سیگارمو از روی لبهام برمیدارم .......میندازمش توی زاینده رود ......میگم : شکر ......امروز هم گذشت نه....تو تنها نیستی

شهریور 1387
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
آرشیو

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 30 دی ماه سال 1386
باور...............ایمان.............صبر.......

اعتقاد

دیگه ایراد گرفتن

غر زدن

غصه خوردن

زر مفت زدن

موقوف

---------------------------------

دوستی دارم پزشک مبتلا به ام اس..........

خانم ۳۳ سالست ......و در کارنامه خود یک طلاق رو هم ثبت کرده

زنی قوی ..........باسواد و با مطالعه

با لحنی تند ........رک ..........و بسیار سوزاننده

این ۳ روز تعطیلی مهمان او بودم

در زنجان..........

و باید بگم چقدر مفید بود ............

۶ تا فیلم عالی با هم تماشا کردیم و بحثشو کردیم...........

تازشم..........

کتاب خوندم........

مجله خوندم.........

و یکمی اعصابم اروم شد

صدای خنده های(ن) : سارا چه خوب کاری کردی اومدی یشم.........تنهائی داشتم دق میکردم.........

ـ زحمتت دادم.........اوضات چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟

: عالی بهتر ازین نمیشه

البته این خانمی نقاط ضعفی هم داره .............مثل همه ...........مثل خودم

کمی مغرور و از خود متشکر.........و در عین حال فاقد اعتماد به نفس لازم........

عجیبه........کارهائی که در جلب توجه اطرافیان از خودش بروز میده منو گیج میکنه.........

و بهم ثابت میکنه ..........حتی خانم دکتر هم نیازمند توجه و محبت...........

مثل همه.........مثل خودم

----------------------------------

خوب.............

کار دانشگاهمو تمام کردم...............

مونده تصفیه حساب............

و مدرکمو بگیرم..........

تمام شد........................

-------------------------------

کمی خستم..........

شاید سردمه

ولی نه.............دلم گرفته

دلم ازین همه حماقت خودم گرفته

----------------------------------

آرتمان زنجانو فروختم............

به مفت...........

نباید هیچ وقت اجازه بدی کسی بفهمه به پول نیاز داری

----------------------------------

(ن) در حالیکه کتاب دولت بازرگان مسعود بهنود رو میخونه رو به من میکنه و میگه:

: دوست پست ادمو پست میکنه...........تو رو با بغل دستیت میسنجن مردم...........دوست خیلی مهمه.........اینکه ۴ تا کتاب خونده باشه...........حرفی برای گفتن داشته باشه ........هر کسی لیاقت نداره کنارت قدم بزنه

--------------------------------------

صبح عاشورا با داد(ن) از خواب بیدار میشم

- چی شد خانمی............

: ماشین لباسشوئیم روشن نمیشه

ـ چیزی نیست بذار ببینم............

: تازه کلی خرجش کردم ........لعنتی.........اب توش نمیاد

لوله های اب رو که چک میکنم میبینم خانم دکتر یادش رفته شیر اب رو باز کنه.........

به روش نمیارم..........چون خیلی عصبانیه...........فشار خونش رفته بالا

ـ هوا گرفته لوله هاش........بذار........

الکی باهاش ور میرم........لوله رو باز میکنم.......میبندم...........حالا شیر اب رو باز میکنم

روشن شد

: وای سارا جون ...داشتم دیوونه میشدم..........حالا روز تعطیلی چطوری میبردمش تعمیر گاه

با خودم فکر میکنم بیدلیل نیست ام اس گرفته..........

لا اقل من دیگه واسه این چیزای کوچولو خودمو نمیکشم ................کچلم کرد با این جیغ جیغاش

----------------------------------------

روز تاسوعا میرم تا بقالی سر کوچه پودر لباسشوئی بخرم..........

نداره.........

یکم بالاتر  .............

نداره

یکی دیگه..........

میگه: خانم نگرد ..........نیست.........

میگم چرا : میگه: قحطیش اومده........

-----------------------------

از خیابون که میخوام بگذرم............

زنی رو میبینم بچه کوچولوشو بغل کرده تو این سرما منتظره عبور دستس

چشمام گرد میشه

بچه از سرما سرخ شده..........مثل معتادها هم داره میچرته

------------------------------

اجبارا صبر میکنم تا دسته عبور کنه

مردی رو میبینم با نقص مادر زادی پا........عصا به دست خودشو پشت دسته عذاداران میکشه

-----------------------------------

بچه گربه خوشگلی از جلوی پام پرید وسط خیابون.......

یک پراید سیاه با سرعت حداقل ۹۰ تا از روش رد میشه.............

جیغ خودم..............

و صدای میو گربه...........

اشکام درومدن...........

ماشین حتی سرعتشو کم نکرد ............

گازشو گرفت و رفت

اونم تو فرعی...........

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چون اصلیها رو بستن...........

این دیوانگان هم تو خیابونای فرعی ویراژ میدن

خدا رو شکر

گربه هیچیش نشد

وسط بود

ماشین رد شد نرفت زیر تایرهاش

ولی از ترس نمیتونست تکون بخوره

رفتم طرفش

گریم گرفته بود

بغلش کردم

قلبش مثل چی میزد

محکم گرفتمش........

نازش کردم

باهاش حرف زدم

اروم نگاهم کرد

------------------------

دلم بغل میخواد

دلم نوازش میخواد

دلم یک خانواده میخواد

خیلی اویزون به نظر میرسم

یا شدم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------------------

خواهش

کوروش خان........

شاهکار کردن.........

تلفن فرمودند .............

و لطف کردن...............

منت گذاشتن

:کجائی؟

ـ خونه دوستم......زنجان

: اوم........پسر خوبی هست ؟

ـ چرت نگو ........حانم دکتر(ن ـ ا) ......خودت که دیدیش......

: اهان.......هنوز دوست پسر نگرفتی

ـ من مثل تو هنوز سقوط نکردم...........

: چرند نگو........ممنون

ـبابت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: اینکه به مادرم حرفی نزدی.........

ـ به خاطر غرور خودم بود..........زیاد خودتو نگیر.........

: تو با چی لج کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ادای دخترای نجیبو درنیار..........من میدونم کی بودی و چیکار کردی.........پس زندگیتو بکن........همه دخترای با موقعیت تو از خداشونه شوهری مثل من داشته باشن

ـ خیلی خوب داری خودتو رو میکنی............خوب داری نشون میدی........منو باش فکر میکردم لیاقت داری........ببین حضرت آقا اگر میخواستم تو همون موقعیت بمونم  ازدواج نمیکردم..........

: اهان........درکت میکنم......یعنی تو الان پاکی........به من هم خیانت نکردی.......حتمی خونه اون مرتیکه ...........کیه؟؟؟؟؟؟ دکتر(ص) هم نرفتی

ـ مواظب حرف زدنت باش.......اون شرف داره به تو..........لا اقل اینقدر مرد هست که مردونه ایستاده داره بهم کمک میکنه که تو رو جمع کنم...........ازون کثافتخونه بکشمت بیرون

: اهان .....اهان........میبینم ترقی کردی.......دهنتم که باز شده......میخوای بگی ماچت نمیکنه.........حتمی تو تخت خواب داره کمکت میکنه.........عزیزم ما که بخیل نیستیم.......نوش جونت...........ادای دخترای عفیف رو درنیار .........من میدونم تو چه مارمولکی هستی...........

ـ اون کسی که این خبرها رو بهت داده بهت نگفته من پیش چند تا روان پزشکو روان کاو رفتم.........بهت نگفته چقدر سگ دو زدم تا گند تو.............نگفته ............

صدای هق هق گریم.........

ـ کوروش نمیبخشمت.......بدبختم کردی.......حالا هم تهمت میزنی.......به خدا من بهت خیانت نکردم.........نمیکنم..........من ..............تو من بیچاره کردی..........چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟مگه من باهات چیکار کردم..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

: بس کن..........خواهش میکنم...........

هق هق...............

: غلط کردم.............یکهو عصبانی شدم...........شنیدم با اون دکتره بودی........نفهمیدم دارم چی میگم..............بس کن..........تو رو خدا ......سارا..........

ـ تو که اینقدر حساسی...........چرا مدام میگی برم دوست پسر بگیرم..........تو که تعصب و غیرت داری

هق هق.........

: نمیدونم........خودم هم نمیدونم چه ......گ............و.............ه........ی .......دارم میخورم...........وای سارا........دلم خیلی برات تنگ شده.......اصلا وقتی کتی گفت مریضی.......حالت خوب نیست از خودم بدم اومد

ـ کوروش بیا بیرون........ازون جا بیا بیرون......به خدا من نمیخوام از دستت بدم........اینطوری نمیتونیم........داریم انگشتنما میشیم...........من دارم پولامو نقد میکنم.... تو هم بهم کمک کن..........دو تائی شروع میکنیم.........باشه........تو رو خدا اونجا نمون...........اصلا بیا یک مدتی ازینجا بریم...........میریم پیش برادرهام.........باهاشون صحبت کردم............اردلان میگه میتونه برای تو یک کاری اونجا جور کنه.........به خدا من دارم دق میکنم...........دیگه گنجایشم تکمیل شده.

: نمیدونم.......... سارا ...........نمیدونم.........اصلا میگم تو برو .........منم بعدش میام.........قول میدم

صدای گریه هام

: سارا .............تو رو خدا بس کن................ چرا اینطوری میکنی...........غلط کردم............گ..........و...........ه  خوردم راضی شدی...........ببخشید .....تو خانمی..خانمی کردی تا حالاش هم تحمل کردی..........هر کی دیگه بود دو تا پا هم قرض میکرد میزد به چاک............بهم فرصت بده......خودم درستش میکنم........تو خانمی کن.........تو صبر کن........باور کن دست خودم نیست

ـ دیگه بهم تهمت نزن.......من.........

هق هق

: من غلط کردم........باور کن دست خودم نبود ....خواستم ببینم تو چی میگی.........من میشناسمت.........اگر اهلش بودی اصلا اینهمه اصرار نمیکردی........من میدونم.......ببخشید.............بخند......جون من بخند...بسه دیگه....اون بینیتو هم بگیر ..........اینقدر فین فین نکن

فین میکنم.........

آخیش............

هر دو میخندیم............

ـ دلت تنگ شده

: خیلی ..........موهات درومده.........

ـ اره....میخوای بازم بزنم.........

: نه...........بذار بلند شه.....بهت خیلی میاد .........به خودتم برس......من از دخترای لاغر مردنی خوشم نمیاد

میزنم زیر خنده.........

: من فدات بشم سارا........تو شانس زندگیم هستی........نمیخواستم زجرت بدم.........باور کن........نمیخواستم اینطوری بشه

ـ میدونم.........باورت میکنم.......صبر میکنم........ولی تو هم تلاشتو بکن..........به خاطر زندگیمون...........

: دوست دارم..........

ـ کاری نداری

: دوست دارم

ـ من دیگه باید برم........با دکتر احمدی قرار دارم..........

: سارا من دوست دارم..........

ـ باور نمیکنم کوروش.........تا وقتی بهم ثابت کنی............یک کاری کن دلم گرم شه .... مواظب خودت باش.........خودتو بپوشون ........هوا دزده.......بوس..........

--------------------------------------

 


چهارشنبه 19 دی ماه سال 1386
حل مشکلات...............

yakhziba

یکم سردمه

یکمی

ولی ....................

دارم به خودم فکر میکنم

به کشورم

به هم وطنهام

به اطرافم

به دوستام

به کوروش

به (ر)

حرفای دیشب دیبا داشت دیوونم میکرد

از خونه زدم بیرون

اصلا دلم نمیخواست بمونم..........

 همینطوری راه رفتم..............

داشتم با خودم فکر میکردم اصلا متوجه نبودم کجام.........

یکهو.......دیدم صدای بوق یک ماشین و نور چراغش.........

بیچاره گربه  ........از ترس لیز خورد ........میخواست رد بشه ........توی این سرما ..........

نکنه گرسنس........

بغلش کردم..........

ساعت ۱۰ و نیم بود........برگشتم سمت خونه....جلوی سوپرمارکت آقا (ج) ایستادم........

هنوز باز بود...........خوشبختانه غذای گربه داشت.......

ولی گویا خانم گربه دوست نداشتن.........

به ناچار براشون یک تن ماهی گرفتم........

همونجا دادم آقا (ج) باز کرد و گذاشتم جلوش........

طوری شروع کرد به خوردن........انگار مدتهاست غذا گیرش نیومده..........

صدای آقا(ج) : اره ..این روزا باید هوای اینارو هم داشت........چقدر گرسنشه.......من خودم هر روز تو بالکن خونم نون خورده میریزم........

-----------------------

به بیخانمان ها فکر میکنم..............به کارتن خوابها...........

به اونائی که زیر پل هستن

خستم..........

یاد حرف بابا میافتم..........

تا کسی خودش نخواد هرگز نمیشه بهش کمک کرد

شاید تو بتونی شکم یک گرسنه رو تا چند روز سیر کنی........ولی تا ابد که نمیتونی.........مگر خودش بخواد و از کمک تو برای پیشرفت استفاده کنه..........

به این فکر کردم که این چند روز تعطیلی چه صدماتی به اقتصاد و پیشرفتمون میزنه.......ولی مردم اکثرا از اینکه مجبور نیستن بیان بیرون خوشحالن...........یا نرن سر کار .......

به این فکر کردم که خیلی از مناطق با مشکل گاز رسانی مواجه شدن.....ولی دولت داره گازمونو صادر میکنه........

به این داشتم فکر میکردم که همه دارن دزدی میکنن .........ولی کسی اعتراضی نمیکنه.........

به این فکر کردم که : تو که لالائی بلدی چرا خوابت نمیبره

به زندگی خودم..........

به اینکه چطوری به اینجا رسیدم.........

و اینکه چرا درجا زدم........

و نمیتونم راحت زندگی کنم.........

کجای کارم گیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نمیتونم زندگیمو جمع و جور کنم..........

به خانوادم فکر کردم........

به تولدم.......

به محیطی که توش بزرگ شدم..........

به خواهرهام...........برادرهام...........به بابا.............به جناب سرهنگ دیکتاتور.........

به اینکه همه دارن با سرعت نور به جلو میرن..........

دوستام.........

فامیلم........

گروهی دنبال پول

دسته ا ی دنبال مدرک دانشگاهی و تحصیلات

یک عده هم دنبال شهرت و سیاست .........

من چی؟؟؟؟؟؟؟

بین دوستان و هم ردیف هام خیلی عقب موندم..........

نه در تحصیلاتم..........نه در ازدواجم.........

هر کس از دور نگاه کنه میگه: تو که وضعت خوبه ناشکری نکن.......

ناشکری نمیکنم.........ولی چرا دروغ به خودم بگم

من گند زدم به زندگیم.......

حالا دارم زجر میکشم.........

نکنه باقی دوستانم هم مثل من ادای خوشبختی رو درمیارن......

سابق بر این کار میکردم.........درسته در یک جا اعصابم خورد بود ............ولی از نظر کاری و

استقلال مشکلی نداشتم..........

ولی حالا عادت کردم به تنبلی

روزهام یکی شده......

هیچ انگیزه و هدفی ندارم ........

برام همه چیز یکسان شده

دلم چیزی رو نمیخواد

سعی کردم خودمو وقف کوروش و زندگیم کنم

ولی ...........

کجا هستی سارا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

کجای این کره خاکی ایستادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر به مردمی که دارن باهات زندگی میکنن خدمت کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چقدر حقتو به این خاک ادا کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اینقدر تنبل...........سست........افسرده

مگه چند سالته..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۲۵

۲۵...........

الان باید روزی ۱۰ ساعت کار کنی..........۳ ساعت مطالعه........۱ ساعت ورزش..........

ولی داری چکار میکنی..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اکثر اوقات داری فکر میکنی........مینویسی بدون مطالعه

داری عامی میشی.......

داری کوته فکر میشی

یا شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

--------------------------

چشمام میسوزن........

دلم نمیخواد برگردم خونه............

چرا باید با دیبا حرف بزنم.........

چرا باید اشتباهات جوونی اونو من تقاصشو بدم...........

وقتی از کوروش میگه.........من انگار تو منگنه باشم..........

راه میرم............

سردمه..........

تلفن میکنم به (ر) : کجائی؟

ـ خونه لیلا..........تو کجائی ؟

: تو خیابون.........

ساعتی بعد من پیش لیلا و (ر) بودم.........لیلا خواهر (ر) ..دختر خوب و تحصیل کرده ای........هرچند مثل سگ گاهی اوقات پاچه میگیره

لیلا در جریان دوستی من و (ر) هست........و البته بین تمام دوست دخترهای (ر) منو ترجیح میداد و میده..........شاید به خاطر اینکه من هیچوقت فابریک (ر) نبودم..........

لیلا: وای....تو این هوا .چه حالی داری رفتی پیاده روی......

خیلی خونسرد میگم: خیلی حال میده......

(ر) : از صدای ته چاهیتون معلومه..........

انگاری لیلا از نگاه (ر) میفهمه باید بره اون یکی اتاق

لیلا: بچه ها تنهاتون میذارم.......همه چیز تو یخچال هست .........از خودتون پذیرائی کنید ..........سارا جون شیرتم بخور گرم شی.......من میرم بخوابم..............شب به خیر

خودم: میبخشید ......بد موقع مزاحم شدم..........

لیلا: نه .........راحت باش.....

(ر) : چی شده؟ بنال

خودم: میشه......به پام نپیچی.....مگه قراره چیزی بشه.........حوصلم سر رفته بود ........

ر : نه بابا .......سارا خانم حوصلشون سر رفته یا اون زنیکه باز پا گذاشته رو دمت

ـ مودب باش.....اون مادر شوهرمه........

: آهان خوب شد گفتی......خیلی خری........حالا چی گفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینطوری زدی به کوچه و خیابون

تمام کلمات دیبا رو بدون کم و کاست براش میگم

سکوت..............

سکوت.........

بلند میشه میره قهوه میاره.......ولی واسه خودش فقط

: منم میخوام

ـ بیا تو شیر بخور........

دستشو میذاره روی پیشونیم........

ـ باز هم تب کردی..........خیلی خری....میخوای سینه پهلو کنی؟؟؟؟؟؟؟

: تو چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ من میگم کاراتو ردیف کن......یک مدتی برو پیش اردلان.......برو سفر......برو یک ۶ ماهی این ورا پیدات نشه.......کوروشو بذار به حال خودش........اگر خواست میاد دنبالت........درمان هم میکنه........اونوقت فکر میکنید که ادامه بدین.......اگر هم نه .........بی سر و صدا طلاقتو بگیر......استقلال مالی هم که داری ..........میتونی خودتو جمع و جور کنی.........ولی جون من ادای این دایه دلسوزتر از مادر ها رو درنیار.........تو نمیتونی به کوروش کمک کنی.........تا وقتی که خودش بخواد .......

: نمیخوام رفیق نیمه راه شم براش

ـ خره......یک نگاه به دورو برت بکن......کی الان کی رو ترک کرده رفته دنبال...........خدا..........سارا به خدا بلند میشم از همین طبقه پرتت میکنم پائین..........

: تو درک نمیکنی.......

ـ خیلی خری.........اصلا شعور نداری.........

به زور جلوی اشکامو میگیرم...........

ـ گند زدی با این شوهر کردنت............آخه تو رو چه به این غلطا........جناب سرهنگ عجب لقمه ای آخر عمری گرفت برات..........تازه داشتی سر پا میشدی ........حالا با کله افتادی تو چاه

: بس کن..........دری بری نگو...........

ـ اشتباه میگم بگو ...........بگو من لال میشم........یک نگاه به خودت بکن.........هیکل به اون میزونی شده چوب کبریت...........ببین چی به روز خودت آوردی.........آخه رفیق من........دختر خوب..........این پسر هم داره خودشو نابود میکنه هم تو رو داره با خودش میبره ..........تو عاشق چیش شدی............البته بعید میدونم تو عاشق باشی...........فقط میخوای ثابت کنی میتونی زن زندگیش باشی.........سارا......چشماتو باز کن......این زندگی عاقبت آخرت نداره.........اصلا من موندم تو غرورت کجا رفته.........تو که قبلا استاد رو کم کنی و حال گیری بودی...........چرا مثل موش ابکشیده ها شدی..........جلوش کم اوردی.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیتونی بهش رک و پوسکنده بگی.............

: بس کن......

بلند میشم

: کجا؟؟؟؟؟؟ داری کدوم گوری میری

ـ جهنم.........مگه برات مهمه ؟؟؟؟؟؟؟؟ میخوام برم قبرستون..........

: سارا اگر پاتو بذاری بیرون باور کن تیکه تیکت میکنم..........

میایستم.........نه به خاطر اینکه جوابشو بدم.......چون واقعا از تهدیداش میترسم..........صدای مردونه و بلندش لیلا رو هم از اتاقش کشوند بیرون

لیلا: سارا جون.....کجا؟؟؟؟؟؟؟ این (ر) دیوونس.......ولش کن.....تو که دیگه باید بشناسیش......بیا بشین......این وقت شب کجا میخوای بری.......تو این سرما........(ر) تو هم وقت گیر اوردی برای دعوا کردن........چرا صداتو میبری بالا......بیا سارا جون

اصلا نمیدونم دارم چه غلطی میکنم.........

(ر) با عصبانیت میره تو بالکن تا سیگار بکشه

لیلا: سارا جون.......منو میبخشیها......نه اینکه فکر کنی گوش کردما.....همینطوری شنیدم.....تو ازدواج کردی؟

سکوت........

صدای (ر) : ازدواج نکردن خانم....ر.......ی..........د..........ن .....به زندگیشون.......

لیلا: وای......سارا جون (ر( شوخی میکنه.......یک چیزی میگه........

داد (ر) : آره من دارم ور مفت میزنم.........

میخواد بره بیرون.........لیلا جلوشو میگیره: وایس ببینم........چته مثل سگ هار شدی.........برگرد سرجات.....بشین ببینم......چرا اینطوری میکنی.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عین بچه ها ناز میکنید ...........سارا جون بگو ببینم چی شده........جدی جدی شوهر کردی یا نامزدی.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------------------------

خیلی باحاله............

این دنیای مجازی شده برام وسیله

میام حرفامو میزنم

خالی میشم

باز برمیگردم به حقیقت

ولی این دفعه

دلم میخواد مشکلمو حل کنم

خسته شدم بسکه دیگران جام تصمیم گرفتن........

دیگه وقتشه خودم خوب از بد تشخیص بدم

باید خیلی جدی با این مسئله روبه رو شم

وقتشه .........جمع و جور کنم.......

دیگران هر چقدر هم دلسوز باشن باز منو که نمیشناسن........نیازهای منو درک نمیکنن.......

اولین مشکل اینه که:::::::::::::::

من خیلی نیاز به بغل و آغوش دارم.........

دلم یکم محبت میخواد...........

احمقانس.............میدونم........ولی اینم برای من شده مشکل.........

باید همه چیز رو سبک سنگین کنم..........

تا کی میتونم به وفاداریم نسبت به کوروش ادامه بدم.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-----------------

دیشب (ر) رفت بیمارستان تا من راحت باشم........

لیلا هم خیلی دمغ نگاهم کرد

بلاخره حرف دلشو زد: این اواخر من میگم چرا (ر) مثل مرغ پرکنده میمونه...

ـ لیلا جون نمیخوام نا امیدت کنم.....یا بی ادبی کرده باشم ولی بین من و (ر) .......

: میدونم........هیچی نبوده و نیست....رفاقتی دیگه.....ولی من همیشه فکر میکردم (ر) از تو خوشش میاد ........

ـ اگر خوشش نمیومد که رفیقش نبودم.......

: نه...منظورم........ولش کن......هیچی...فراموش کن......

ـ حرفتو بزن.......اون اگر منو میخواست وقتی بهش گفتم خواستگار دارم پا جلو میذاشت.......نذاشت پس باقی مسائل باد هواست.........حرف مفت.........(ر) فقط رفیقمه.........همین.......الانم مگه نمیخواد با ویدا ازدواج کنه

: با کی؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ با دختر دکتر.........

صدای خنده لیلا.........

: ویدا که ۲ ماهه عروسی کرده.......جشن عروسیشونم دعوت بودیم......

یخ زده نگاهش میکنم..........: ولی (ر) که ..........

: بله........حرف مفت زده......(ر) الان چند وقتی با کسی نیست........من ساده رو بگو فکر کردم میخواد سر و سامون بده به زندگیش........فکر کردم میخواد از تو خواستگاری کنه......حتی با مامان هم صحبت کرده بود ......آره...........حتی مامان به من گفت گویا دختره همسایه (ر) ..........منم فکر کردم توئی.........

ـ نه...........شاید یک دختر دیگه تو مجتمع پسند کرده...........

: چه میدونم......ببینم تو اون مجتمع چند تا دختر شیرازی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پوزخند لیلا اتیش زد به قلبم.......

---------------------------

خوب.........میبینم هر وقت میخوام یکی از مشکلاتمو جدی حل کنم پشت سرش چند تا دیگه هم میاد........بارها خواستم رابطمو با (ر) قطع کنم.........

ولی نشد............

هر بار یک ماجرائی پیش اومد........

دیگه خیلی خسته شدم.........

گیریم.........بتونم زندگیمو سر و سامون بدم دیگه دلی برام نمونده.........

کوروش.......ببین چه مخمصه ای برام ساختی........

اگر سعیتو میکردی ............من دلگرم میشدم..........

میچسبیدم به تو............

حتی با تمام موانع ولت نمیکردم

ولی وقتی میبینم از من داری به عنوان سرپوش کارهات استفاده میکنی.......از خودم بیزار میشم

دلم نمیخواد بهت خیانت کنم..........نه به خاطر اینکه میخوامت

نه......به خاطر اینکه نمیخوام به خودم توهین کنم.........

ازدواج کردم که پایبند باشم.........دست از رفیق بازی و بیبند و باری بردارم.......

میخواستم برای یکی باشم...........یکی برای خودم داشته باشم......

ولی الان از وقتی ازدواج نکرده بودم خیلی بیشتر تشنم........

اونقدر که..........

ولی تا اون امضا رو باطل نکنم با کسی همبستر نمیشم...........حتی اگر به قیمت گرونی برام تموم شه یا بیمارم کنه.........

----------------------

درسمو که این ترم تموم کردم میخوام برم سر کار.........و وقت خودمو پر کنم.........

شاید اینطوری بتونم اتیش درونمو سرد کنم.........

و اروم شم

باقی حرفها همش ور مفت.............


سه شنبه 18 دی ماه سال 1386
قیمت...........خوشبختی

خیلی بهترم..........

خیلی بهترم

و بهتر میشدم اگر دیبا خانم تشریفشونو نمیاوردن تهروون..............

بله............

نیست خیلی حال میکنم با خانواده کوروش

اینا اینجا هم دستبوسی ما رو میکنن

تو این هوای قمر در عقرب

تو این یخبندون

مادر شوهر عزیزم مهمونی اومدن

حالا داشته باشین وضعیت منو...........

آپارتمان تک خوابه فسقلی که خودم به زور توش جا میشم..........

به هم ریخته..........

کثیف.........

خودم آش و لاش

فین فینو.........

همراه با سرفه های ریتم دار که از دیشب شروع شده

صدای دو بر

چشمای سرخ .............

صورت اصلاح نشده.....کله ای گرد با ۱ سانت مو رو سرش.........شاید کمتر........

لباسهای.............

خلاصه داشتم حال میکردم ..........وقتی درو باز کردم..........

شانس اوردم (ر) پیشم نبود

وگرنه بیشک جنگ جهانی سوم از نوع شومش واقع میشد

مامان دیبا جون عزیزم..........همراه کتایون همیشه آماده به خدمتشون ...........

تشریف آورده بودن..........

حالا منو میگی ..........داشتم میمردم............

اینا خندون...........: ای ....سارا جون جدی جدی سرما خوردی.........

کتایون: پس چه خوب شد ما اومدیم

حالا نیس یکی بگه واسه چی سر زده اومدین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودم: مامان چرا نگفتین........وگرنه تدارک میدیدم..........

دیبا: نه فدات شم......خیلی وقت بود میخواستم بیام تهرون خرید.........گفتم با یک تیر چند نشون کنم.............اوم........چقدر هم لاغر کردی........مامان به خودت برس........

--------------------------------

بگذریم..........

الان که نشستم دارم میورم............به خاطر نبودنشونه...........یعنی تشریف بردن بیرون.........

ولی خودم بهانه شام پختنو آوردم...........

گناهکی (ر) ........تلفن کرده .....دلسوزانه میگه: خودتو به زحمت نندازیها..........نمیخواد چیزی بپزی..........بذار خودشون کاراشونو بکنن........پر روها

ـ عزیز........میشه برام یک مقدار خرید کنی........یعنی صبح رفتم پیش فلانی.....سفارش دادم ...........الان آمادس........منتهی من دارم اشپزی میکنم..........داری میایی میگیری بیاری.........ممنون میشم

: ای خاک بر اون سرت کنن..........عروس اینقدر بیعرضه و احمق.........دختر جون پسر گر و گوریشونو بهت انداختن.........میگی خوبه باید بهش فرصت داد خودشو پیدا کنه........آخه از تو گدوم گوری؟؟؟؟؟؟؟ حالا خودشون سرت خراب شدن........تازه میبینن داری میمیریها.........ول کردن رفتن در در ............والا تو نوبری........یعنی هم خری..........هم بیشعور

ـ آقای دکتر.........من الهی قربونت بشم........تو درست میگی.........ولی جون من برو .......اون سفارشامو بگیر........یادت نره ها.......نمیخوام جلوشون کم بیارم......مریضی کدومه..........حالا سرماخوردگی هم شد درد  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو هم حرص نخور..........درست میشه..........خونه آخرش طلاق ...........دیبا خانم شک کرده.........مدام به پام میپیچه......نمیخوام کوروشو جلوش کوچیک کنم......بذار این چند روز هم میگذره.........

: بله.........میگذره...........میگذره........به چه قیمتی..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حیف نون......

-------------------------------

دارم به خودم تلقین میکنم..........

: من چه خوشبختم..............

اره خدا جونم............الهی من فدای اون حکمتت

الهی من پیشمرگ اون عظمتت

من خیلی خوشبختم

سالمم...........

فکر دارم.....

شعور دارم

میفهمم

خودم میتونم ازین تنگنا دربیارم..............

میدونم در پس همه اینها نوری گرم منتظرمه............

الهی من دورت بگردم که خیلی خاطرمو میخوای

اگر نبودی خیلی وقت پیش مرده بودم..........

خدا ................فقط .......

یکم........

یکم بذار گریه کنم..........خالی بشم.........

گله ای ندارم

میدونم خود کرده را تدبیر نیست

اینو نادیده بگیر..........

فقط میخوام خالی بشم

دیگه دارم میبرم.........

شر اینا رو از سرم کم کن...........

ممنونم.......


یکشنبه 16 دی ماه سال 1386
محبت .......شعور.........فهم........

دوباره

دوباره

دوباره

صدای خواهرم پشت خط تلفن: یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟ ای چه وضعشه...این از درست.....کارت .......این از شوهر داریت......بیچاره اونو ول کردی تو بندر به امان خدا........خودت پا شدی رفتی تهران .......من ببینم کی این درست تموم میشه........خانم پروژتونم تحویل بدین............وای.......سارا به خدا من جلوی دیبا خانم اب شدم رفتم زیر زمین........اول زندگیتون عین غریبه ها........اینقدر که دیبا خانم ور مفت زد ......من دیگه داشتم میپوکیدم.........بیا ......حالا چرا مواظب خودت نیستی .........صدات از ته چاه درمیاد .......ببین تو رو خدا......دکتر رفتی؟؟؟؟؟؟

--------------------------------------------------

همه این وسط شدن طبیب.........

دیبا...........

تو اگر مادر بودی

تو اگر شعورت میرسید

تو که ادعای استادی میکنی

تو که....................

من نمیدونم تو اون دانشگاه ...........سر اون کلاسا چی به خورد بچه های این مرز و بوم میدادی تو این سالها ....که حتی پسر خودتو سر سوزنی نمیشناسی

خستم کردین همتون........

بیام جار بزنم بگم مشکل من نیستم.......

پسرت از من فراریه............

مرده شورت اون مدرک کوفتیتو ببرن ............که اگر اینم نبود نمیدونم به چیت میخواستی بنازی

----------------------------------------

به زور از جام بلند میشم......

باید سعی کنم ازین کرختی و بیحالی دربیام.......

یکم به کار های دانشگاهم میرسم

بعد با بینی آویزون...........و سینه خس خس دار میرم سمت آشپزخانه

خدا خیر بده (ر)

این وسط همه جوره هوا مو داره......برام سوپ درست کرده

یخچالم پره......

انگار نه انگار با زهر کلامش دلمو هر بار خش میندازه

میدونه چطوری جبران کنه

سوپو گرم میکنم

یک قاشق

۲ قاشق

میزنه زیر دلم

مرده شور این معده ناز نازی رو ببرن

چقدر الکی لوس شدم

مدام ناز میکنم

کوروش اصلا تلفن نکرده از ۲ روز پیش

نمیدونم چی فکر میکنه

اصلا من براش مهمم

نه به عنوان همسر

به عنوان رفیق

................حتی در حد یک رفیق سعی نمیکنه حالمو بپرسه

اونوقت اون دیبا خانم پر فیس و افاده میگه : چرا سارا جون ......نمیره بندر زندگی کنه ؟

آخه زنیکه...........من چی به تو بگم

صدای تلفن

اون یکی آبجی محترم از یزد

: فدات بشم آجی..........الهی من پیشمرگت بشم .......چی شده ؟

ـ هیچی یکم سرما خوردم.......همین

: وای.......همین........پس چی میگه این دیبا خانم........راستشو بگو.........چی شده گریه کردی

ـ وا ....چرا پرت میگی......دیبا چی گفته........اصلا تو کی باهاش حرف زدی؟

: همین الانه.......رکسانا تلفن کرد احوالپرسی......پشت سرش هم دیبا خانم زنگ زد .میخواست ببینه من چیزی میدونم.........من از همه جا بیخبر.......الهی من بمیرم....کوروش اذیتت کرده حتمی..........به اینا رو ندیها.........من حسابی دم دیبا رو چیدم..........زنیکه یک چیزی هم طلبکاره.......یک وقت کوتاه نیایی........پاتو تو اون خراب شده نمیذاری.......کوروش تو رو میخواد باید با همین وضع بسازه......از اولش هم قرار نبود تو بری بندر........... همینشم مونده بری تو اون جهنم..........یعنی چی..اینا فقط بادن.........وایس جلوشون........من پشتتم........به رکسانا هم گفتم....اینا تو رو تنها گیر اوردن.........اصلا کار خوبی کردی رفتی تهرون.......همونجا بمون.........تا کوروش خودش به پات بیوفته

و اون همچنان در حال وریدن ........

و من دارم خفه میشم از فین فین

----------------------------------------------

هنوز نفس تازه نکردم

دیبا خودش تلفن میکنه

حالا باید اینو گوش بدم

: سارا جون من که بدتو نمیخوام

ـ من به خاطر دانشگاه اومدم تهرون.مامان ....کوروشم که نمیتونه کارشو ول کنه

: آخه دختر خوب.......مردو که نباید تنهاش گذاشت.......کوروش زن نگرفته که خودش تنهائی زندگی کنه........من هی صبر میکنم .میبینم خیر.........شما همچنان هر دوتانون دارید مجردی زندیگی میکنید.........انگار نه انگار.........ببین....تو کوروشو دوست داری؟؟؟؟؟؟

ـ وای خدا..مامان.....الکی الکی بیا یک کاری کن میونه ما رو بذار........شما مثل اینکه بدتون نمیادا

: و.ا.........مگه من چی گفتم..........بده میگم نذار کوروش تنها بمونه.........خودتم اذیت نمیشی این وسط

دارم خفه میشم ازین همه محبت بی امان مادر شوهرم.........

--------------------------------------------


جمعه 14 دی ماه سال 1386
خواب......برف..........

انگار از یک خواب سنگین بیدار شدم

هنوز زیر چشمام کبود

سرم منگ

دلم اب میخواد

آب سرد

آره ...............از یک خواب سنگین

با کوروش اومدم تهران

و کوروش به درخواست خودش رفت پیش دکتر احمدی

از این حرکتش باید خوشحال باشم

ولی نمیدونم ...............هیچ صداقتی پشت این عمل ندیدم

دکتر احمدی : سارا .........یکم طول میکشه ولی میشه امیدوار بود

خودم: باهاتون همکاری نکرد درسته؟

ـ همیشه این هوشت کار داده دستت ........میشه یکم برای خاطر من هم که شده خودتو بزنی به نفهمی

خندم میگیره : دکتر ............آخرشو اول بگید

ـ سارا این مشکل خیلی ریشه دار تر از این حرفاست.........هم نیاز به روان درمانی مرتب و منظم داره و هم دارو درمانی ............ولی در نهایت همه چیز به خودش مربوطه ..........اینکه بخواد ..........

: اون میخواد ؟

ـ خوب............من اجبار دیدم نه خواستن

سکوت..................

: من زن جذابی براش نیستم نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ـ سعی کن این ها رو تفکیک کنی..........به خودت بسط نده..............

: ممنون از نصیحتتون..........

ـ خودت چطوری

: خوشبخت ......شاد ..........یک تازه عروس سفید پوش

سکوت

--------------------------------

انگار تازه از خواب بیدار شدم

 داشتم میرفتم سمت میدون ونک..........

برف.........

برف..........

تا حالا تهرانو به این خوشگلی ندیده بودم

سپید

انگار برف هم داشت کثافت این شهرو تو خودش پنهون میکرد

توی ترافیک

ضربه ای به شیشه

: خانم...........خانم ..........۳ تاش ۱۰۰۰ تومن ...........

چشمام پسر بچه رو میبینه..........

از شدت سرما  صورتش گل انداخته..........

لباس کهنه و ..................

دستمو میبرم سمت کیفم : چند تا داری ؟

با سرعت توی کیسشو نگاه میکنه .......میشمره........

: خانم ۱۲ تاش مونده

ـ بذار عقب ..........اینم پولت .........

-------------------------

خریدمو که از پایتخت میکنم ..........برمیگردم...........

خدا خیر بده (ر) که حاضر شد تو این هوا بیاد اونجا............

ولی اونقدر اذیت کرد و تیکه انداخت که از بودنش پشیمون شدم...........

به ناهار دعوتش کردم..........

صدای خندش..........: چیه ؟ نمیترسی آقا کوروش تنها بمونه

: زر مفت نزن.........کوروش صبح رفت ..........

ـ پس بازم تنهات گذاشت

توی رستوران منتظر نشستیم..........

ملت خسته و کوفته با بسته های خرید .......فراری از بارش برف هجوم اوردن به رستوران

ـ میبینم خیلی خوشگل کردی..........تیپ زدی........ببینم.......خبریه؟

: خیلی حرف میزنی

ـ اوم.........اوضات مرتبه؟

: بله.........همه چیز عالیه

ـ بله میبینم.........

بعد از ناهار میاد تا من برسونمش .......ماشینشو نیاورده..........

باید ببرمش سمت بیمارستان رجائی.........

ـ سارا ............اینا چیه؟

: هیچی

ـ اینهمه اسکاچ............ببینم ترشی اسکاچ  میخوای بندازی

-----------------------------------------

انگار خیلی وقته خواب بودم

من برف رو میبینم

من مردمی رو که شب تو این سرما باید زیر پل بخوابن میبینم

انگار تا حالا کر بودم

صدای خورد شدن غرور اون زن رو کنار اتوبان میشنوم

من نگاه اون بچه معصوم رو میبینم

انگار خواب بودم

صدای کوروش تو گوشمه.........

: میدونی ......نمیخوام نا امیدت کنم..........ولی دیگه نمیتونم

من گودی زیر چشماشو میبینم

من سر دردهاشو

من دردشو

من سر درگمی هاشو میبینم

من ذره ذره خورد شدن کوروش رو میبینم

ـ میتونی بری........اگر این راحتت میکنه..........من ناراحت نمیشم...........

: عزیزم.......

ـ خواهش میکنم.......فقط برو.........

----------------------

شب(ر) میاد پیشم.........

نشستم دارم آرشیو عکسهای بابا رو درست میکنم

(ر) : هنوز هم میخوای تحمل کنی

ـ هنوز راهی طی نکردم.که خسته بشم

: تو هم با این شوهر کردنت.........این مرتیکه اگر مرد بود

ـ هی مواظب حرف زدنت باش........

: ببخشید.......ببخشید .....سارا خودتو زدی به خریت ........نفهمی

ـ چشم بسته غیب میگی.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خودت تنهائی  فکر کردی .........من خیلی وقته خواب بودم..........۷ سال .........تازه الان بیدار شدم.......

: زر مفت نزن

ـ بهتره بری .............حوصلتو ندارم........

میخواد بغلم کنه

ـ دستتو بکش

: من میخوام کمکت کنم.........اینطوری داغون میشی

ـ خیلی لجنی........اینطوری..........؟؟؟؟؟؟؟؟ اینو میبینی .......این میگه من شوهر دارم..........حالا کوفت......زهر مار.........نا مرد .......آشغال ..........اون لعنتی اسمش تو شناسناممه..........نمیخوام بهش خیانت کنم............نه فکری........نه جسمی..........میفهمی.................میفهمی یا ............

میزنم زیر گریه ..........

: اروم باش............من که کاری نکردم.......من که نخواستم بهت توهین کنم...........خدا........سارا من میگم بی فایدس........من با دکتر احمدی صحبت کردم.......اون.......

ـ هنوز برای قضاوت زوده.........شاید .......شاید اگر صبر کنم منو ببینه........کوروش بچه خوبیه..........لیاقتشو داره که بهش فرصت بدم

: لیاقت................سارا خیلی ساده ای........خیلی..........

ـ من که چیزی برای از دست دادن ندارم دارم......؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ این کارا به جای دلگرمیاته؟

: معذرت میخوام.........منم رفیق خوبی برات نبودم........وگرنه نمیذاشتم تو چنین وضعیتی گیر بیافتی

ـ بسه..........فقط برو...........میخوام تنها باشم........

--------------------------------------

من خیلی خوشبختم...........

چه جمله زیبائی..........

چه شعاری

مدام به خودم میگم : سارا...........تو خیلی خوشبختی.............

انگار خیلی وقته خواب بودم

چقدر گرممه.............

توی این سرما

دارم میسوزم........

با صدای(ر) از خواب بیدار میشم: سارا........

ـ چی شده........؟

: هیچی ...اومدم تلوزیونو خاموش کنم......

ـ معذرت میخوام.........صداش زیاد بود......مرده شور این دیوارها رو ببرن........پردس ......نه دیوار............

میخوام بلند شم........نمیذاره.......

: نمیخواد .......داشتی هزیون میگفتی واسه همین بیدارت کردم

انگار خیلی وقته خواب بودم

نگاهش میکنم............

کله کچلش برق میزنه.........و چشمای مهربونش........

دستش دستمو فشار میده : داغی........

ـ خوبم.......تو برو .......میخوای بری بیمارستان ؟

: نه....... تب داری......بهت گفتم........نرو بیرون.......خیلی لجبازی مثل بچه ها .......

داغم..........راست میگه.........دلم میخواد برم تو برفا دراز بکشم.........

برمیگرده...........سردی حوله نمناک........

ـ ممنون.......من همیشه واسه تو دردسرم.........

: اره اینو که راست گفتی........ولی ازون دردسرهای خوشگلی که من خودم دلم میخواد

خندم میگیره

: خوبه .........خنده خیلی خوبه......بذار برم ببینم چی دارم بیارم.......اوم.............

---------------------------------------------

از آخرین باری که بیمار شدم چند سالی میگذره

اصولا من بدن قوی و مقاومی دارم

کم مریض میشم.........تازه اگر هم بشم زودی خوب میشم

ولی ایندفعه

طوری افتادم که نمیتونستم از جام بلند شم......

از توی تخت بودن

از اینکه جلوی دیگران ناتوان بشم

حالم از خودم به هم میخوره

اگر (ر) نبود شاید راحت میشدم........

ولی لعنتی ............مدام.......چپ و راست میاومد و میرفت.......

یک طوری شده بودم که استخوانهام هم درد میکرد..........تیر میکشید

(ر) : ببینم سارا ......جون من .......اهل چیزی نشدی...؟؟؟؟؟ چیزی نمیکشی......؟؟؟؟

از شدت عصبانیت میسوزم ولی حال ندارم جوابشو بدم.........

(ر) : خیلی خوب.........شوخی کردم.........خیلی بدنت ضعیف شده.......اینم جواب آزمایشت.........عفونت........اوم .............زیاد نگران نباش ........خودم خوبت میکنم.......

تو اون لحظه انگار دنیا داشت تموم میشد ...........

با بدبختی میگم: من تا حالا آمپول نزدم

ـ نه بابا ..........ازون خالی بندیهای دم مرگ بودا.........زیاد درد نداره......یک طوری میزنم که نفهمی.........

این دفعه .......با استیصال .........با صدائی که از ته چاه بالا میاد : تست کن.........

ـ اونم چشم..........ببینم جدی جدی تا حالا نزدی...........ای.........راست میگی..........تا حالا نشده مریض بشی..........ای ول ........پس کم کم داری پیشرفت میکنی.........یک مدت دیگه بگذره با این وضع ناراحتی قلبی هم میگیری..........شایدم سرطان

بعد پوزخند میزنه.........

دارم منفجر میشم

- خیلی خوب........شوخی دیگه بسه.....

----------------------------------------------

 


   1      2    >>

تعداد بازدیدکنندگان : 26045


عناوین آخرین یادداشت ها
وقتی منو میخونی
چند چیز رو به یاد داشته باش
درگیر نشو
سوال نپرس
به خودت بگو : داستان جالبی بود
---------------------------
من یک داستان بیشتر نیستم........که یک روز تموم میشم
مثل خیلی از داستانهای دیگه
مثل داستان تو................
شناسنامه کامل من...

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!
هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!
پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!
داد نکش...!
آه و ناله هم نکن...!
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
تو مانند تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..
گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.
تا العان کهبصورت پولاد در اومدی.
تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!