سیگارمو از روی لبهام برمیدارم .......میندازمش توی زاینده رود ......میگم : شکر ......امروز هم گذشت نه....تو تنها نیستی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

خودتان سایت بسازید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 31 فروردین ماه سال 1387
ایرانی ۴

یادمه وقتی ۱۸ سالم بود بابا لباسهای نازنین منو انداخت توی اتیش

چرا ؟؟؟؟؟؟

چون میدید من دارم به بیراهه میزنم......

از نظر بابا این لباسها من از خود بیگانه میکرد

خوب........ اصل ماجرا ازین قراره

من همیشه سر لباس پوشیدن مشکل داشتم

از همون بچگی

خانواده من مثل همه خانواده های سنتی و سخت گیر ایرانی به شدت روی پوشش حساسیت نشون میداد

البته منظورم از لحاظ مذهبی نیست ........

بلکه کلا لباس پوشیدن برای خانواده من نشانه شخصیت و طبقات .......

البته این دسته بندی میشه

از خردسالی شروع کنم

من عاشق دامنهای کوتاه و چین دار بودم.........

ولی به دلیل شرارت .......و شیطنت........که توی ذاتم بود و همواره زانوها و دستام زخم و زیلی بود

پوشیدن دامنو برام قدغن کرده بودن........

من شلوارک دوست داشتم..........ولی چون بچه بودم و بزرگترها نگران پوست تنم بودن که افتاب بهش اسیب میزنه مجبورم میکردن لباس استین بلند و شلوار پیشه دار تنم کنم

من ازین لباسا متنفر بودم

خودم پاچه های شلوارمو میکشیدم بالا

یا استینهای دستمو

تازه این همه مشکلات من نبود

اکثر لباسها یکی دو سایز بزرگتر بودن........که البته این مشکل اکثر بچهای متولد ۶۳ یا ۶۴ به قبل .............بعد از این تاریخ سیستم ایران به کل عوض شد و بچه ها هویت خیلی قوی تو خانواده ها پیدا کردند

من تا ۵ سالگی کچل میکردند تا موهام قوی رشد کنه.......و پرپشت بشه

ضمن اینکه تا ۱۲ سالگی بابا اجازه نداد موهامو بلند کنم........... همیشه پسرونه کوتاه میکردم

بعد ازون هم بابا دیگه اجازه نمیداد موهامو کوتاه کنم..........

چون به بلوغ رسیده بودم بابا میگفت باید موهام بلند باشه

بگذریم.........

من همیشه سر لباس باهاشون بحث داشتم.........

حق انتخاب من محدود بود

بزرگترها همیشه به جنس لباس و سایزش کار داشتن.......

ولی من دنبال رنگ و مدل بودم........

من دقیقا تا ۹ سالگی همیشه با خواهرهام و مادربزرگم سر انتخاب لباس قهر و اشتی داشتم..........و البته همیشه شکست میخوردم .......... و مجبور بودم بگم چشم

وقتی ۹ سالم بود .......دیگه بابا بازنشسته شده بود و مستقیم خودش همه مسئولیتهای منو به عهده گرفت

منو برد که خرید مدرسه کنیم

منم مطمئن بودم باز هم باید هر چی اون گفت بخرم .........دمغ و ناراحت دستشو گرفته بودم......و اصلا به مغازه ها نگاه نمیکردم..........

داشتم برای خودم شعر میخوندم.......

که بابا منو برد تو یک فروشگاهه پر از کیف و کفش..........

بیمیل منتظر بودم اون انتخاب کنه که یک دفعه بابا دستمو محکم تکون داد و گفت : رسیدیم.............حالا برو هر چی میخوای انتخاب کن.......... ولی یادت باشه فقط نیم ساعت وقت داری..........و میتونی ۳ مدل کیف و ۳ مدل کفش انتخاب کنی........ تا بعد از بینشون یکیشونو بخری

مات.........همینطوری ایستادم به بابا نگاه کردم.........

سرهنگ با خنده گفت : یالا ۲ دقیقش رفتا........

اونجا اونقدر بزرگ بود که من گیج شده بودم.......... حتی یادمه نزدیک بود بزنم زیر گریه که الان وقتم تموم میشه و باز باید من تسلیم انتخاب بابا بشم

با هیجان هر کیفی رو که میدیدیم میگفتم فروشنده بیاره........

کفش هم همینطورررررر

خلاصه اون ۳ تا انتخاب شد ۱۶ مورد

اینو دقیق میگم چون توی دفتر خاطرات بابا ذکر شده........ بابا اینطور نوشته: ازون جائی که سارا همیشه خودمحور و خود رای عمل میکنه این بار هم فراموش کرد من گفتم حق داره ۳ مدل انتخاب کنه..........وقتی برگشت ۱۶ مدل کیف و کفش رو نشونم داد و گفت : من ۳ تاشو میخوام

خوب بد هم نبوده ها ......... همچین سیاست هم داشتم

ولی بابا با جدیت گفت : ما پول به اندازه کافی نداریم.......فقط یکی باید بخریم..... تازه باید جنسشم طوری باشه که تو بتونی تا اخر سال ۵ ابتدائی از کیفش استفاده کنی.و...........

خلاصه حسابی تو ذوقم خورد

ولی با کلی بدبختی...... یک کیف خیلی گنده و با رنگ تیره ( قهوه ای) انتخاب کردم......

بابا پرسید چرا اینو خواستی : منم نگاهش کردم و گفتم ببینید من اینو دوست ندارم ........ولی چون مجبورم انتخاب کنم برای ۳ سال مدرسه ...........خواستتم بزرگ باشه تا بتونم همه چی توش بذارم..... بعد هم بی بی میگه رنگ لباس تیره باشه کمتر کثیف میشه....خوب حتمی کیفم همینه دیگه........

بابا گفت کدوم رو دوست داری؟

گفتم: اونو .......( یک کیف خوشگل قرمز.) بعد خودم نگاهش کردم........با حسرت

بابا از فروشنده قیمتشو پرسید ..............

یادمه بابا بهم گفت : ببین سارا جان این کیفی که انتخاب کردی هم بزرگه هم تیره......ولی به دردت نمیخوره چون جنسش خوب نیست

و اون کیف قرمزه هم قشنگه .هم جا دار.......ولی نه جنس خوبی داره و هم گرونه

پس بهتره یکبار دیگه انتخاب کنی

باید بهتون بگم اون روز پدربزرگ منم درومد............

گویا برای بابا هم خیلی روزه مهمی بوده چون با جزئیات تو خاطراتش ازش نوشته

ساعت ۸ شب وقتی برگشتیم خونه

من خرید کاملی کرده بودم..........ولی خوشحال هم نبودم بابت اونها............

وقتی بی بی گفت : سارا از آقا تشکر کردی ؟

برگشتم جلوی همه به سمتت سرهنگ و گفتم : ممنون ........ولی خیلی سرد

رکسانا گفت : ببینم امروز که خودت انتخاب کردی واسه چی بدخلقی

اهی از ته دل کشیدم و گفتم: اسمش انتخاب بود.........

نمیدونم کجای حرفم خنده داشت که حتی بابا هم به قهقهه افتاد

صدای بی بی : خیلی بی ادب شدی........فکر کردی چی......اینهمه بابات وقت و پول گذاشته این به جای تشکر کردنته..........

خیلی رک برگشتم سمت بابا : ممنون .....از اینکه منو بردین بیرون .......من انتخاب کردم شما اون چیزی که خودتون پولشو داشتین و خوب بود خریدین برام.......... ولی من فکر میکنم وقتی ادم پول نداره مجبور نیست بره خرید

بعد با بغض رفتم تو اتاقم...........

اون موقع ها من درک نمیکردم چرا اینهمه باید صرفه جوئی کرد ............ من واقعا فکر میکردم ما خانواده فقیری هستیم........

چون هر چی من و خواهرهام میخواستیم بابا میگفت : من پولشو ندارم.....

تازه ما همگی مجبور بودیم پول توجیبیهامونو بریزیم توی قلک........... حق نداشتیم چیزی از بوفه مدرسه بخریم.......خوراکی از خونه میبردیم........

سیستم تربیتی بسیار خشک و سرد بود.......

برای هر چیزی اصولی وجود داشت ....... حتی برای کتاب خوندن......... بابا پول برای کتابهائی خرج میکرد که خودش قبول داشت

من برای خوندن رمان و کتابهای عاشقانه باید زیر ابی میرفتم.....

خلاصه من با این جو رشد کردم تا ............دبیرستان.......

که دیگه خیلی عزیز کرده بودم........و بابا پول بیشتری بهم میداد

منم دیوونه لباس بودم.........

دامنهای کوتاه

تاپهای مختلف

اون موقع هنوز این چیزا مد نبود و همه خودسانسور بودن و لباسهای گل و گشاد میپوشیدن.......

ولی من عاشق چیزهای تنگ و ترش بودم........

اکثرا لباسهای مامانم میپوشیدم ..........

و با هیجان میپریدم جلوی خواهرهام.....

که البته اونا هم حسابی حالمو میگرفتن.......

بابا خیلی حساس بود روی این مسئله......که کسی حق نداره لباس نرگس بانو رو بپوشه......

ولی من دیوونه......... عاشق دامنهای کوتاه و صندلهای پاشنه بلند زمان شاه بودم........

خودمو پرنسس میدیدم با اون لباسها

تا اینکه بابا مچمو گرفت

اون روز دیگه بابا مستقیم شروع کرد به دخالت در لباس پوشیدن من

از نظر بابا لباس ۳ دسته بود

لباس منزل ( تو خونه)

لباس محل کار

لباس مهمونی

از نظر بابا لباس خونه باید راحت ازاد میبود ......... من ازاد بودم هر چی دلم میخواد بپوشم.............شلوارک..تاپ.....لختی پختی به قول خودمون

ولی لباس محل کار و درس....... این لباس باید ساده ...تیره.....و بلند باشه...... و همینطور تمیز

من اصلا لباس مدرسه رو دوست نداشتم

لباس مجلسی یا مهمونی...... باید فاخر......زیبا ......گرانقیمت باشه........برای شب رنگ مشکی یا سورمه ای........برای روز رنگهای ملایم....... این لباس باید پوشاننده باشه......... از نظر بابا ...یک خانم زمانی مجازه لباس بلند بدون استین بپوشه که کل اون مجلس با این نمونه لباس مشکلی نداشته باشن........ لباس مجلسی برای بابا خیلی مهم بود ...........از نظر بابا یک مرد باید حتمی رسمی بپوشه........ و یک زن باید نجیب و موقر باشه.....

از نظر بابا جلف بودن.........پیرو مد بودن = احمق بودن.وطن فروشی.بی شخصیتی

کفش برای خانواده ما حکم اول و اخر رو داشت

از نظر خواهرهام اگر میخوای بفهمی کی به درد بخوره به کفشاش نگاه کن ببین چی پاشه.......

خلاصه اینا به قدری برای لباس پوشیدن وسواس داشتن منو بیچاره میکردن

همینکه من رفتم تهران

در اولین فرصت هر چی تونستم لباس خریدم......

لباسهای مجلسی که یقه های باز............بدون استین.......... بدون قسمت پشت کمر با بندهای زیاد............. و خیلی چیز های دیگه خریدم..........خودمو خفه کردم.........

بهترین لباسهای مد روز..........

مهمونیهای مختلف

حتی یادمه دادم یک کت دامت دوختن که وقتی پوشیدم دوست پسره بیچارم گفت : ببین سارا فکر نمیکنی این زیادی لختیه

آخه دامنش همش ۳۰ سانت بود....... یک چکمه بلند بالای زانو پوشیده بودم..........

تاپشم وصل بود به دامنش ......که فقط جلو داشت و از عقب لختی بود......با بند نامرئی بسته میشد ........کتش هم اینقدر تنگ بود چسبیده بود بهم.........منم دیگه وسطهای مهمونی اونم دراوردم.......

اون موقع هنوز این چیزا جا نیافتاده بود........

و پوشیدن این لباس فرقی با تن فروشی نداشت واسه مردم.......

بگذریم

ولی واسه من مهم نبود

هر روز لباسام تنگتر........کوچکتر.....لختی تر میشد ........

مانتوهام تنگ و کوتاه............

روسریم اصلا معلوم نبود کجاست

همه جا بود الا روی سرم

وقتی بعد از ۳ ماه جوونی بابا سر و کلش پیدا شد

اولین پاتکشون به کمد لباسام اصابت کرد

من تا مدتها بابا رو به خاطر سوزوندن لباسام نبخشیدم........

ولی حالا میفهمم دلیل اون سختگیریها رو...........

بابا نمیخواست من فراموش کنم ایرانیم......

بعد ها برام توضیح داد که پوشش اصلا ربطی به اسلام و مذهب نداره

و کلا ایرانیها همیشه زن و مرد پوشیده بودند

بابا برام توضیح داد که لباس مناسب برای برقراری ارتباط سالم خیلی موثر.......

چه بسا خیلی ها به خاطر لباس غلط انداز تو چشم میان و مردم دربارشون قضاوت میکنن

سالها ازون ماجرها میگذره

و من الان همیشه سعی میکنم در انتخاب لباس محل کار و مهمونی دقت زیادی داشته باشم.........

ولی ......لباس خونه.............میتونه یک دو تیکه..........یک تاپ....دامن کوتاه وتنگ........ یا هر چیزی که دلم میخواد باشه......... تا دچار کمبود نشم.........

ولی فکر نمیکنم هیچ چیزی جای سادگی و اراستگی رو بگیره.........

یک دختر ایرانی با چادر .......دستکش.......روبنده.........عینک ........بسیار پوشیده

یک دختر ایرانی رو تصور کنید ....... با موهای مشکی .......چشم و ابروهای مشکی و قهوهایو........صورت اصلاح شده تمیز.......ارایش ملیح......لباس ساده....کفشهای راحتی .....کیف ساده

و یک دختر ایرانی دیگه : موهای ۷ رنگ سیخ سیخسیخی بیرون از روسری....... چشمای وحشی ارایش شده.....صورت بتونه کاری......مژه های مصنوعی..... مانتوهای اجق وجق......... تیپ بسیار تابلو ...........نمونه تمام عیار یک دختر قرن ۲۱

مطمئنن به عنوان یک پسر برای انتخاب دچار مشکل میشید

از یک طرف جذب این زیبائی ظاهری میشید

از طرف دیگه میدونید همچین دختری ممکنه پایبند شما نشه

از طرفی ته دلتون از چادری خوشتون میاد که به نظر دست نیافتنی ......ولی وحشت دارید از زیرش که چه تحفه ای وجود داره

نا خود اگاه با دیدن یک صورت تمیز و ساده به خودتون میگید : خوش به حال کسی که باهاشه.....

------------------------------

آزادی در پوشش ..........یک امر کاملا پذیرفته شده از سوی ملل پیشرفتس

ما باید بپذیریم هر کسی هر طوری که دلش میخواد بگرده......

ولی حتی برای جهان اول پوشش تعریف شدست

شاید اگر شما به عنوان یک زن لخت وارد خیابون بشید کسی به شما تعرض نکنه.......

ولی خوب همه میدونن شما یک تن فروش هستید

اگر لباستون زیادی لختی باشه........شما جزو صنف تن فروشها هستید ........

البته به غیر از مراکز تفریحی ابی.....کنار ساحل

اگر لباستون کاملا رسمی باشه........نشون میده شما شغل اداری یا بیزینس دارید.....

پزشک.وکیل......مهندس.......همه و همه لباس تعریف شده دارند

یک هنرپیشه با یک سیاستمدار از یک نوع پوشش تبعیت نمیکنند

در اونجا مردم در گرو های مختلف میتونن خودشونو بروز بدن

مثلا شبهای میتونن لباس جذابی به تن کنن و به مجالس رقص برن

یا لباسهای اسکلتی برای شرکت در مراسم خودشون بپوشن

اگر موهاشون بلند و فر باشه کسی مسخره نمیکنه ولی همه میدونن این جزو کدوم گروهه

مردانی که شلوار های تنگ و چسبون میپوشن

جزو فرقه هستند

مردانی که هم جنس باز هستند علائمی برای شناسوندن خودشون دارند

همینطور لزها

و گرو های دیگه

نیمگم این گرو ها مورد تائید هستند ........

بلکه تعریف شدند........... ملت اروپا این ها رو نیمرونه.......... قبولشون کرده

ولی ما برای هیچ چیز تعریفی نداریم

وقتش رسیده دست ازین افراط و تفریط برداریم

بذارید از این دوره و لباس این چند سال هم بگم

چند وقت پیش مادری رو دیدم که دختر ۳ ساله و کوچولوشو اورده بود بیرون........واسه خرید

لباس تن دختر بچه به شدت شهوت انگیز و لختی بود......

اونم توی تابستون توی اون گرما

مردی رو دیدم که از عمد داره پشت سرشون راه میره و دستاش توی جیباشه....... انگار سردش باشه..........

خیلی حس بدی بهم دست داد

این روزها تجاوز به دختران زیر ۱۰ سال در قسمتهای مختلف ایران یک چیز رو تین شده

شاید به دلیل اینکه مردان ما ندیدن

و بدن یک دختر بچه به شدت براشون تحریک کنندس

همین خطر پسر ها رو بیشتر تهدید میکنه

چه بسا پسر بچه ای که مورد تجاوز قرار گرفته هرگز با کسی در این باره صحبت نمیکنه و با این مشکل بزرگ میشه

و بعدا خودش میشه یک همجنسباز ..........

ما داریم یکراست میریم جهنم.........

کشور مون داره سقوط میکنه

وقتش رسیده از ریشه این مشکل رو حل کنیم

 


شنبه 31 فروردین ماه سال 1387
ایرانی ۳

اینکه بخوایم ایرانی باشیم اصلا کار سختی نیست

کافیه موقع انتخاب کمی خودمونو باور داشته باشیم

مبلمانی رو انتخاب کنیم که نماد ایرانی داشته باشه

اگر میخوایم فرش بخریم بهتره کمی صبر کنید پول جمع کنید فرش دست باف بخرین.......

توی دکور به جای این کریستال ........ بوهم .......و بلور فرانسه.......... ۴ تا قلم زنی اصفهان و سمنان بذارید

سینی نقره........قلم زنی ..........جا استکانهای نقره ملیله کار زنجان بهترین وسیله برای پذیرائی مهمان عزیز هست که باهاشون رودربایستی دارید

سعی کنید برای رنگ امیزی خونه از رنگهای پسته ای.....نیلی ......فیروزه ای که روح ایرانی داره استفاده کنید .........

که هم ارامش دهنده هستند هم زیبا

سعی کنید داخل خونه از تابلو فرش یا نقاشیهای طرح شکیبا فرشچیان یا بهزاد استفاده کنید .......

ببینید پول ندارید چیزی نزنید ......... یا اگر زدید حتمی ایرانی باشه

اگر میتونید بدین براتون روی دیوارها مینیاتور نقاشی کنن...........

فکر نکنید میشه سفره خونه

اشتباه شما همینه......... تمام ایرانی بودنمون محدود شده به سفره خانه ها.......

اتاق خوابتون پر کنید از تابلوهای مینیاتور لیلی مجنونی........ شیرین و فرهاد .......

اشپزخانه رو با تابلوهای غذاهای ایرانی تزئین کنید..........

سعی کنید نماد های ایرانی رو استفاده کنید............

قاشقهای چوبی ساخت اباده بهترین وسیله برای نشون دادن اصالت ایرانیه ..........

این قاشقها قدمتشون و تاریخ ساختشون ۱۰۰۰ سال بیشتره.......

واسه اتاق پذیرائی سعی کنید ناز بالشهای بوته بادوم قرار بدین.............

اگر مبلمان استفاده میکنید این ناز بالشها یا همون کوسنهای امروزی روی مبل قرار بدین......

روی میز ناهارخوری حتما رومیزی قلم کار بندازید  ........... یا پارچه کلفت زر بافت بوته بادومی.....

زیر بشقابی ها طوری انتخاب کنید که طرح چینی یا اروپائی نداشته باشن

توی دکور خونه ۴ تا وسیله قدیمی بذارید ......... که نشون بده شما خانواده قدیمی هستید و به گذشته اهمیت میدین

رو تختیتون حتمی باید از پارچه های سنتی دوخته شده باشه......... بعد میتونید روی اونهم یک رو تختی قلاب بافی ابریشم پهن کنید

روی بالشهای خواب رو تیکه دوزی ایرانی کنید

مهمترین بخش یک خونه اتاق بچه هاست

حتمی باید توی اتاق بچه ها فرش باشه

موکت خودش کلی بیماری تولید میکنه

فرش  های دست باف اکثرا رنگ سرخ بسیار زنده ای داره که خودش کلی بچه ها رو شاد میکنه

تخت بچه ها رو اگر پول دارید بدین بسازن ......... البته این ارزونتر از خریدش براتون تمام میشه

طوری سایز تخت رو بدین که وقتی ۱۵ سالش شد پاهاش نیافته بیرون

اگر بدین براتون بالای سرش کتابخونه بذارن بهتر

توشو پر کنید از داستان و کتابهای که تاریخ ایران اسطوره های ایران........

سعی کنید از لحظه ای که فرزندتون به دنیا میاد براش داستانهای ایرانی تعریف کنید

بدبخت و خوشبخت..... حسن کچل...... بزبز قندی....و خیلی داستانهای دیگه

البته من نمیگم تکنولوژی رو توی خونتون راه ندین یا به بچه هاتون یاد ندین

نه اینا باشه ولی طوری که انگار از اول مال خودمون بوده

مثلا طوری کنار وسایل برقی گلهای دست ساز خودتو بذارید

یا تابلوهای نقاشی خودتونو......... یا تصاویر خانوادگی

که اصلا در نگاه اول تضادی ایجاد نشه بین فضای قدیمی و جدید

گچ بری و اینه کاری خیلی روح ایرانی به خونه ها میده

حتی استفاده از شیشهای ریز رنگی و مینا درون پنجره ها...........

حالا میگید با این سیستم شهری و خونه های قوطی کبریتی چه توقعی داره از ادم......

تازه اینا هم خیلی گرونه

ولی من عقیده دارم  هر کاری اولش سخت و محال به نظر میرسه

باید تلاش کرد هر چند سخت و گرون باشه

شما میتونید هنگام انتخاب طلا و جواهرات نمادهای ایرانی رو استفاده کنید

مثل فروهر

شیر و خورشید

نما د های ۱۲ گانه.........

نماد میترا......و خیلی چیزهای دیگه

برای نمای خونه مهمه شما باز نماد ایرانی داشته باشید

متاسفانه این دوره به دیلیل بیسوادی ما شاهد اون هستیم که روی سبک معماری ایتالیایی

نماد سربازان هخامنشی به کار میره

ولی ای کاش اون سبک رومی هم کاملا محو میشد

باز وضع معماری شیراز وضعش بهتره.....

خیی از نقاط ایران به گند کشیدن.........

البته من هیچ کجای ایران رو از یزد بهتر ندیدم..........

اونجا واقعا حس میکنی اصیلی.......... با اون کاشیهای فیروزه ای به کار برده شده میان اجرها/.........

و خیلی کار ای دیگه.......

مثلا میتونید برای دکور خونه از آفتابه و لگن مخصوص استفاده کنید که ایرانیهای قدیم برای شستن دستهاشون سر سفره ازش استفاده میکردن

میتونید به جای این دمپائیهای روفرشی از گیوه و کفشهای سنتی  استفاده کنید مخصوصا یک مدل هست توی زنجان خیلی خوشگله ........ اسمش یادم رفته...... این برای پا خیلی خوبه

یا گیوه دوخت اباده که طبی هم هست و برای کمر درد خیلی مفیده

میتونید بدین روی تمام وسایل چوبیتون منبت کار کنن

تا نقش و نگار ایرانی به خودش بگیره

از تابلو معرق میتونید استفاده کنید برای تزئین

خلاصه

خیلی چیزها هست که باعث میشه ارومتون کنه

گلدونهای حسنی یوسف.گل گندم.گل عروس.....گل ناز.... مینا..... بنفشه........شمعدانی ......اینا همش مال وطن خودمونه

انار یک درخت کاملا ایرانیه.......... با استفاده از نقوش انار یا میوهای مصنوعی انار در اشپزخانه روح لطیف و عاشقانه ای به خونتون بدین

و خیلی کارهای دیگه

شما هم پیشنهادی سراغ دارید بفرمائید:::::::::::::::::

خاتم شیراز ..........قلمزنی اصفهان ...........منبت اباده (قاشق و تخته نرد )...... فرش کاشان

فرش تبریز........فرش نائین ...ملیله کاری زنجان...... جواهر سازی ایران........

---------------------------------------------

یک سری امار جالب توجه

ایران بزرگترین جواهر سازان دنیا رو داره

و از نظر مصرف زیور الات جواهر نشان مقام دوم رو پس از هندوستان داره

و مقام دوم مصرف طلا پس از عربستان

ولی از نظر ساخت جواهر جزو مقامهای برتر.......

.............................

علم شیمی......هندسه....ریاضی.....ایران همیشه در صدر کشورهای جهان.....

مخصوصا هندسه

...........................

هر اماری از ایران دارید که نشون میده کشور ما چقدر قوی و مقتدر میتونه عمل کنه

دریغ نکنید

خوشحال میشم توی وب درج کنم

--------------------------------------------------


شنبه 31 فروردین ماه سال 1387
ایرانی۲..........

وقتی ۱۳ سالم بود ..........از مدرسه اخراجم کردند ........به خاطر پوشش نا مناسب

البته اینو بگم من اون موقع تهران درس میخوندم....... در یک مدرسه پیشرفته و بسیار مذهبی و خشک

این خواست بابا بود که با این طرز فکر هم آشنا شم ولی خودمو گم نکنم

قوانین این مدرسه کاملا مشخص و خشک بود ........

باید سرافون همراه پیراهن زیرش ........مقنعه........ همراه چادر مشکی بلند ...........میپوشیدیم........

معلمها همگی زن بودند برای همین توی محوطه اصلی گهگاهی سر لخت میچرخیدیم.......

خلاصه اون مدرسه خاص بود با تمام امکانات

با دانش اموزانی از خانواده های خاص

خیلی سخت میگرفتن

به شدت کنترل میشدیم..........

من ازون لباسها خوشم نمیومد........

واسه همین همش توشون دست میبردم........

مثلا یکبار طول مانتو رو کم کردم........

دفعه دیگه از مقنعه کم کردم

خلاصه همه چیز من یک خورده یک خورده داشت اب میرفت

موهامو همیشه بیرون میذاشتم

خلاصه روزی نبود اینا بهم اخطار ندن...........

ولی من اهمیتی نمیدادم..........

تا اینکه بلاخره از بابا خواستن بیاد..........

من ...... بابا..........ناظممون..........و مدیر و یک خانمی بود به عنوان مشاور.......

اینا منو به توبره بستند که دارم فرهنگ غربی رو بین بچه ها پخش میکنم

آخه من خیلی هم شورشی بودم..........همش تو گوش بچه ها میخوندم که اینا زور میگن......

سرهنگ سکوت...............

فقط به من نگاه میکرد

با سر حرفهای خانم مدیر رو تائید میکرد

منم حرصم گرفته بود........ البته کمی میترسیدم که اگر بابا طرف اونا بشه چی؟؟؟؟؟؟؟

نیم ساعتی که اینا غر زدند و تهدید کردند ..........

بابا گفت : سارا بیا این وسط ببینم بابا .........

منو میگی دلم هوری ریخت تو..............

رفتم جلوشون .........

بابا : بچرخ ببینم......... وای......... خانم شما راست میگید ........سارا  ......من چرا تا حالا توجه نکرده بودم........... روپوش انگلیسی.........( اخه میدونید که مانتو مال انگلیس و فرانسویهاست )

مقنعه راهبه های مسیحی( اینم بد نیست بگم مقنعه مال کلیسا است ) شلوار هم اصل اصل مال اروپائیهاست ( اخه دختران ایرانی فقط دامن میپوشیدن و زیرش از شلوارک و جورابهای زخیم واسه پوشوندن پاهاشون استفاده میکردند )

سرهنگ همینطور ادامه داد: وای ....... کفشتم که دیگه امریکائی ( منظورشون کفش اسپرتی بود که پوشیده بودم ) ببینم بابا این پیراهن مدلش ایتالیائی نیست

دیگه داد خانم مدیر بلند شد : آقای ........

داد بابا به هوا رفت : خانم من سرهنگ این مملکتم......... کلی به خاطر دفاع از ناموس این مملکت جون خودمو و پسرامو گذاشتم کف دستم.......رفتم جنگیدم........... به خاطر اینکه دخترهای این مملکت در اسایش باشند ........ به شما این اجازه رو نمیدم به دختر من بگید غرب زده............ دختر من نماد یک دختر کاملا ایرانیه...........من با تمام وجود سعی کردم بهش اجازه ندم اصلا به تقلید کورکورانه فکر کنه................

باز هم خانم مدیر: ولی آقای

بابا : عرض کردم خدمتتون سرهنگ........ اگر با این کلمه مشکلی دارید بفرمائید تا براتون توضیح بدم من کی هستم

سکوت..................

یادم نمیره چقدر اون زنها با زهر نگاهم کردند

بابا ادامه داد: برای خودم متاسفم که گذاشتم سارا در همچین مدرسه غرب زده و از خود بیگانه ای تحصیل کنه.......... ترجیح میدم خودم بهش یاد بدم تا اینکه بذارم شما این اراجیف رو تو گوشش بخونید.......... از نظر من نه تنها اشتباهی مرتکب نشده ...........بلکه اینکه خواسته ایرانی باشه قابل تمجیده.......... این شما هستید که با این هیبت عربی و غربی باید خودتونو اصلاح کنید

دیگه خانمها اتیش گرفتند : جناب سرهنگ.........

بابا پوزخندی زد و گفت : خانمها ......... به خودتون نگاه کنید ........ کجای شما نمونه یک بانوی ایرانیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نتیجه: پرونده منو گذاشتن زیر بغلم گفتند : تشریف ببرید یک مدرسه ایرانی ........

البته جرات نداشتن بیشتر از این چیزی بگن یا موش بدونن ...........

بابا خیلی نفوذ داشت ..........و اصلا وا نمیداد ...........

اینا هم مثل سگ ازش میترسیدن..........

حتی شاید اگر بابا میگفت اخراجم نمیکردند

ولی سرهنگ هم دیگه دلش نمیخواست من تو اونجا درس بخونم

منو اورد شهرستان......... توی یک مدرسه خیلی قدمی: تاسیس ۱۳۴۲ .......

با کادر بسیار قوی........

کلی سفارش کرد

و من بهترین خاطرات زندگیم تو اون مدرسه بود

اونجا یاد گرفتم که چطور میشه ایرانی بود........

تمام معلمها مسن و زمان شاهی بودند

بسیار دلسوز.........مهربان و سختگیر

درسته اونجا هم مذهب خیلی درخشان بود.......و قوی............

ولی مذهب خشکی نبود.......

یادمه یک بار دبیر پرورشی ترتیب جشنی رو داد به پیشنهاد ما

: جشن لباسهای محلی..............

همه ما دخترها با ذوق کلی وقت صرف کردیم تا لباسهای محلی تهیه کنیم.......

خیلی ها قرض گرفتند

خیلی ها دوختند

خلاصه اون روز

همه توی مدرسه با لباسهای محلی ...............مثل فرشته های اسمونی شده بودیم......

من یک لباس محلی خاص زادگاهمو پوشیده بودم.........

تومون قری همراه پیرهنشو و پیشبند جلوئی و لچک و نیمتاجشو و پیشونی بندش........

البته این لباس از لباس ترکهای قشقائی کمی ساده تر و کم چین تر.......

موهامو گیسباف کرده بودم........

و نماد فروهر اویزون کرده بودم........

بعد دبیر پرورشی گفت : خیلی اروم میخوایم برقصیم........ ولی هر کس رقص محلی خودشو

رقص شیرازی....... مشهدی........ بندری..........کردی......رقص ترکی......... رقص لری..........رقص عربی حتی..........

هیچ وقت یادم نمیره اون روزو..........

اون مدرسه .........................بهترین مدرسه ای بود که رفتم..........

همه یک دست..........تمام دبیرها به شدت پشت هم بودند ........

واسه همین حتی خانم مدیر که مقنعش میرسید به کمرش.......... خودش داشت دست میزد

...........................


شنبه 31 فروردین ماه سال 1387
ایرانی ۱.....................

ایرانی بودن این روزها خیلی سخته.و.........

هیچ الگوی درستی وجود نداره

کسی نیست که جوونها با استناد اون حس کنن ایرانی باید عمل کنن

الگوهای اروپائی

لباس اروپائی.....

فیلم......سینما......ماشین........

همه و همه شده از دنیای غرب

شاید اگر همین ۴ تا تیکه فرش و گلیم و جاجیم هم نبود به کل دکور خونه ها میشد اروپائی

چه بسا خیلی ها هم دیگه وارد خونشون میشی هیچ حس نزدیکی نمیکنی

محیط کاملا تجملاتی به سبک رومی....انگلیسی.....فرانسوی.......

ولی ایرانی........

این قضیه در شهرهای بزرگ ............بیشتر به چشم میاد ...........

تهران که نام پایتخت ایران رو یدک میکشه

یک ابر شهر ..........که هیچ گوشه ای ازون به ادم احساس وطن رو نمیده

شاید اگر وارد محیط طرشت.......شهر ری .......و ۴ تا محله قدیمی دیگه بشی

حس کنی هنوز ایرانی هستن

ولی مناطق بالای شهر

اونم اگر از روی چشم هم چشمی نبود همین ۴ تا نمای هخامنشی رو قاطی معماری رومی نمیکردن

اوضاع مملکت هر روز خرابتر و ویرانتر میشه

ما با دست خود تیشه گذاشتیم بیخ ریشه هامون

فرشهای دست باف از میان رفتند

و صنعت فرشمون به دست مصری ها .....افغانها...و پاکستانیها افتاد

چرا؟؟؟؟؟؟؟ چون یک وطن فروش نقشه های فرشهامونو به مفت به اونها فروخت .......

مبلها جای خودشونو به تختهای فاخر ایرانی داد..........

موکت..........

کف پارکت .........یا همون چوبینه.........

کف سرامیک.......

جای فرشها و گلیمها رو گرفت

تابلوهای اروپائی جای مینیاتور روی دیوارها رو گرفت .جای تابلو فرشهای ..........

تاقچه های خونه ها جای خودشونو دادند به دکور و بوفه.......

گچ بریها ..........ایینه کاری............ همه و همه در میان گرانی محو و کمرنگ.........محدود به خانه اشراف شدند

اونم به سبکی کاملا رومی.........

شیشه های رنگی.....مینا..........از بین ما رفتند .........شیشه های بد رنگ رفلکس شدند باعث افتخار ایرانیها ......که نشون بدن چقدر با دنیای مدرن همراه هستند

اوروسی و گوشواره...........دالان و گماشته خونه........

۵ دری ووووووووو مدبخ خونه های قدیمی..........

پستو و سرداب خونه........

همه و همه درمیان این سبک معماری مدرن و قوطی کبریت سازی از بین رفتند

حوضهای قشنگ با کف فیروزه ای .................با ماهی سرخ و کوچولو فقط دیگه تو داستانها ازشون یاد میشه

الان میخوای بری خونه انچنانی کرایه کنی

میگن : آپارتمان اوپن........با سونا و جکوزی........

حالا یکی بیاد بگه : آخه اگر اشپزخونه کوفتی اوپن باشه .............چطور میشه جلوی اینهمه کثافت کاری رو با هود و هواکش گرفت

حالا خیلی ها دیگه مدرن بودنو در این سبک خونه میدونن و اصلا فکر اسیبهای جسمی و روحیش نیستند

سونا همون حمام سنتی خودمونه ..........اسمشو همچین خارجکیش کردن بیشتر نشون بدن روشنفکر و امروزی هستند

جکوزی.......یا چکوزی........نمیدونم کدوم...... ولی این همون خزینه قدیمی ایرانی .............

یک پاتیل مسی گونده میذاشتن دورشو ساروج میکردن..........بعد از راه تنبوشه های ساروجی اب رو هدایت میکردن توش..............

یک گود خیلی بزرگ که ادم اگر توش میایستاد تا گردن اب توش بود

زیر این گود کوره بود که روشنش میکردن

اب گرم میشد

مرد و زن وقتی میرفتن حمام توش شنا میکردن و حال میامدن.........

ایرانیها همیشه در معماری و سبک خونه هاشون پیشتاز بودن.......

و همین چیزها اروپائی ها رو وادار کرد زندگیشونو عوض کنن

حالا همون خزینه ما شده جکوزی اونا

حالا دیگه این چیزا رو میشه توی موزه ها ازش یاد کرد

اگر به بچه امروزی بگی چراغ گردسوز چیه؟؟؟؟؟؟؟؟

همچین نگاهت میکنه انگار بهش گفتی موشک هوا کنه

خلاصه ما خیلی مفت اصالتهامونو از دست دادیم.........

و فقط ادای ادمهای اصیل رو درمیاریم

گلدونهای شمعدانی (شعمدانی ) و حسنی یوسف جای خودشونو دادن به گلهای اپارتمانی که اسمهای خارجکی دارند

دیگه خونه ای حیاط نداره که بخواد درخت داشته باشه

دیگه کمتر کسی به یاد داره روز اول نوروز اویشن خشک بریزه جلوی درب خونش که به همه بگه نوروز رو جشن گرفته

دیگه کسی نمیدونه قاشق زنی چیه ؟

چهارشنبه سوری تبدیل شده به جنگ فشفشه و ترقه..........

آتش تقدس خودشو از دست داده.........مردم فراموش کردن نباید آتش رو با اب خاموش کرد

و فراموش کردند قبل از روشن کردنش دعا بخونن

مردم از یاد بردن اب مظهر پاکیه.........

وگرنه اینهمه اشغال و پساب صنعتی رو سرازیر ابهای رودخونه ها نمیکردند

خاک دیگه هیچ قدرت و ابهتی نداره..........

مردم به راحتی بهش توهین میکنه

تهرانیها اصلا نمیدونن افتاب چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه مردم به خاطر ارامش زیر نور خورشید دراز کش نمیشن

خانمهای شهری میرن سالنهای سولاریوم......نه به خاطر اینکه از نور استفاده کنن

میخوان به سبک اروپائیهای آفتاب ندیده تنشونو برنزه کنن تا همچین اونجائی تر بشن

دیگه کسی نمیگه رفتم تماشای گلاب گیری کاشان

به جاش با افتخار میگه : ماه پیش تعطیلات رفته بودیم سواحل اسپانیا.........

زعفرون مرغوب ایرانی باید در بسته های اسپانیایی به نام اسپانیا فروخته شه

مشروب عالی و درجه یک شیراز و اصفهان و قزوین  توی شیشه های فرانسوی و ایتالیایی صادر میشه

تازه اینا همش قاچاقیه.......... کی به کیه؟؟؟؟؟؟ مردم اینقدر تو سرشون خورده چیکار دارند که کشورشون بزرگ ترین صادر کننده کنستانتره و اسانس میوه هاست...........

کی به کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ایرانی دیگه فقط تو ارمنستان و تاجیکستان و کشورهای تابعه قدیمی وجود داره

رقصهای اصیلمونو اونا انجام میدن

فراموش کردیم چقدر شاد و زیبا بودیم

فراموش کردیم زنهای ایرانی با اون ظرافت فقط مال طرح های مینیاتور نبودن

که در حقیقت زن ایرانی مظهر ظرافت و زنانگی بوده

لباسهای ابریشم و حریر............

زر بافتهای زیبا........

تاجهای سر..........

جلیقه های زیبا..........

گیوه های ظریف............

چاروق و لچک.......

همه و همه شدن عقب موندگی

لباسهای تنگ و اب رفته اروپائی شدن تجدد و امروزی بودن

مردهای هیکلی و قوی و رعنامون.................شدن کوتاه و لاغر و ریقو ووارفته..........

زنهای ظریف و کشیده

شدن کوتاه و خپل با شکمهای...............

ناراحتی قلبی ......... دپرس..........افسردگی........موج بیماریهای مختلف

الان وقتی یکی تو ایران مریض نباشه همه میگن این اونوره ابیه........از اون ور امده بذار  یک مدتی بگذره خودش میفهمه دنیا دست کیه ووووووووووو مثل ما میشه

مملکتی که در تاریخ به نیکی ازش یاد کردند چرا؟؟؟؟::::::: چون مرمانش به نجابت .پاکی....راستگوئی.......شهره بودند

الان در کلاهبرداری......دروغ..زیر ابزنی.......و کلک شهره شدند ........

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا هر روز به اینکه به غربیها نزدیکتر میشیم افتخار میکنیم

چرا باید خواننده اروپائی بشه برامون الگو

چرا پسرهامون بند میندازن اون صورتهاشونو..........نخ میکنن ابروهاشونو..........

چرا دخترها خشن شدن/؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

روح ایرانی بودنو گم کردیم..........

همش داریم میزنیم تو سر همدیگه

پسرها میرن کلی پول بیزبون میدن این آرایشگرهای عزیز........مثل این برق گرفته ها موهاشونو میکنن سیخ

حالا خودش یک قد داره ۱۷۰ به زور....... وزنش به زور ۴۰ تا میشه.......

دک و پوزشم با اون ریشهای مسخره دراز......... با این موهای ..........میشه مرده از گور فرار کرده

آخه پسر..........این قیافه ....نه تنها تو رو امروزی جلوه نمیکنه...........بلکه با اون ۴ تا خرمهره تو گردنتو و زنجیر اویزون از شلوارت میشی این هیپی ها......و خیابونیهای اروپا و امریکا........

چرا هیچ کس نیست بیاد یکم یاد بده اصول رو ...........

اصلا میدونید توی اروپا و امریکا هر چیزی تعریف شده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر موهاتو بکنی تاج خروس ...........

حلقه از هر جای بدنت رد کنی.... و پر از گوشواره و کوفت بشی جزو یک فرقه خاصی

اگر گوشهاتو تیز کنی........

اگر مو هاتو فر کنی....... اگر شلوارتو تیغ تیغی کنی

اگر انگشتر توی هر انگشت دستت بندازی

اگر تاتو کنی......... اینا هر کدوم تعریف داره...............

اینا گروهای رپ.هیپی.....شیطان پرست .متالیکا......راک..... وخیلی چیزهای دیگست که بهش اعتقاد دارند

اونها بر اساس اعتقاد لباس میپون نه تقلید

ولی توی جوون ایرانی که نشستی ۴ تا مدل ازون ماهواره کوفتی در اوردی

هیچ نگاه به ادمهای فرهیخته و پیشرفته و پولدار اروپائی کردی ...........ببینی اونا چطوری لباس میپوشن

نگاه به ۴ تا بازیگر و خواننده نکن........... پول و نونش تو این کاره..........

ولی وقتی بری سر بزنی تو زندگی عادیشون میبینی خیلی ساده و راحتن

اخه هم وطن من ................ اینهمه تقلید کورکورانه

دخترا .........میرن میدن موهای نازنین و بلندشونو تیغ تیغی میزنن........... اسمشم میذارن مدل ماهواره.............

بعد موها موخوره میشه..........

اینقدر شامپوهای اروپائی میبندن به نافش

بعد میگن چرا کم پشت شد

دخترا اکثرا دارن کچل میشن

پسرها که خدا رو شکر کچل هستند

-------------------------------------------------

درد یکی دو تا نیست

وقتی خودمون از ایرانی بودن هیچی نمیدونیم

چطور میتونیم مورد احترام ملل دیگه باشیم

عربها بد

عربها کثیف

عربها خون ما ایرانیها رو کردن تو شیشه

ولی میبینید چطور تو تلوزیونشون لباسهاشونو حفظ کردند..........

خواننده هاشون لباس غربی به تن دارند ولی خانواده ها اصلا اهمیت نمیدن

اکثرا عربها به انگلیسی و فرانسوی تسلط دارند ولی خودشونو گم نکردند

ببینید وقتی وارد کشورهای عربی میشید به وضوح حس میکنید عرب هستند

وقتی وارد ترکیه میشید میبینید بر عکس اونهمه تبلیغ برای اروپائی سازی اینا هنوز ترک هستند

ساده........ و بسیار قانع

هندیها........ هنوز لباسشونو که یک ملکه ایرانی براشون طرح زد دارند

ساری هندی .......... لباسی بود که آذر دخت ملکه ساسانی ....... برای اینکه دختران هندی از دختران ایرانی جدا باشند طراحی کرد ........

ولی الان ساری هندی یکی از برترینهای لباس دنیاست ..........

که خود ما هم با فتخار میگیم: لباس هندی خریدم

-----------------------------------------

چینی ها......... با اینکه خیلی عوض شدن.......

ولی ورزشها.......غذا ها........و سبک معماریشون.........هنوز از دست ندادن.........

با اینهمه جمعیت

ولی هنوز هویت دارند

ژاپنیها........

کره ایها...........

میبینید اونا با یک یانگوم که نصف تاریخش دروغ محض بود خودشونو در دنیا مطرح کردند

اونوقت ما با دست خود منکر تاریخ میشیم..........تاریخ با شکوه ایرانی

-------------------------------------

دلم خیلی پر..........

میخوام از ایران بنویسم

از ایرانی بودن

-----------------------------------------

از  خود بیگانگی..........

همه چیز رو با هم قاطی کردیم

--------------------------------------------


جمعه 30 فروردین ماه سال 1387
سکوت............

haghighat

سعی میکنم با خودم رو راست باشم

سعی میکنم دیگه به خودم دروغ نگم

--------------------------------------

صدای یوسف خان پشت خط: سارا بانو من شرمندتم دختر........

: دشمنتون  شرمنده...این چه حرفیه میزنید

ـ من کارها رو ردیف کردم.......هفته سوم اردیبهشت ........نوبت............

سکوت..........

یوسف خان: دخترم .........اگر میدونستم که هنوز میشه امیدوار بود ...........

ـ ممنونم یوسف خان.........جبران میکنم

تو گلوم کلمات گلوله شدن..........

داد میزنم : ننه........ ننه ........... عرق بیدمشکت به راهه

............. سعی میکنم قلوپ قلوپ بنوشم...........ولی شوره....!!!!!!!!!!

دارم اشکامو قلوپ قلوپ میخورم

قیافش میاد جلوی چشمام..........

دستای نرمش.......... بازوهای قوی و .............

چرا اینطوری شد

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-----------------------------------

از خودم میپرسم: یعنی اینقدر که اطرافیان برام آزار دهنده شدن........

منم برای اونها غیر قابل تحمل هستم؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------------------

آهنگ خیلی سوزناکی گذاشتم..........

صدای یک زن

که داره با پیانو همنوائی میکنه

ننه جون میاد : خانم جون........یه ذره بندری بذار برقص.........ناسلامتی داری راحت میشی ننه

خیره خیره.........

نگاه........

ننه حرفشو گفته نگفته قورت میده

--------------------------------------

صدای بهرام : خوب خیالت راحت شد ؟؟؟؟؟؟؟؟

سکوت

بهرام: من آخر هفته میرم پیش اردلان........گفته گویا امونتی پیشت داره

ـ اره........میفرستم بیارن شیراز.......خودت خوبی؟

: دارم زورهای اخرو میزنم آبجی کوچیکه

ـ آبجیت پیشمرگت شه..........میری و سالم برمیگردی ........چیزی نیست

: ایندفعه..........نمیدونم هر چی خواست خودش باشه ......سپردم ..........وکالت دادم بهت

ـ وکالت واسه چی؟

: میخوام  وقتی نیستم کارها رو انجام بدی ......... میخوام حواست به همه چیز باشه....

به زور میخندم : ولی من تو اصفهون.........

ـ میدونم که فقط تو میتونی........ پسرها سر به هوان........اگر کار بهشون بسپرم ۳ روزه تا ریق آخرشو مفت خور میکنن

: نه ......اینطورام که میگی نیست.......پسرات مرد شدن دیگه

ـ دست رو دلم نذار دختر........اینا کجا و مردونگی کجا؟؟؟؟؟ سارا.....به امید تو دارم میرما.........داداش....نا امیدم نکن.......این پسرا فقط از تو حرفشنوی دارن.........میدونم باهات در تماسن.........یکم نصیحتشون کن.......این دخترای پدرسوخته........ اینا بیتجربن.........سارا هواشونو داری

: این چه حرفیه میزنی ........پسرات دسته گلن.........معلومه که من هواشونو دارم.........

ـ دلت خوشه سارا.......اینا منو پیر کردن

: خودت خودتو داری داغون میکنی ..........اینهمه پول واسه چی...........اصلا چقدر حال این زندگی رو بردی

ـ حال..........عزیزکم ..........دست کم خیالم راحت مردم .......خوب واسه پسرا گذاشتم......

: بس کن تو رو خدا............خوفناک شدی

ـ ادم لب گور........

داد میزنم بی اختیار..............: بهرام به روح بابا یکبار دیگه........

اشک امون نمیده..........

بهرام: شوخی کردم ..........ابجی کوچیکه

----------------------------

میدونم که ...........۶۵٪ چیز کمی نیست............

ولی باید همیشه امیدوار بود وووووووووو................باز سکوت.......ارشیو بابا ........یاد ریه های بهرام.......

                                                                                                                                           


   1      2      3      4      5      6      7    >>

تعداد بازدیدکنندگان : 26065


عناوین آخرین یادداشت ها
وقتی منو میخونی
چند چیز رو به یاد داشته باش
درگیر نشو
سوال نپرس
به خودت بگو : داستان جالبی بود
---------------------------
من یک داستان بیشتر نیستم........که یک روز تموم میشم
مثل خیلی از داستانهای دیگه
مثل داستان تو................
شناسنامه کامل من...

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!
هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!
پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!
داد نکش...!
آه و ناله هم نکن...!
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
تو مانند تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..
گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.
تا العان که