنت میگم: اره اونم خوبه..... بندره.... مجبور شد بره بندر ..... میدونی که کارش خیلی حساسه مدام میخوانش.......

و اون: وای خدا رو شکر......

ـ چطور؟

: هیچی سرور خانومو که میشناسی نشسته ور دل مامانم ......گفته تو و کوروش میونتون بهم خورده دارین طلاق میگیرین........منم هی به مامان میگما........اخرش تلفن کردم ببینم چه خبره..........خوب خدا رو شکر.......این سرور خانمو باید دار زد ........فقط شایعه میسازه

سکوت..............

خودم: دیگه چی گفته

ـ تو رو خدا ناراحت نشیها......ولی انگاری خودش از دیبا خانم مادر شوهرت شنیده زیر سر تو بلند شده دیگه کوروشو نمیخوای....... و اینا هم دارن ابروداری میکنن ...بی سر و صدا دارن ......خدا رو شکر .من گفتم دروغ میگه

باقی صدای اتو رو نشنیدم........ دنیا جلوی چشمام سیاهی رفت

-------------------------------------

شماره دیبا رو میگیرم.........

چشمامو میبندم و دهنمو باز میکنم......

دیبا میافته به دلجوئی و التماس که من غلط بکنم این چیزا رو گفته باشم

ولی من دیوونه بازیم گل کرده

مگه ول میکنم........... : بیچارتون میکنم......به جای اینکه پسر دست گلتو جمع کنی زر مفت هم میزنید........شما کاری کردین احترام از بین بره.میخواین همه چیزو براشون بگم ببینن ایراد از کیه؟؟؟؟؟؟؟ چرا........چرا چرند به هم میبافین..........

دیبا خانم: سارا اروم باش....باور کن سو تفاهم شده خودم الان تلفن میکنم به سرور....... بابا اون اشتباهی گرفته.......من خودم درستش میکنم..........

خودم با گریه: چی رو میخوای درست کنی........ منو پیر کردین....جلوی خانوادم سکه یه پولم کردین........چی رو میخوای درست کنی خانم دکتر...استاد دانشگاه شیراز........خیلی به خودتون مینازید یه همچین پسری بزرگ کردین....من چه بدی در حقتون کردم.........چرا نمیذارید اروم از هم جدا شیم..........چرا رفتین جار زدین...........من هر چی ابرو داری میکنم شما دارین با ابروی خانواده من بازی میکنید.به خدا دیگه نمیذارم اب خوش از گلوتون پائین بره من هر چی نمیگم........شما پر رو تر میشید

گوشی رو کتایون میگیره و هر چی از دهنش درومد بارم کرد که : اره فکر کردی ما نمیدونیم با فلونی ارتباط داشتی......... کوروش گفته........کوروش همه چیزو بهمون گفته ....تو برو خودتو جمع کن.........تهمت به برادر من میزنی........تو لیاقت برادر منو نداشتی....... شما همش بادین......هیچ غلطی هم نمیتونید بکنید

سکوت.......

بعد یکهو منفجر شدم.: ببین کتی بهت یاد ندادن وسط حرف دو نفر نپری...... پس بگو این اتیشا رو کی به پا کرده...... خوب اون گوشاتو باز کن....... من با کسی نبودم و نیستم... و به خاطر این تهمتت میدم پدرتو دربیارن بیچاره........تو برو خودتو جمع کن که شوهر عقد کردت رفته زن صیغه کرده بس بهش سرکوفت دادی............... حالو به داداش نامردت بگو من همین فردا صبح کوپی پرونده پزشکی و رواندرمانیشو  همراه گواهی پزشکی قانونی خودم پست میکنم دم در خونه تک تک فامیل........ تا ببینم تو میخوای چی بلغور کنی اونوقت........که من دارم تهمت میزنم......ببین کتی ...تا حالا داشتم نجابت میکردم جیکم درنیومده بود ولی انگاری خانواده شما این چیزا حالیشون نیست.......پس اگر اینطوری من ابروئی از تو و اون خانواده ظاهر سازت ببرم نتونید دیگه تو شیراز زندگی کنید ..........خود دانید .........

------------------------

وسط دعوا نقل و نبات خیرات نمیکنن

با تمام تلاشهام نتونستم جلوی این برخوردها رو بگیرم........

باز موبایلم ویبره میره

اینبار یوسف خان......

: جانم 

ـ میدونم دخترم از دست ما شاکی هستی ولی بهتر نیست مشکلمونو داخل خودمون حل کنیم

: شما که بهتر میدونید من خواستم همین کار رو بکنم....... ولی دیبا خانمو کتایون ابروئی برای من نذاشتن........

ـ همین الان سرور خانم اینجا.....میخواد برات توضیح بده سوتفاهم شده

: یوسف خان من به توضیحات اون زنیکه خاله پیرزنکی ندارم..بهش بگید بره حرفاشو از اشرف خانم پس بگیره....... من که میدونم این جماعت چقدر عامین...حالا میخوان گنج قارونم داشته باشن

ـ اروم باش دخترم....... ما اینجا همگی ازت معذرت میخوایم........حتی کتایون...... نفهمید چی میگه خامی کرد....... دخترم من خودم کوروشو راضی میکنم زودتر تموم کنه.........ولی باور کن کوروش دوست داره اگر حرفی هم میزنه میخواد جلوی طلاقو بگیره

: خودتون بگید یوسف خان.....شما ادم محترمی هستین........اگر کتایون بود حاضر میشدین بذارید با همچین مردی ادامه بده...... کوروش تنها مشکلش این نیست...... خودتون که دیگه باید پرونده پزشکی قانونی رو خونده باشید.........

و میزنم زیر گریه.......

ـ اروم باش....دخترم.من میفهمم........باور کن اگر میدونستم اینطوریه اصلا پا پیش نمیذاشتم شرمنده سرهنگ هم شدیم........خودم مجبورش میکنم.......تو هم مثل کتی....... تو هم عزیز من......اروم باش....... سارا خانم.........

--------------------------------

به در دیوار میکوبم............

شروع کردم به زدن

چنان با خشونت ......

دام........

دام

دیم

دیم

دیم

داریم......

دوروم

داریم

دوممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

----------------------------------

 


تعداد بازدیدکنندگان : 26046


عناوین آخرین یادداشت ها
وقتی منو میخونی
چند چیز رو به یاد داشته باش
درگیر نشو
سوال نپرس
به خودت بگو : داستان جالبی بود
---------------------------
من یک داستان بیشتر نیستم........که یک روز تموم میشم
مثل خیلی از داستانهای دیگه
مثل داستان تو................
شناسنامه کامل من...

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!
هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!
پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!
داد نکش...!
آه و ناله هم نکن...!
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
تو مانند تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..
گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.
تا العان کهبصورت پولاد در اومدی.
تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!