
یکم سردمه
یکمی
ولی ....................
دارم به خودم فکر میکنم
به کشورم
به هم وطنهام
به اطرافم
به دوستام
به کوروش
به (ر)
حرفای دیشب دیبا داشت دیوونم میکرد
از خونه زدم بیرون
اصلا دلم نمیخواست بمونم..........
همینطوری راه رفتم..............
داشتم با خودم فکر میکردم اصلا متوجه نبودم کجام.........
یکهو.......دیدم صدای بوق یک ماشین و نور چراغش.........
بیچاره گربه ........از ترس لیز خورد ........میخواست رد بشه ........توی این سرما ..........
نکنه گرسنس........
بغلش کردم..........
ساعت ۱۰ و نیم بود........برگشتم سمت خونه....جلوی سوپرمارکت آقا (ج) ایستادم........
هنوز باز بود...........خوشبختانه غذای گربه داشت.......
ولی گویا خانم گربه دوست نداشتن.........
به ناچار براشون یک تن ماهی گرفتم........
همونجا دادم آقا (ج) باز کرد و گذاشتم جلوش........
طوری شروع کرد به خوردن........انگار مدتهاست غذا گیرش نیومده..........
صدای آقا(ج) : اره ..این روزا باید هوای اینارو هم داشت........چقدر گرسنشه.......من خودم هر روز تو بالکن خونم نون خورده میریزم........
-----------------------
به بیخانمان ها فکر میکنم..............به کارتن خوابها...........
به اونائی که زیر پل هستن
خستم..........
یاد حرف بابا میافتم..........
تا کسی خودش نخواد هرگز نمیشه بهش کمک کرد
شاید تو بتونی شکم یک گرسنه رو تا چند روز سیر کنی........ولی تا ابد که نمیتونی.........مگر خودش بخواد و از کمک تو برای پیشرفت استفاده کنه..........
به این فکر کردم که این چند روز تعطیلی چه صدماتی به اقتصاد و پیشرفتمون میزنه.......ولی مردم اکثرا از اینکه مجبور نیستن بیان بیرون خوشحالن...........یا نرن سر کار .......
به این فکر کردم که خیلی از مناطق با مشکل گاز رسانی مواجه شدن.....ولی دولت داره گازمونو صادر میکنه........
به این داشتم فکر میکردم که همه دارن دزدی میکنن .........ولی کسی اعتراضی نمیکنه.........
به این فکر کردم که : تو که لالائی بلدی چرا خوابت نمیبره
به زندگی خودم..........
به اینکه چطوری به اینجا رسیدم.........
و اینکه چرا درجا زدم........
و نمیتونم راحت زندگی کنم.........
کجای کارم گیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا نمیتونم زندگیمو جمع و جور کنم..........
به خانوادم فکر کردم........
به تولدم.......
به محیطی که توش بزرگ شدم..........
به خواهرهام...........برادرهام...........به بابا.............به جناب سرهنگ دیکتاتور.........
به اینکه همه دارن با سرعت نور به جلو میرن..........
دوستام.........
فامیلم........
گروهی دنبال پول
دسته ا ی دنبال مدرک دانشگاهی و تحصیلات
یک عده هم دنبال شهرت و سیاست .........
من چی؟؟؟؟؟؟؟
بین دوستان و هم ردیف هام خیلی عقب موندم..........
نه در تحصیلاتم..........نه در ازدواجم.........
هر کس از دور نگاه کنه میگه: تو که وضعت خوبه ناشکری نکن.......
ناشکری نمیکنم.........ولی چرا دروغ به خودم بگم
من گند زدم به زندگیم.......
حالا دارم زجر میکشم.........
نکنه باقی دوستانم هم مثل من ادای خوشبختی رو درمیارن......
سابق بر این کار میکردم.........درسته در یک جا اعصابم خورد بود ............ولی از نظر کاری و
استقلال مشکلی نداشتم..........
ولی حالا عادت کردم به تنبلی
روزهام یکی شده......
هیچ انگیزه و هدفی ندارم ........
برام همه چیز یکسان شده
دلم چیزی رو نمیخواد
سعی کردم خودمو وقف کوروش و زندگیم کنم
ولی ...........
کجا هستی سارا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کجای این کره خاکی ایستادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چقدر به مردمی که دارن باهات زندگی میکنن خدمت کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چقدر حقتو به این خاک ادا کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا اینقدر تنبل...........سست........افسرده
مگه چند سالته..............؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ۲۵
۲۵...........
الان باید روزی ۱۰ ساعت کار کنی..........۳ ساعت مطالعه........۱ ساعت ورزش..........
ولی داری چکار میکنی..........؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اکثر اوقات داری فکر میکنی........مینویسی بدون مطالعه
داری عامی میشی.......
داری کوته فکر میشی
یا شدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
--------------------------
چشمام میسوزن........
دلم نمیخواد برگردم خونه............
چرا باید با دیبا حرف بزنم.........
چرا باید اشتباهات جوونی اونو من تقاصشو بدم...........
وقتی از کوروش میگه.........من انگار تو منگنه باشم..........
راه میرم............
سردمه..........
تلفن میکنم به (ر) : کجائی؟
ـ خونه لیلا..........تو کجائی ؟
: تو خیابون.........
ساعتی بعد من پیش لیلا و (ر) بودم.........لیلا خواهر (ر) ..دختر خوب و تحصیل کرده ای........هرچند مثل سگ گاهی اوقات پاچه میگیره
لیلا در جریان دوستی من و (ر) هست........و البته بین تمام دوست دخترهای (ر) منو ترجیح میداد و میده..........شاید به خاطر اینکه من هیچوقت فابریک (ر) نبودم..........
لیلا: وای....تو این هوا .چه حالی داری رفتی پیاده روی......
خیلی خونسرد میگم: خیلی حال میده......
(ر) : از صدای ته چاهیتون معلومه..........
انگاری لیلا از نگاه (ر) میفهمه باید بره اون یکی اتاق
لیلا: بچه ها تنهاتون میذارم.......همه چیز تو یخچال هست .........از خودتون پذیرائی کنید ..........سارا جون شیرتم بخور گرم شی.......من میرم بخوابم..............شب به خیر
خودم: میبخشید ......بد موقع مزاحم شدم..........
لیلا: نه .........راحت باش.....
(ر) : چی شده؟ بنال
خودم: میشه......به پام نپیچی.....مگه قراره چیزی بشه.........حوصلم سر رفته بود ........
ر : نه بابا .......سارا خانم حوصلشون سر رفته یا اون زنیکه باز پا گذاشته رو دمت
ـ مودب باش.....اون مادر شوهرمه........
: آهان خوب شد گفتی......خیلی خری........حالا چی گفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اینطوری زدی به کوچه و خیابون
تمام کلمات دیبا رو بدون کم و کاست براش میگم
سکوت..............
سکوت.........
بلند میشه میره قهوه میاره.......ولی واسه خودش فقط
: منم میخوام
ـ بیا تو شیر بخور........
دستشو میذاره روی پیشونیم........
ـ باز هم تب کردی..........خیلی خری....میخوای سینه پهلو کنی؟؟؟؟؟؟؟
: تو چی میگی؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ من میگم کاراتو ردیف کن......یک مدتی برو پیش اردلان.......برو سفر......برو یک ۶ ماهی این ورا پیدات نشه.......کوروشو بذار به حال خودش........اگر خواست میاد دنبالت........درمان هم میکنه........اونوقت فکر میکنید که ادامه بدین.......اگر هم نه .........بی سر و صدا طلاقتو بگیر......استقلال مالی هم که داری ..........میتونی خودتو جمع و جور کنی.........ولی جون من ادای این دایه دلسوزتر از مادر ها رو درنیار.........تو نمیتونی به کوروش کمک کنی.........تا وقتی که خودش بخواد .......
: نمیخوام رفیق نیمه راه شم براش
ـ خره......یک نگاه به دورو برت بکن......کی الان کی رو ترک کرده رفته دنبال...........خدا..........سارا به خدا بلند میشم از همین طبقه پرتت میکنم پائین..........
: تو درک نمیکنی.......
ـ خیلی خری.........اصلا شعور نداری.........
به زور جلوی اشکامو میگیرم...........
ـ گند زدی با این شوهر کردنت............آخه تو رو چه به این غلطا........جناب سرهنگ عجب لقمه ای آخر عمری گرفت برات..........تازه داشتی سر پا میشدی ........حالا با کله افتادی تو چاه
: بس کن..........دری بری نگو...........
ـ اشتباه میگم بگو ...........بگو من لال میشم........یک نگاه به خودت بکن.........هیکل به اون میزونی شده چوب کبریت...........ببین چی به روز خودت آوردی.........آخه رفیق من........دختر خوب..........این پسر هم داره خودشو نابود میکنه هم تو رو داره با خودش میبره ..........تو عاشق چیش شدی............البته بعید میدونم تو عاشق باشی...........فقط میخوای ثابت کنی میتونی زن زندگیش باشی.........سارا......چشماتو باز کن......این زندگی عاقبت آخرت نداره.........اصلا من موندم تو غرورت کجا رفته.........تو که قبلا استاد رو کم کنی و حال گیری بودی...........چرا مثل موش ابکشیده ها شدی..........جلوش کم اوردی.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمیتونی بهش رک و پوسکنده بگی.............
: بس کن......
بلند میشم
: کجا؟؟؟؟؟؟ داری کدوم گوری میری
ـ جهنم.........مگه برات مهمه ؟؟؟؟؟؟؟؟ میخوام برم قبرستون..........
: سارا اگر پاتو بذاری بیرون باور کن تیکه تیکت میکنم..........
میایستم.........نه به خاطر اینکه جوابشو بدم.......چون واقعا از تهدیداش میترسم..........صدای مردونه و بلندش لیلا رو هم از اتاقش کشوند بیرون
لیلا: سارا جون.....کجا؟؟؟؟؟؟؟ این (ر) دیوونس.......ولش کن.....تو که دیگه باید بشناسیش......بیا بشین......این وقت شب کجا میخوای بری.......تو این سرما........(ر) تو هم وقت گیر اوردی برای دعوا کردن........چرا صداتو میبری بالا......بیا سارا جون
اصلا نمیدونم دارم چه غلطی میکنم.........
(ر) با عصبانیت میره تو بالکن تا سیگار بکشه
لیلا: سارا جون.......منو میبخشیها......نه اینکه فکر کنی گوش کردما.....همینطوری شنیدم.....تو ازدواج کردی؟
سکوت........
صدای (ر) : ازدواج نکردن خانم....ر.......ی..........د..........ن .....به زندگیشون.......
لیلا: وای......سارا جون (ر( شوخی میکنه.......یک چیزی میگه........
داد (ر) : آره من دارم ور مفت میزنم.........
میخواد بره بیرون.........لیلا جلوشو میگیره: وایس ببینم........چته مثل سگ هار شدی.........برگرد سرجات.....بشین ببینم......چرا اینطوری میکنی.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟ عین بچه ها ناز میکنید ...........سارا جون بگو ببینم چی شده........جدی جدی شوهر کردی یا نامزدی.......؟؟؟؟؟؟؟؟؟
----------------------------------------
خیلی باحاله............
این دنیای مجازی شده برام وسیله
میام حرفامو میزنم
خالی میشم
باز برمیگردم به حقیقت
ولی این دفعه
دلم میخواد مشکلمو حل کنم
خسته شدم بسکه دیگران جام تصمیم گرفتن........
دیگه وقتشه خودم خوب از بد تشخیص بدم
باید خیلی جدی با این مسئله روبه رو شم
وقتشه .........جمع و جور کنم.......
دیگران هر چقدر هم دلسوز باشن باز منو که نمیشناسن........نیازهای منو درک نمیکنن.......
اولین مشکل اینه که:::::::::::::::
من خیلی نیاز به بغل و آغوش دارم.........
دلم یکم محبت میخواد...........
احمقانس.............میدونم........ولی اینم برای من شده مشکل.........
باید همه چیز رو سبک سنگین کنم..........
تا کی میتونم به وفاداریم نسبت به کوروش ادامه بدم.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
-----------------
دیشب (ر) رفت بیمارستان تا من راحت باشم........
لیلا هم خیلی دمغ نگاهم کرد
بلاخره حرف دلشو زد: این اواخر من میگم چرا (ر) مثل مرغ پرکنده میمونه...
ـ لیلا جون نمیخوام نا امیدت کنم.....یا بی ادبی کرده باشم ولی بین من و (ر) .......
: میدونم........هیچی نبوده و نیست....رفاقتی دیگه.....ولی من همیشه فکر میکردم (ر) از تو خوشش میاد ........
ـ اگر خوشش نمیومد که رفیقش نبودم.......
: نه...منظورم........ولش کن......هیچی...فراموش کن......
ـ حرفتو بزن.......اون اگر منو میخواست وقتی بهش گفتم خواستگار دارم پا جلو میذاشت.......نذاشت پس باقی مسائل باد هواست.........حرف مفت.........(ر) فقط رفیقمه.........همین.......الانم مگه نمیخواد با ویدا ازدواج کنه
: با کی؟؟؟؟؟؟؟؟
ـ با دختر دکتر.........
صدای خنده لیلا.........
: ویدا که ۲ ماهه عروسی کرده.......جشن عروسیشونم دعوت بودیم......
یخ زده نگاهش میکنم..........: ولی (ر) که ..........
: بله........حرف مفت زده......(ر) الان چند وقتی با کسی نیست........من ساده رو بگو فکر کردم میخواد سر و سامون بده به زندگیش........فکر کردم میخواد از تو خواستگاری کنه......حتی با مامان هم صحبت کرده بود ......آره...........حتی مامان به من گفت گویا دختره همسایه (ر) ..........منم فکر کردم توئی.........
ـ نه...........شاید یک دختر دیگه تو مجتمع پسند کرده...........
: چه میدونم......ببینم تو اون مجتمع چند تا دختر شیرازی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پوزخند لیلا اتیش زد به قلبم.......
---------------------------
خوب.........میبینم هر وقت میخوام یکی از مشکلاتمو جدی حل کنم پشت سرش چند تا دیگه هم میاد........بارها خواستم رابطمو با (ر) قطع کنم.........
ولی نشد............
هر بار یک ماجرائی پیش اومد........
دیگه خیلی خسته شدم.........
گیریم.........بتونم زندگیمو سر و سامون بدم دیگه دلی برام نمونده.........
کوروش.......ببین چه مخمصه ای برام ساختی........
اگر سعیتو میکردی ............من دلگرم میشدم..........
میچسبیدم به تو............
حتی با تمام موانع ولت نمیکردم
ولی وقتی میبینم از من داری به عنوان سرپوش کارهات استفاده میکنی.......از خودم بیزار میشم
دلم نمیخواد بهت خیانت کنم..........نه به خاطر اینکه میخوامت
نه......به خاطر اینکه نمیخوام به خودم توهین کنم.........
ازدواج کردم که پایبند باشم.........دست از رفیق بازی و بیبند و باری بردارم.......
میخواستم برای یکی باشم...........یکی برای خودم داشته باشم......
ولی الان از وقتی ازدواج نکرده بودم خیلی بیشتر تشنم........
اونقدر که..........
ولی تا اون امضا رو باطل نکنم با کسی همبستر نمیشم...........حتی اگر به قیمت گرونی برام تموم شه یا بیمارم کنه.........
----------------------
درسمو که این ترم تموم کردم میخوام برم سر کار.........و وقت خودمو پر کنم.........
شاید اینطوری بتونم اتیش درونمو سرد کنم.........
و اروم شم
باقی حرفها همش ور مفت............. |