سیگارمو از روی لبهام برمیدارم .......میندازمش توی زاینده رود ......میگم : شکر ......امروز هم گذشت نه....تو تنها نیستی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 12 اسفند ماه سال 1386
لبام میسوزن...........نمیخوای درمونش کنی..........

نمیدونم حکمت خدا در چیه؟

نمیدونم ........

من هیچی نمیدونم

اینو میدونم

که هیچی نمیدونم

------------------------------

sigar

سیگارمو تازه روشن کرده بودم

دود غلیظ

صدای گریه های ریز ننه جون: الهی ذلیل شن.........الهی خیر نبینن...... این خانواده همیشه ابرودار بوده........چطور اینا اینطوری همه چیزو.........

باز گریه و ناله

و خودم........

صدای تلفن ............

لیلا : معلوم هست چه غلطی داری میکنی..... بگیر کارشو یکسره کن.....اینا دیگه حرفی نمونده نزده باشن..........سارا .کوتاه نمیایی .............منم خودم پشتتم.........بیا منصور میخواد باهات صحبت کنه

منصور خان : سارا خانم.......اصلا نگران نباش.......حرف باد هواست.........میاد و میره.........زندگی خودتو نده دست اینا .......ما که شما رو خوب میشناسیم.........مهم نیست چی گفتن........مهم اینه که جلوشون درستو و حسابی در بیایی

........................

صدای تلفن .................

رکسانا : آجی خوبی؟؟؟؟؟؟؟ ببین.......من فردا سمینار دارم نمیتونم بیام ......ولی سعی کن خودتو نبازی........نترسی ها......... هر چی گفتن سکوت کن.......جوابشونو نده...........فقط سکوت..........واگذار کن به اون بالا سری...... فقط بذار وکیلت جوابشونو بده .نترسی ها .........

-----------------------------

صدای تلفن ............

بهرام: سارا....خیلی دلم میخواست پیشت بودم........ولی خودت که میدونی باید برم تبریز..........یک معامله مهم در پیش...... راستی تکلیف اون زمینای........چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟

............ کم نیاریها.........همچین بزن تو پرشو ن......... اینا هیچی نیستن.......زر مفت زدن........با وکیلت حرف زدم........ادم درستیه.......باهاش هماهنگ باش........یک وقت دوباره نزنه به سرت بپری بهشون..........اینا خیلی بیشرم وحیان

-----------------------------

صدای اردلان : یک درصد هم احتمال نمیدادم اینطوری ۲ تا طایفه بیافتن به جون هم.........امروز خانم (ص) تماس گرفته بود........میگفت همه چیز به هم ریخته.......اینا چرا اینجورین........حالا خوبه مشکل از کوروشه ..............

--------------------------

صدای گربم..........طلا خانم: میو......میو......میو.........

اینم یحتمل میگه : مهم نیست .......برو بکونشون........

چقدر بی ادب و بیحیا شدم........

---------------------------------

یک سیگار دیگه

دارم وسایلمو جمع میکنم......

صدای گریه های ریز ننه جون : من دورت بگردم کجو میری ننه.؟؟؟؟؟؟

ـ نمیدونم ننه........فقط میخوام دور باشم.......بس کن...........

: الهی.....مادر.......من برات .......

و باز گریه...........

---------------------------------

صدای بوق............

نمیتونم..........

ترسیدم.......

صدای یک مرد : زده به سرت....دیوونه شدی یا میخوای خودکشی کنی.......... والاغیرتا بچه های ما رو از نون خوردن ننداز

پامو از روی  کلاژ وترمز برمیدارم.....

از ترس خیسم...........

ترس.........

ترس

نتونستم........

چشمامو میدوزم به جاده

ماشینهای گنده..............

مرگ خوبی نیست ..........

اصلا خوب نیست

ماشین خاموش کرده

چند باز استارت میزنم

چه مرگته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای بوق.........

پیاده میشم

کاپوتو میزنم بالا..........چه مرگت شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا روشن نمیشی ملوسم.............

خواهش میکنم

باز بوق

..........: خانم خوشگله چیزی شده کمک نمیخوای؟؟؟؟؟؟؟؟

یک پرشیا......و یک جوون ریقو........ همراه ۲ تا جوون دیگه همراهش تو ماشین

خیلی سریع قفل فرمونو برمیدارم

: بزنید به چاک

ـ اوه..........چه خشن...........خوشگل خانم ما میخوایم کمکت کنیم ........

چرا اینقدر جاده خلوت شده........... دارم میلرزم......

یاد حرف بهرام.......: اگر بترسی حتمی مردی.........

عجب غلطی کردم

حتی یک خر هم میدونه جاده جای زن جماعت نیست

به مردش رحم نمیکنن چه برسه به زن

ـ اروم باش کوچولو.........اصلا خانمی به نازی شما چرا تو جاده افتاده تنهائی ........بیا .......بذار کمکت کنیم.........

: برو گمشو.......وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی

صدای یکی دیگشون:  جون من بیا بریم......دردسر میشه ها..............بیا بریم.........

صدای این یکی: خانمی.........باور کن ما ادمای خوبی هستیم..........بذار ببینم ماشینت چی شده

ـ ببین ......با زبون خوش برو.........خانوادم الان میرسن...... اونا پشت سرم بودن.........نمیخواد کمک کنی...راهتو بکش و برو............

: اوه........چه پدر باغیرتی داری.........که گذاشته تنهائی بیای رانندگی......اونم تو این جاده........حتمی داره با سرعت میاد دنبالت ..........

صدای بوق یک ماشین ازون گندهاش..........

ـ خانم اتفاقی افتاده ؟

: نه دارن میرن........

صدای یکی از جونها: بیخیال شو کامی .بپر بالا.......اوضا خیطی شد

راننده با سیبیلای کلفت .............

با ترس میکشم عقب.......

خدا............ باز اونا.........این دیگه چه غولیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای مردونه و لوطیش: ابجی برو کنار بذار ببینم........بشین پشت فرمون........استارت بزن ببینم.......

ماشین روشن شد

: ابجی شانش اوردی ........کار خطرناکی کردی با این ماشین زدی به جاده........ کجا میخواستی بری؟

سکوت میکنم

: البته به من مربوط نیست......تو جای دخترمو داری..........ولی اگر دختر من بودی نمیذاشتم اینطوری تو جاده ها ول بشی.......... جاده جای دخترای نجیب نیست.....خطرناکه......هزارجور ادم توش پیدا میشه......... بهتر زودتر برگردی........

میخواد بره سوار ماشینش شه

خودم: ممنون..............من..........

برمیگرده

نگاهش خیلی اروم کنندس.....چقدر مهربون : باید تا شب برسم شیراز..... ........میخوای دنبال ماشین من بیا.......هواتو دارم تا شیراز

فقط نگاهش میکنم.......

چقدر اروم ...........

-------------------------------

وسطای راه باز ماشینم خراب شد......

آقا جواد دوباره با صبر و ارامش درستش کرد ........

مردی که همه وجودش ارامش بود .......

و خنده هایی پر از امید .............

هیچ گله و شکایتی از زندگی نداشت

با هم رفتیم تو یک رستوران کنار جاده

خیلی خودمونی و راحت گفت : ابجی من برم دست به اب.........خیالت راحت کسی کارین نداره.........کسی هم نظر بد کرد داد بزن خودم جلدی میام.......اصلا باکت نباشه......داداشت در بست در خدمتته......

با استینای بالا زده و صورت خیس برمیگرده......: تا شما یک کم با این قناریها سرگرم باشی منم نمازمو بخونم........خورشید داره میره.......

وقتی میشنه روی تخت .....بوی خوبی به مشامم میرسه

پسرک جوونی تند تند سینیهای کباب رو میاره میذاره جلومون

مات و متحیر توشو نگاه میکنم

ـ چیه ابجی تا حالا غذا تو راه نخوردی .....نترس گوشتش تو دهن اب میشه....بزن تو رگ........

: هان........

ـ ای........بفرمائید......بخور.......نترس نمک گیر نمیشی

چرا بهش اعتماد کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بدون رو در بایستی.......با دست مشغول میشه......

چنان با اشتها میخوره انگار از قحطی اومده

با چنان دقتی لقمه تو دهنش میذاره

خواستم امتحان کنم........

ولی تمام دونه های برنج از لای انگشتام ریخت

صدای خندش

و ردیف دندونای سپید و قشنگش ..........

چقدر مردونس

خوش به حال زنش........

: اینجوری دختر جون......ببین.......

بعد از چند بار........با کمک اون یکی دست یک لقمه کامل خوردم.......

صدای خنده دوتامون.......

سیخ کبابو به نیش میکشه

: بپا ابجی.......داغه..........مواظب باش

سرحال شروع کردم به خوردن...........یک سیخ.......۲.........۳

به خودم اومدم دیدم ۵ تا سیخ رو خالی خالی خوردم.......

خودم موندم.........من که گوشت خوار نبودم

: ابجی معلومه غذا نخورده از خونه قهر کردیها........یادت باشه دفعه دیگه خواستی بزنی به جاده هم ماشینتو درست کنی هم غذا بخوری........چون رستوران همه جا هم مطمئن نیستا

صدای استاد بنان..........که داره پخش میشه..........

صاحب رستوران هم اهل دله..........

چشمای اقا جواد دوخته میشه به غروب: بو کن...بو کن ابجی بهار داره میاد ....... شیراز بهارش خوشه.........حیف نیست پشتتو کردی به شیراز......بهار باید رفت به دیار عاشقا........

ـ بریم دیگه ...داره تاریک میشه............

: بیشین دختر جون......بیشین از غروب لذت ببر........ببین....ببین خدا چی کرده.قربونش برم ..........کم نذاشته.........

برمیگردم سمت غروب.........

اسمون نارنجی شده

و خورشید.......

یک توپ گنده نورانی.........داره میره پشت کوه ........

محو میشم تو غروب...........

یاد نقاشیهای بچگی میافتم..................

صدای اقا جواد : بخور ابجی...چوئیتو بخور بریم

ـ شرمندم کردین......

: دشمنت شرمنده............میتونم یه چیزی بپرسم......برادرونه البته.....

چشم میدوزم به گل قالی روی تخت

: از چی فرار میکردی؟؟؟؟؟؟؟

ـ از هیچی ....داشتم میرفتم ...........

: خوب .....پس حسابی سر نترس داری........

حرفاش برام مثل ابی بود روی اتیش

وقتی تسبیح میچرخوند و ذکر میگفت .........به وضوح حس میکردم فرشته ها دارن دور وبرش میرقصن

طوری قربون تصدق خدا میرفت انگاری الان تو بغلشه

از خانمش که حرف میزد انگار داره از حوریه بهشتی لب میگیره.......

دختراش براش حکم زندگی بودن.......پسرش امیدش بود

وقتی میخندید انگار میدونست باید از ته دل شاد باشه

انگار براش اینده مفهمومی نداشته باشه

اصلا نفهمیدم چطور شب سر از خونه اقا جواد و خانوادش در اوردم........

یا الله گفت و من وارد یک آپارتمان شیک و متوسط شدم........

خانم زیبا و پخته ای به استقبالمون اومد .........

شاخم درومد اینا چطور منو که نمیشناسن قبول کردن.......

اقا جواد از قبل به خانمش تلفنی گفته بود مهمون داره

نرگس خانم................. هم اسم مامانم

محکم بغلش کردم......بوی گل نرگس همه جای خونه رو پر کرده بود

اونقدر مهربون بود ........انگار سالهاست میشناختمش

: فداتون شم..........بیو......اینجو اتاق دختراس........بیو لباساتو بکن... لباس راحتی داری........؟؟؟؟؟

ـ بله ممنون

: اصلا غریبی نکن......اینجو رو خونه خودت بدون .......اونجو دستشوئی.......چیزی خواستی بگو

صدای اروم جفتشون از توی سالن : آقا جواد خسته نباشی.......الهی من پیشمرگت شم دستتون چی شده؟

ـ چیزی نیست پرنده من......شما رو ما میبینیم همه خستگیهامون میریزه از تنمون..... خانم خانما ........چوئیت امادس.......

: شما جون بخواه......تا سر و صورتی صفا بدی چوئیتونو هم میارم........شام نمیخوری؟

ـ دختر مردم داشت وا میرفت .بردمش کبابی مش اصغر ...خوبیت نداشت نخورم....گفتم جوونه .خجالت میکشه......بیو .......واسه تو و بچه ها هم گرفتم..اماده کن تا بچا اومدن بخورین........

: من دورت بگردم چرا زحمت کشیدی......دستت درد نکنه..... حالو مشکل این دخترو چیه ؟

ـ چه میدونم.......زده بود تو خاکی........ همچین گاز داده موتور رو ناکار کرده.......صلاح ندیدم ولش کنم.......بذار یکم اروم بگیره ....بعد میبرمش میدم دست خانوادش........

: شمارشونو گرفتی ازش........... تلفن کنم نگرانش نشن .......

ـ نه....اصلا حرفی نزده.....تو که دیگه استادی .......همچین تر و تمیز زیر زبونشو بکش.....که لا اقل اون بیچاره ها زا براه نشن ....بچا کوشن

: سوگل رفته کلاس پیانو...... سرو ناز هم که رفته مهمونی دوستاش....محمد رضا هم که خودت بهتر میدونی چسبیده به کتاباش از تو اتاقش بیرون نمیاد ............

ـ این بچه اخرش خنگ میشه.....به ادمیزاد نبرده برم یک سری بهش بزنم

: نه اقا........بذار خودش بیاد بیرون.......تمرکزش بهم میخوره بچم.......

ـ باشه خانم.......به خاطر شما چشم

-----------------

بعد از مدتها........

داشت فراموشم میشد ایرانیم

داشت فراموشم میشد فارس جماعت گرم و مهمون نوازن

داشت فراموشم میشد خانواده یعنی چی؟

داشت فراموشم میشد غروب خورشید رو هم میشه تماشا کرده

داشت فراموشم میشد هنوز ادمهای خوب زیادن

داشت فراموشم میشد هنوز خوشگلم.........

داشت فراموشم میشد هنوز میشه زندگی کرد و امیدوار بود

--------------------------------

خانواده اقا جواد گرم و خودمونی بودن.........

سو گل و سرو ناز ۲ تا گلوله اتیش بودن........پر انرژی و پر سر و صدا........از ته دل میخندیدن......

اولی ۲۳ ......مهندس نرم افزار.......عاشق شعر.......رقص.موسیقی..........با لهجه غلیظ شیرازی حال میکرد...........

دومی ۲۱ ساله........دختری اجتماعی ......دانشجوی سال ۳ دندون.......مدام و یکریز میخندید و حرف میزد............... و هر از گاهی دستش محکم فرود میاومد روی کمرم............

و کوچکترین عضو خانواده.......محمدرضا......۱۸ ساله و بسیار ساکت و اروم........ تمام مدت با ارامش شامشو میخورد .......و هر از گاهی لبخندی ملیح حواله جمع میکرد..............

سرو ناز جیغ کشید : وای سوسک............

و محمد رضا که کمی تکون خورد .......

صدای قهقهه جمع........

نقطه ضعف پسر خانواده

چقدر ارومه......عین پدرش

به سمت سرو ناز برگشت و خیلی شمرده و متین گفت: شما کارتون از روان درمانی هم گذشته.........باید براتون تختی در تیمارستان دست و پا کنیم.......

و صدای جیغ سرو ناز: کنار تخت خودت حتمی........

و صدای نرگس خانم: بچه ها مودب باشین .ناسلامتی مهمون داریم......

و نگاه ها که برگشت سمت من

و سرو ناز شیطون و پر انرژی: ووی........شیمی خیلی مزخرفه.......راسته میگن شما شیمی ها خیلی خر میزنید ......

و صدای مادرش: سروناز.....

سوگل: خوب راست میگه مامان.........مگه جاوید رو یادتون نیست بسکه که میخوند چشماش ته استکانی شد ........و خنده همشون......حتی محمد رضا

خودم هم میخندم

سروناز: نه چشمای تو ته استکانی نیست.......ولی خوشگلی ها.....شیرازی نیستی نه؟

باز میخندم.........

سوگل: پرت نگو.....چشماش داد میزنه فارسه..........

صدای اقا جواد: دخترا....بهتر نیست به جای این حرفا به مادرتون کمک کنید .....

-------------------

چقدر گرم..........

خیلی وقت بود تو همچین جمعی نبودم............

صدای خنده های الکی سروناز اصلا ازارم نمیداد......

قاطیشون شدم..........

نرگس خانم رفت کنار اقا جواد نشست.....

براش یک تشت اب گرم گذاشت توش پر گل محمدی..........

یک چیزی زیر لب میخوند..........

شروع کرد به شستن پاهای آقا جواد

ازش پرسیدم چی میخونه

: ذکر میگم دخترم........بلا رو دور میکنه........شکر ..امروز هم به خیر گذشت...مرد خونه به سلامت برگشت.....اقا الهی خیر ببینی..........

چنان آقائی میگه انگار همه کس و کارش آقا جواد .......

صدای آقا جواد :از قدیم گفتن زن بلاست ولی

صدای دست جمعی بچه ها : ولی خدا هیچ خونه ای رو بی بلا نکنه

صدای خنده نرگس خانم..............

آقا جواد : بس خانم..........خوب تعریف کن ببینم امروز چطور گذشت.....همسایه ها چطورن.......بچه فلونی به دنیا اومد.....رفتی کمکشون.......چیزی کم و کسری نداشتن........

و صحبتهای نرگس خانم که با اب و تاب شروع کرد به تعریف

سوگل دستمو گرفت و منو برد با خودش تو اتاقشون

------------------------------

وقتی بهرام و اردلان اومدن دنبالم..........

دلم نمیخواست برم

به وضوح دلتنگ شدم

عین بچه ها

ولی روم نمیشد بمونم

سروناز با حالت ملتمسانه ای گفت بمون............جون من........فردا که تعطیله .......بمون......

نرگس خانم هم نگاهش پر از محبت بود

گیج برگشتم سمت برادرهای عزیز

اردلان خندش گرفته بود : رنگ و روت باز شده.......بد نیست بمونی.........

بهرام هم راضی بود

هیجان زده دست سوگل رو فشار دادم.........: من خودم فردا میام .........باشه

برادرها رفتن

من و موندمو یک دنیا خوشبختی.........

عین ادمهای تشنه ذوق زده خودمو توشون چپوندم.........

با آقا جواد و دخترها حکم زدیم.......

به محمد رضا تو شیمی کمک کردم........

با نرگس خانم سبزی پاک کردم.......

۵ شنبه از صبح همه بلند شدن به خونه تکونی............

تازه فهمیدم این اپارتمان ۳ طبقه همش مال آقا جواد..... ۲ تا بالائیها مستاجر بودن.........

اونا هم گرم و خودمونی.......

همه ریخته بودیم تو حیاط

جیغ داد

اب بازی

صدای نرگس خانم: استغفرالله .امروز اربعینه...........ارومتر.........حیا کنید..........

صدای آقا جواد : قربون امام حسین برم.......خودش میدونه تو دلمون چیه ........بچه ها بگیر ین که امدم

و با شلنگ اب که دنبال دخترا کرد

بعد دنبال من

اینقدر خندیدیم که داشتیم میپوکیدیم............

زن و شوهر جوون طبقه بالا که یک نینی خوشگل هم داشتن مدام سر به سر هم میذاشتن .....

نینیشون اسمش علی بود .......تو بغل من وول میخورد

هیجان زده باهاش بازی میکردم.......

صدای مامانش پروانه بلند شد : من فدات شم سارا جون به زحمت افتادی

ـ رحمته......وای چقدر خنده رو.....

صدای پروانه: به باباش برده .........همایون جون همیشه میخنده........

همایون در حالیکه محکم پروانه رو بغل میکرد گفت : ولی خوشگلیش و مهربونیش به مامانش برده

صدای سوگل: خانم اقا حیا کنید ناسلامتی جوون جلوتونها

صدای خنده اون دوتا .......

آقا جهانگیر اون یکی مستاجر با هیجان برگشت و گفت : ای ....سوگل خانم ببینم اقا جاوید کی میان ؟؟؟؟؟؟؟؟/

سوگل تا بناگوش سرخ شد ..............

صدای خنده همه

همسر جهانگیر ........شادی با حالت دلجوئی رو به سوگل: تو رو خدا ناراحت نشو ....جهانگیر منظوری نداره......

صدای زنگ در...........

دختر بلبل زبون جهانگیر و شادی میپره در حیاطو باز میکنه.......... : سلام عمو جون........

پس جاوید عموی یگانه خانمه.......

نامزد سوگل........

شیمی تجزیه خونده.......تو عسلویه کار میکنه.......صورت سوختس.....ولی خیلی بانمک و مردونه به نظر میرسه

سوگل خودشو جمع و جور میکنه

ولی سروناز اتیش میسوزونه

محمد رضا با متانت دست میده و بعد یک سطل و تی رو میده دستش

صدای انفجار خنده

نفهمیدم کی شب شد

نفهمیدم کی جمعه شد

نفهمیدم کی............

میدونم که........

خیلی خوش گذشت

خیلی زیاد.......

-------------------------------------

معجزه به گمونم همین چیزاست

صدای خنده اطرافیان

بوی بد از پوشک یک نی نی خنده رو و تپل

صدای جیغ سرو ناز

ذکر گفتن نرگس خانم

وضو گرفت آقا جواد

معجزه اون لحظه ای که نرگس خانم زیر چشمی اقا جواد رو نگاه میکنه...........

معجزه دستای گرم سوگل و جاوید

معجزه لبای داغ جانگیر خانه وقتی شادی رو میبوسه

معجزه شیرین زبونیهای یگانه ..........

معجزه  وجود منه تو اون جمع

خدا چقدر مهربونی

دوباره نذاشتی خودمو بکشم

انگاری باید این معجزاتتو میدیدم.....

  ---------------------------------

صدای نرم و ملایم (ر) : خوبی؟

ـ میخوام تو بغلت بخوابم.......

: من هتل هما  هستم........ولی میترسم بیام پیشت....کوروش بفهمه غوغا میشه........

ـ بره به جهنم.....میخوامت........

: خیلی عجیب شدی........چی شده

ـ دلم واسه بازوهات تنگ شده.....پا شو بیا ......اینجا آپارتمان بهرامه..اردلان هم هست......بیا.......من به اردلان همه چیز رو گفتم.........کسی هم دیدت دوست اردلان و بهرامی

: زده به سرت سارا..........من نیومدم شیراز...که....

ـ بیا........من بوتو میخوام.......من بغلتو میخوام....

------------------------

bos

لبخند روی لبهای اردلان........: خوب دیگه تو و کوروش هیچ تعهدی ندارین........فقط ابطال اون امضا مونده..........اونم خودم مجبورش میکنم......... خیالت تخت............با دوستت خوش باش......ولی من بیرون نمیرم تا کسی نتونه حرفی دربیاره

هیجانزده اردلان رو بغل میکنم...........

ـ دوست دارم داداشی....خیلی به زحمت افتادی.....به خاطر من تو هم از پروازت موندی....

: مهم نبود.........تو مهمتری.....خوب مثل اینکه مهمونت اومد

(ر) با لباس رسمی........کراواتی که سال پیش براش خریده بودم.........

دستشو میگیرم جلوی اردلان میارم تو اتاق

از خجالت سرخ شده

: سارا داداشت .....

ـ مهم نیست.....میدونه.......وای........

بغلش میکنم............

یکدفعه.........

: رژ لبتو از کجا خریدی؟

ـ یادم نیست چطور

: هم خوشبو.......هم خوشمزه.......

صدای خنده هر دومون.......

اونقدر تشنم که لحظه ای نمیذارم (ر) اروم بگیره...........

: مطمئنی اردلان خان ناراحت نمیشن

ـ اوم........چه عطری زدی........بذار تو بغلت بخوابم......

محکم بغلم میکنه

اروم میگیرم

اروم

صدای (ر) : خیلی خوشگل شدی

نجوا میکنه کنار گوشم.......بعد شروع میکنه به خوردن نرمه گوشم.........

خوب میدونه چی دوست د ارم.......

وای......سست میشم...........

تو بغلش گم میشم.........

محکم فشارم میده: اروم...بخواب ملوسم........فقط بخواب.......مثل همون موقع هائی که تو بغلم میخوابیدی.......یادته.رفیق............

چشمام سنگین میشن..........

دستاش نرم و رون روی تنم سر میخورن..........

خوابم میبره................

---------------------------

بیدار که میشم.....(ر) نیست........

میخوام بلند شم......در باز میشه.........با سینی میوه میاد تو: خوابالو..........

ـ تو هم خوابیدی؟؟

: هی.....رفتم جات خالی با اردلان خان کلی بازی کردیم..........چه داداش باحالی داری.......آقای دکتر خیلی با مرامن

میخندم.........

اردلان در میزنه : میتونم بیام تو...........

ملحفه رو دور خودم میپیچم: بفرمائید

اردلان میاد تو : بچه ها اماده شین ......بهرام میخوا د بره سپیدان.........ما رو هم دعوت کرده......یالا.بجنبید..........تو چطوری.خوب خوابیدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

صدای (ر) : نگاهش کنید.........ما رو دست کم گرفتین آقای دکتر؟؟؟؟؟من قرص خواب موثری هستم.........

صدای خنده اردلان : بله .بر منکرش لعنت......بجنبید.........

صدای...........من و (ر) .........انگار بچه شدیم..........هر دوتامون یه توپ دارم میخونیم............انگار مست شده باشیم...

اردلان و بهرام هم دلقک بازیشون گل کرده..........

اینقدر میگیم و میخندیم که زمان میگذره.......

بهرام: دکتر شما اصالتا اهل کجائید ؟

ـ راستش خودم تهرونیم .......ولی اگر بخواید پا پی مردگان و اهل قبور شید عرضم به خدمتتون برمیگردیم به کاشان

: آقا راست کاشانیها همه ترسون.......

ـ راست که چه عرض کنم.........یکم بیشتر از راست .....

صدای خنده .............

بهرام: هی بچه ها داریم میرسیم به مقر فرماندهی........آقای دکتر اینجا ویلای خواهر بزرگوارمونه.........یکم دیکتارتوره.چیزی پرسید بگید از همکارای اردلان هستید .......ناراحت نشید .......رکسانا خیلی روی سارا متعصب

من میخندم.....

بهرام چشم غره میره: سارا......

ـ باشه.....سعی میکنم مودب باشم..........

بهرام: اگر رکسانا بفهمه

اردلان: اول منو.....بعد بهرامو....بعد سارا....بعد هم شما اقای دکتر رو ریز ریز میکشه

صدای انفجار خنده

بهرام: اقایون......سارا......خودتونو جمع کنید ....وای.....

صدای رکسانا: خوش اومدین....خیلی خوش اومدین اقای دکتر........راستی شما با خانواده (ص) چه نسبتی دارین

بهرام: آقای دکتر شیرازی نیستن..........

رکسانا: خوب نباشن......فارس که هستن.....تازشم(ص) اصالتا مال اصفهانن.....خوب.میگفتین دکتر

بیچاره (ر) ........حس میکردم تو پست بازرسی خواهرم بدجوری خودشو باخته...........

(ر) : من......من .راستش ....مادرم معاون.........زمان شاه بودن.......از خانواده (ط) .......میشن عمه زاده های (ص)

رکسانا : نگفتم........حدسم درست بود.....پس شما باید با خانم دکتر (ط)

ـ خالم هستن

: وای..الهی من قربونتون بشم........حال زرتاج خانم چطوره...؟؟؟؟؟؟؟؟ پس مهین تاج خانم هم باید خالتون باشن....ایشون از استاد های من بودن.....باهاشون رفت و امد داشتم قبل از مهاجرتشون به امریکا.....الان خوبن

(ر) : بله.......یعنی خیر......یعنی فوت شدن.......

رکسانا : کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟وای............

(ر) : چیز.....۸ ماه پیش.......

ـ وای من چرا نفهمیدم...چرا کسی چیزی نگفت.......چه دنیای بدی شده......چطور دانشگاه ازشون تقدیر نکرده..........وای چقدر بیمعرفتن.............وای..........

کمکم داشت اشک رکسانا در میومد که من پریدم وسط و گفتم : اجی ...منظورشون زرتاج خانم..........نه مهین تاج خانم.....

رکسانا : سارا درست میگه دکتر.......

ـ ای....بله..ببخشید .اشتباه لپی شد..........

رکسانا : خدا بیامرزدشون........خیلی خانم بودن......هم خودشون هم مرحوم تیسار......همسرشون.......وا...سارا جان تو از کجا میدونستی..........

یخ زدم....گند زدم...

بهرام به دادم رسید....: پا شید.........بساط کباب امادس...........

----------------------------------

دارم لذت میبرم

صدای رکسانا : سارا اصلا خودتو ناراحت نکن.......تلفن کردم به دیبا گفتم بیاد پسر دست گلشو جمع کنه..........کلی ور زد........گفتم یا خودشون کوروشو راضی میکنن ......یا اینکه باید قید خیلی چیزا رو بزنن

من: ولی نباید اینقدر بزرگ میکردین............

رکسانا: بزرگ.........پوست و استخونت کردن......یتیم گیرت اوردن..........زورشون به یه دختر تنها رسیده..........حقشونه......به این طایفه خوبی نیومده..........ولی الهی دلم برای یوسف خان سوخت .......اونقدر معذرت خواهی کرد.......اونقدر گفت شرمنده......دلم براش کباب شد........حالا ببینم......اردلان خان.....هیچ درمانی واسه کوروش نیست

اردلان: چرا هست

رکسانا : چی

اردلان: با یک مرد ازدواج کنه

رکسانا: خدا مرگم بده....خدا به دور........این چه حرفیه

اردلان: واقعیت.......شما که جامعه شناسید چرا این حرفو میزنید..........خودت که بهتر میدونی تو ایران چه خبره...........چند تا دختر دیگه باید مثل سارا برن خونه بخت بعد ........

رکسانا: وای......جوون به اون رعنائی......حیف .حیف.........

بهرام: بس کنید ....خدا رو شکر سرهنگ زنده نموند این روزا رو ببینه

رکسانا: خودشون زور کردن.......وگرنه سارا چقدر التماس کرد که شوهر نمیخواد.......زنده بودن خودشون گردن کوروشو خورد میکردن

خودم: بسه........بهتر نیست از چیزای قشنگ حرف بزنیم...مثلا به من تبریک نمیگید....من کار پیدا کردم تو اصفهان

صدای رکسانا: الهی من فدات شم....میری سر کار؟ الهی من فدات شم.......حقا که (ش) ...........داشتم کم کم میترسیدم نکنه افسرده شده باشی

اردلان :« اقای دکتر (ص) زحمتشو کشیدن ......کار ور پیدا کردن........

رکسانا: وای شما چقدر خوبید.....دستتون درد نکنه.....بیکاری واسه سارا زهره.......از وقتی یادم میاد سارا بیکار نبوده...بهترم شد اجی نرفتی......میرفتی اون ور بدتر میشد.......حالا طلاقتو که گرفتی...راحت همچین ملوس و تر و تمیز میری ............اردلان خان شما هم حسابی شرمندمون کردین موندین.........از کار و زندگی افتادین..........

------------------------------

(ر): خانواده باحالی داری............ولی راست میگفتی .....دیکتاتورن........

میخندم......

بغلش میکنم........

چقدر گنده ای ..........

(ر): تو که بدت نمیاد

ـ وای........لبم........

: چی شد.......

ـ نگاه کن......داره میسوزه

میخنده.......ـ حتمی درمونشم دست منه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ یالا معطل چی هستی؟

: تا ابروی نداشتمو جلوی رکسانا خانم نبری ول نمیکنی ها

ـ میسوزه

: لبت یا ...........

دستش روی تنم سر میخوره

............................

ببینم..............

منکه گناهی نکردم کردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

bossssssssss

 

 

 


تعداد بازدیدکنندگان : 26039


عناوین آخرین یادداشت ها
وقتی منو میخونی
چند چیز رو به یاد داشته باش
درگیر نشو
سوال نپرس
به خودت بگو : داستان جالبی بود
---------------------------
من یک داستان بیشتر نیستم........که یک روز تموم میشم
مثل خیلی از داستانهای دیگه
مثل داستان تو................
شناسنامه کامل من...

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!
هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!
پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!
داد نکش...!
آه و ناله هم نکن...!
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
تو مانند تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..
گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.
تا العان کهبصورت پولاد در اومدی.
تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!