سیگارمو از روی لبهام برمیدارم .......میندازمش توی زاینده رود ......میگم : شکر ......امروز هم گذشت نه....تو تنها نیستی

تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو

یک شبه پولدار شوید Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
دوشنبه 24 تیر ماه سال 1387
اینونخونید .............اشغال نوشتم

من دیوونم

خودم اینو میدونم

خیلی خستم

خیلی

این روزا داغونم

چشمام طوری گود رفته که ننه جون بهم شک کرد

میخواست مطمئن شه که چیزی مصرف نمیکنم

حالا بیا و بهش ثابت کن که حتی لب به سیگار هم نمیزنم

این روزا بغض دارم

یه بغض سنگین و خفه کننده

به هر چیزی حسودی میکنم

حتی لبخند یه بچه

حتی به گربه هام

دیگه بریدم

اونقدر دارن از همه طرف بهم فشار میارن که دارم قید خیلی چیز ها را میزنم

صدای (ر) : سارا .......بس کن .......تا کی میخوای بچسبی به اون زمینها

کف اتاقم چمژاتمه میزنم و اشک میریزم

ولی دلم خالی نمیشه

صدای ننه جون : سارا ..........این زمینها اصالت خانوادگیته........نمیتونی همینطوری رهاشون کنی

صدای اردلان : من اینجا صحبت کردم ......دکتر.........پروژتو کامل خونده و فکر میکنه میشه روش حساب کرد ........خیلی سریع برای اومدن اقدام کن

صدای لیلا : خری .........د خری ........این مردم حالیشون نیست......اینا جز خوردن و خوابیدن و کردن و دادن هیچی نمی فهمن.........واسه کیا داری دل می سوزونی .......بیا پیش ما..........اینجا درسته غریبیم ولی آزادیم.......سارا اونجا هرز میری .......بیا یکم معنی زندگی کردنو بفهم

صدای رکسانا : بیا .........همه دارن کم کم جمع می کنن و میرن........راستشمنم واسه آخر هفته بلیط دارم........یه سر میرم پیش بهرامو اردلان...شاید هم موندم........چه می دونم

و خودم : بس کنید...............دارم دیوونه میشم .

۳ تا از بهترین دوست دخترهام به استرالیا مهاجرت کردن ............

بهترین دوست پسرم رفت انگلیس .........به قول خودش هر جا بهتر از اینجا حتی جهنم ........

حالا من.........

دارم   ضمخت    می شم

دیگه نمی خندم.......

برای هر حرف و کاری باید قیافه بگیرم

کوچکترین لبخند توی محیط کار بیچارم می کنه

کثافت کشور رو گرفته

برای مزرعه باید جون بکنم

برای گرفتن حقوقم باید بههر کس ونا کس روبندازم .........تا ۳ ماه ۳ ماه ندن

برای وامی که زیرش رفتم ...............باید خورد بشم

باید هر شب بترسم از حرف مردم

باید مخفی بشم

فراموش کردم تیپ زدن چی بود

فراموش کردم زندگی کردن چی بود

هوا گرمه

من تو این لباسها گم شدم

دلم میخواد لخت بشم

دلم می خواد برقصم

دلم بازو می خواد

وقتی با (ر) تلفنی صحبت میکنم بغض می کنم

به شدت افسرده شدم

میزنه گاهی اوقات به سرم همه چیز رو بفروشم و برم گورمو از این سرزمین گم کنم

از مردم بیزار شدم

از قیافه این مردم منفی و حسود و بدخواه بیزار شدم

دارم عوام می شم

دیگه نمیتونم فکر کنم

از کتابها دور شدم

فیلمها برام مسخره شده

دلم ...............

گاهی اوقات به مرگ خیلی جدی فکر میکنم

دیروز نزدیک بود......................

بریدم

بریدم

فقط نوشتم تا خالی بشم

--------------------------------------------

تا مغز استخوان
می سوزاند و می سوزاند
به دیوار چنگ می زنم
به سنگ چنگ می زنم
استخوان می سوزد
کسی را هوای گوش دادن به ناله هایم نیست
تنها
تنها
می بینم مردمی را که کورند و کرند و دیوانه
شاید باید
ما نیز اینچنین شویم

 شعر از خودم ( ۱۲/ ۴/۸۶ )

 


جمعه 7 تیر ماه سال 1387
توجه توجه.................

دوستان عزیز..........

حتمی به این وب سر بزنید و نظر بدید و بحث کنید.....

جواب پیامهاتون در همون بخش نظر دهی داده میشه.........

این وبلاگ گروهی

برای ایران و ایرانی بودن ساخته شده.........

ممنون میشم حمایتش کنید و اگر مقاله یا بحث مفیدی داشتید در اختیارمون قرار بدین

http://naslebartar.blogsky.com/

یادتون نره

اگر به وب من میاین

به این وب هم سری بزنید

منتظرم

وبلاگ نسل برتر......


جمعه 7 تیر ماه سال 1387
کمی درد و دل .............

کلی حرف دارم

ولی دستام خستن

چشمام خیسن

و دلم هم نیز

-----------------------------------

رفت

رفت

و خودم موندم با بدرقه راهش ......دعا هام..........

وقتی هیکل موزون و مردونش میون جمعیت گم شد

وقتی آخرین بوسه رو براش فرستادم

و وقتی اشکی روی گونه هام غلت زد و افتاد

فهمیدم رفت

رفت

و خودم موندم با یک دنیا ................

--------------------------------------

پیرمردی بهم شکلات تعارف کرد

صداش تو گوشم پیچید : دخترم بفرما ...مشگل گشاست....

-----------------------------------------

دستام سردن مثل نگاهم

این روزا به مردم خیلی نزدیک شدم

این روزا وقتی توی اتوبوس واحد این ور و اون ور میرم بیشتر هم وطن هامو درک می کنم

این روزها به هر راننده اتوبوس واحد خیلی جدی و از سر دلسوزی خسته نباشید میگم

این روزها دلم برای پلیس سر هر چهار راه کباب میشه

و به خودم میقبولونم که باید بفهمم و هم دردی کنم

هوا از هر زمانی بیشتر گرم شده.......و من هر روز به خودم میگم :راه کدومه؟

-------------------------------------------

هفته زن بود........

۲ تا از دوست پسرهای قدیمی فقط تبریک گفتن.......

(ر) هم که پیشش بودم یکهو یادش افتاد که چیزی نخریده......

با خنده گفت ۲ هفته دیگه روز مرد برات میخرم

مسخرس........

چون الان دیگه نیست که حتی روز مرد کنارش باشم

سفر به خیر رفیق

------------------------------------

زن ..........

موجودی زیبا و ظریف

آرام و قرار مرد

الهه زیبائی و طنازی داستانها

دلیل مبارزه قهرمانها........

دلیل جنگ و مردانگی مردها

حالا چی ازش مونده

یک دستمال کاغذی آلوده به ...........

یک موجود پژمرده و کسل

یک موجود سراسر نفرت

کجا رفت اونهمه محبت و عشق

کجا رفت اون آغوش همیشه باز برای مردها

زن افسانه شد

همانگونه که مرد و مردانگی افسانه شد.......

----------------------------------------

صدای سید: باید تحمل کنی.....

ـ نمیتونم .....به این چیزها ایمان ندارم......چرا باید تظاهر کنم

: تظاهر نکن...اطاعت کن.......

ـ نمیتونم.......

: باید سعی کنی.....

------------------------------------------

از کسانی که سیگار براشون حکم کلاس و پرستیژ داره بیزارم

امروز یکی از خانمهای همکار با چنان غرور و کبکبه سیگار پاین مسخرشونو دود میکردن از وجود خودم بیزار شدم.......

دخترک ۳۰ سال سن داره و مهندس شیمی این مملکته......

براش سیگار یعنی کلاس......

روسری نازک می پوشه همراه با اون مانتو های وزغی.....با اون سینه های ۲ تنی یخه مانتوش اونقدر بازه که من میتونم شکاف مابین اونها رو ببینم.......

بعد طوری لم میده روی صندلی که من از زن بودنم شرمنده می شم........

به خودم می گم : سارا بیخیال شو......خوب از حجاب خوشش نمیاد دلش می خواد آزاد باشه......

ولی وقتی نگاه هرزه و کثیفش چشم چرانه توی صحن کارخونه دنبال پرسنل می دوه حالت تهوع بهم دست میده.....

عجیبه.....

این خانم تازه به این بخش اومده....... تمام مدت یا داره ور الکی میزنه با مردها........یا داره دور سر خودش می چرخه.....

هر وقت هم میخوام بهش بگم چکار باید بکنه.......خیلی جدی میگه: ببخشید من اینجا موقت هستم........

گویا خانم .......دختر یکی از روسای کارخانه هستند.......یکی ازون گردن کلفتها.........

شاید برای همین به جای پوشش رسمی کار ........لباس راحتی تفریحی می پوشن......

من حتی در مدرک تحصیلاتی این خانم شک دارم........

شنبه که گذشت بلاخره بعد از ۳ ماه حقوقم رو به حسابم ریخته بودن....

یک ماه کم داشت......

اضافه کاری ها هم حساب نشده بود..........خلاصه آتیش گرفتم.......

وقتی رفتم و اعتراض کردم....

دیدم خانم مهندس هم اونجاست......که چی؟

: فلون فلون شده ها ........این چرا اینقدر کثر شده......مگه من جونم رو از سر راه اوردم دارم روزی ۸ ساعت مثل مردها کار میکنم..........برای چی اینقدر از حقوقم کثر شده

حالا اون مسئول محترمه داشت جوابشون رو میدادن : خانم........این قانونه..........شما از بخش .........به این بخش ............منتقل شدید ........به این دلیل و این دلیل ...........اینقدر از حقوقتون کثر شده..........

صدای داد خانم......

بلاخره سر و کله رئیس بخش پیدا شد ........همینکه خانم رو دیدن و علت رو پرسیدن.......گفتن: حتمی اشتباه شده.........من ترتیب کار رو می دم........شما نگران نباشید......چرا اصلا خودتون تشریف آوردین.......تلفن میزدین به خودم...........

حالا خانم یکهو شل شدن.......عشوه خرکی............و ادامه میدن به زر مفتشون

صدای آقای رئیس: حال پدر گرامیتون چطوره؟؟؟ سلام مخلصانه اینجانب رو به ایشون برسونید  ...........

دیگه ۴ تا شاخ در آورده بودم......

صدای حسابدار بیچاره: خانم مهندس .........خانم......

خودم بر میگردم سمتش : بله

ـ بفرمائید.......این لیست .......ولی وجداناْ خون خودتونو کثیف نکنید.......دیدید که اینجا چه خبره........ولش کنید.....من خودم سعی میکنم ترتیبشو بدم اضافه کاریاتونو بگیرید..........اما انشاءالله تو ماه بعد.....خودتون هم پیشو بگیرید ....اون یک ماه هم که قانونه........آخر کار وقتی قراردادتون تموم شد باهاتون تصویه میکنن........

خودم که با دستاهای دراز...........و فکی پائین آمده برگشتم تو آزمایشگاه

خدای من اینجا کجاست؟ ایران؟ سرزمین اسلامی ؟

یا کشور کثافت و فساد .......

اینجا گناه کردن دیگه النی شده

------------------------------------

از کجای این ساختمون آب گرفته بگم

که هر جاشو دست میزنی فرو میریزه

------------------------------------

حالم خیلی خراب بود.......

نه از نظر روحی

که جسمی

رفتم دکتر.........دیگه نمیشد الکی گذشت.....

الان یک ماه میشه هی امروز فردا میکردم......

صدای خنده دکتر........بلند شد...: به به.......پس بلاخره بازم عود کرد........

خودم هم خندم میگیره.......

هزار جور آزمایش و کوفت نوشت برام.....

جیغم رفت به هوا که اینا حالا رو دفترچه بیمه میشه یا نه؟

دکتر با خنده گفت: چی شده خانم خانما .......خسیس شدی..... نکنه ورشکست کردی.....

و خودم: دکتر اگر شما هم مثل من باید ماهانه کلی چک پاس میکردین....حال و روزتون بهتر از من نبود.......شما هم باید میرفتین دکتر

صدای خنده دکتر پیر ذهنمو قلقلک میده.......

: اصلاْ عوض نشدی......البته خیلی خانم شدی و خوشگل.......ولی هنوز مثل بچگیات سرتق و یکدنده موندی........ حالا ببینم بنویسم یا باز معالجه رو نصف کاره ول میکنی........

ـ بنویسید........و..........

دکتر پیر..........

۱۰ سالی هست که مشتریشم........

یا بهتر بگم بدترین مشتریش

به قول خودش: بی فکرترینشون..........

----------------------------------------

صدای یک بچه کوچولو: خانم تو رو خدا.....واسه مادرتون بخرید........

صدای خودم به سمت (ر) : خوب یکی بخر .......

ـ به تو داره التماس میکنه نه من...........تازشم واسه چی؟

: خوب واسه من.........ناسلامتی منم زنم ها.......خوب حالا یک دسته گل بگیر عوض هدیه نخریدت........

ـ اوم.. .......بد هم نمی گی........بچه جون دسته ای چند؟؟؟؟؟؟؟ ای.......چراغ سبز شد........ببخشید عزیزم ........قسمت نبود.....

و راه می افته

به حالت دلخوری میگم: واسه بچه گفتم میخواستی میتونستی کمکش کنی.......

ـ اووووو کی میره اینهمه راهو.......ببینم چقدر مهربون شدی.....تو که خودت نمیذاشتی من بهشون پول بدم

: اون گدا بود........این بیچاره داره گل میفروشه.......

ـ خیلی خوب

کنار خیابون پارک میکنه..........برمیگرده.............سمت پسر بچه

وقتی برمیگرده ۵ تا دسته گل رز سرخ خریده.......

خودم: اینهمه.............

ـ همشو خریدم زودتر بره تو سایه........بچه بیچاره ...........

و خودم هیجان زده دسته گلها رو میگیرم..........

توی پارک سر محله (ر) دو تا خانم مسن نشستن دارن حرف میزنن

از ماشین پیاده می شم و گل بهشون میدم و روز مادر رو بهشون تبریک میگم

هر دو کلی ذوق میکنن..........

یکی از دسته گلها رو هم دادیم به لیلا ......خواهر (ر)

به (ر) گفتم: اینو هم ببر واسه مادرت........

ـ زیادش میشه......تو گلوش گیر میکنه

: (ر)..... اون مادرته....این چه طرز حرف زدنه........یالا.....اصلاْ بذار یک چیزی هم بخریم.......بعد ببریم..........

ـ من نمیخوام مگه زوره.........

: داری میری ابله.......... ممکنه دیگه ازین فرصتا پیدا نشه.........مادرته.......درد زایمانتو که کشیده...............

ـ اه...........گیر ۳ پیچ............ خودت یک چیزی بخر.........من اصلاْ حوصله پیاده شدن از ماشین رو ندارم........

: چی بخرم.........؟؟؟؟؟

ـ من چه میدونم..........

یک لحظه فکری مثل برق از ذهنم گذشت..........گفتم : برو.......برو فهمیدم چی بخریم........

براشون قواره لباس مجلسی از بهترین و مرغوب ترین پارچه تو بازار خریدم........وقتی خواستم پول بدم سرم سوت کشید......... ولی به روی خودم نیاوردم.......گفتم: ارزششو داره.........

خلاصه وقتی برگشتم تو ماشین .........(ر) با حالت بی تفاوتی نگاه کرد و گفت : بهت بگم آشغال خریده باشی مامانم بی تعارف جلوی چشمامون میندازه از پنجره بیرون...........

خندیدم وگفتم: نخیر نمیندازه........چرا اینطوری میگی.........

ـ چون مادر منه......میشناسمش........

: خیلی خوب..........حالا وایسا تا بدم این دسته گل رو تزئین کنن...........چند تا گل دیگه هم بهش اضافه کنن..........

صدای خندش به هوا رفت

وقتی جلوی خونه مادرش توقف کرد دلم هوری ریخت تو..........

کادو و دسته گل رو دادم دستش ...........

گفت: خوب تو هم بیا

گفتم: نه......من نیام بهتره.....می ترسم یک حرفی بهت بزنن.........

ـ زر نزن ..پیاده شو........میخوام مادر منو ببینی حرفامو درک کنی........تازه من دارم میرما..........چی میخواد بگه.........؟؟؟؟؟؟؟

وارد خونه که چه عرض کنم........خونه باغ بزرگ که بیشتر شبیه خانه ارواح می موند شدیم......

قبلاْ هم اینجا اومده بودم ولی وقتی مادر و پدر (ر) نبودن........

وارد سالن اصلی شدیم.........

همه چیز اینجا مرده..........

خونه مثل صاحبانش فسیل شده.......

مادر (ر) که بیشتر شبیه یک کدو قلقلزن بود تا .......صداش بلند شد که من توی اتاق تلویزیون ام........

رفتیم اونجا........

حتی بلند نشد از جاش.......

روشونو بوسیدم........

خیلی سرد بوسید........

(ر) منو معرفی کرد......و بعد من روز مادر رو تبریک گفتم و بهشون هدیه دادم.........

کمی تشکر خشک.....و بعد با حالت خاصی گفت: بفرماین...........

من و (ر) هم نشستیم........

اصلاْ مهربون نبود.......خشک و رسمی.......و بینهایت بدهیکل....ولی صورتش جوون مونده بود.....

تازه صداش هم خیلی زیبا بود........باید بگم وقتی جوون بوده باید خیلی دلبر بوده باشه

کلی ابهتش منو گرفت

تو دلم گفتم: صد رحمت به دیبا خانم..........

یک خانم میانسال تر و فرز اومد و شربت به لیمو آورد.........

و (ر) باهاش احوالپرسی کرد : چطوری زینت .....؟؟؟؟؟؟؟ پسرت بهتر شد ؟

ـ بله آقا دکتر...به لطف شما خیلی بهتر شده....شما خوبید؟

صدای مادر (ر): اوم......انتخاب تو دختر جون........

خودمو جمع و جور کردم و گفتم: قابل شما رو نداره.......آقای دکتر فرموده بودن سلیقه شما در چه حدیه......منم طبق سفارشاتشون عمل کردم........

ـ خوبه........معلومه جنس شناسی.......ببینم خیاط خوب هم سراغ داری؟

: بله ....یکی هست که سابقاْ برای خودم لباس میدوخت.........

ـ پس نشونیش رو توی اون دفترچه بنویس.......میخوام بدم برام بدوزه......دو هفته دیگه یک عروسی دعوت داریم.......مناسب اون مجلس هست..........

وقتی از خونه باغ اومدیم بیرون.......

انگار از زندان آزاد شده باشم بال در آوردم

صدای خنده (ر) ............

برای یک لحظه .سکوت.........دستمو گرفت و کشید......

تو بغلش ول شدم........

گیج نگاهش کردم یک ماشین از جلومون رد شد..........

یک دختر رانندش بود.........با حال خشونت باری نگاهمون کرد و رفت .....

(ر) باز خندید

من خجالت کشیدم که این چه کاری بود کردی.؟

گفت : هیچی میخواستم زورش بیاره که آورد..........

برمیگردم سمت ماشین.......

جلوی یکی از باغهای اونور خیابون ایستاد........

من و (ر) سوار ماشین شدیم

: اون کیه(ر)

ـ ج..ن.....د........ه

: مودب باش.....این چه طرز حرف زدنه........

ـ ببخشیده.....یک زنه....یک خانم دکتر ......که هر شب زیر یکیه......بهتر شد......مودب بودم.......

: یعنی چی؟ تو از کجا میدونی......تازشم باشه.......به تو چه ربطی داره.......

ـ شاید درست بگی ........... این زنیکه لیاقت  همینو هم نداره.....

: پدر کشتگی باهاش داریها...........

ـ همین هرزه خانم ..باعث شد که من نمونم اینجا.........

: چی؟

ـ هیچی ولش کن.......

: یالا بگو ببینم.....چی شده....؟ چکار کرده؟ نکنه باهاش دوست بودی

ـ من غلط بکنم با همچین نکبتی رفاقت کرده باشم.........ولو واسه یک شب.......

وقتی (ر) همه ماجرای اون خانم رو با رئیس دانشگاه تعریف کرد و گفت چطوری زیر آبشو زدن........و اون بلا رو سرش درآوردن.....

داشتم دیوونه می شدم......

دلم یمخواست پیاده شم برم صورت دخترک رو بیارم پائین........

این روزها خیلی از جنس خودم بیشتر بیزارم......

بیشتر از جنس مرد حتی...........

خدا به ایران رحم کنه.............


جمعه 31 خرداد ماه سال 1387
یکم حرفای فلسفی .............

سلام به همگیتون

ببخشید ازین پست تا پست قبلی یک قرن فاصله افتاد

--------------------------

این روزا کم کم روزی ۱۳ تا ۱۷ ساعت کار می کنم

گاهی اوقات نمیفهمم کی خوابیدم

کی بیدار شدم

تقریباْ از خستگی بیهوش میشم

ولی شکر

اینم برای خودش جای شکر داره

-----------------------------

سایت باله http://balleh.wordpress.com/

-----------------------------------------------------------

خیلی دلتنگم

زیاد

و فکر میکنم باید انتخاب کنم

خیلی سخته

خیلی سخته

بعد از ۲ سال برگشتم سمت سید ....... مرد خاصیه

حالت خاصی هم داره

۲ سال پیش بهم گفت باید فکر کنم بعد انتخاب کنم ..........

حالا بعد از ۲ سال حس میکنم راهم اون بوده

برگشتم سمتش

خیلی داغون و خسته

گفت: راهش سخته......حاضری .........حاضری هر چی بگه .....هر کاری بخواد انجام بدی.......این راه خیلی سخته.......برای رسیدن به هدفت باید چشم به روی خیلی چیزها ببندی

گفتم : حاضرم....فکرامو کردم......مطمئنم از عهده من بر میاد

خندید و گفت: باید اول امتحان پس بدی

گفتم: حاضرم

خندید

و باز هم خندید

------------------------------------------------

چقدر سخته ادم کاری رو انجام بده که بهش هیچ اعتقادی نداره......

ولی خودم قبول کردم

حالا باید دوباره از اول مطالعاتم رو شروع کنم........

چشمام گاهی اوقات از زور خستگی بسته میشه ولی خواب نیستم......

به زور اب سرد باز میکنمشون......

سید باز هم میخنده......لبخند میزنه......اروم میشم.....

صداش ارومم میکنه..........

: خدا همیشه به بنده هاش فرصت جبران میده

- خیلی عقبم......

: از هر جا شروع کنی ...... زمان تودستاته......... آما ده ای ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

------------------------------

باید دروغ نگم

تهمت نزنم

غیبت نکنم

ناله نکنم.

تمام فرائض مذهبی رو کامل و بی کم و کاست انجام بدم........

باید از تمام گناهان خودمو دور نگه دارم.........

و عمل کنم......

به خلق کمک کنم......

خیرات ..........نذر.........

به مدت ۱۰ روز.......

امروز چهارمین روز بود ......

وقتی به لیست نگاه کردم دیدم حداقل ۴ تا دروغ کوچیک و گنده تو کارخونه بار مهندس و پرسنل کردم........

حالا اسمشو بذار مصلحتی .........

دروغ دروغه دیگه

چقدر سخته این شرایط

صدای خنده سید بلند شد

البته صدای ارامشبخشش..........

- تا ۱۰ روز خودتو دور نگاه نداشتی دیگه با من تماس نگیر...........چون ادامه این راه غیر ممکنه.........باید بتونی به نفست غلبه کنی........ باید اولین قدم رو محکم برداری........

چشمام باز سیاهی میره.......

ولی باز به خودم میگم...........: تو میتونی........

ولی اینکه ادم دروغ نگه خیلی سخته...........خیلی.........................

تازه خیلی چیز های دیگه هم سخته.............پایبند بودن........... به بعضی اصول........

وای خود کرده را تدبیر نیست ........

---------------------------------------

توی این دنیا آشوب زده

میشه خوب بود

میشه امیدوار بود

میشه اصیل بود

میشه بدی دید و بدی نکرد..........

میشه کینه به دل نگرفت

میشه کتک خورد و مشت نزد

ولی........

همه اینها خیلی سخته

سخت تر از بد بودن.........

---------------------------------

کتاب رهایی از دانستگی رو خوندید نوشته کریشنا مورتی.......

۴ سال پیش ۳ بار خوندم  نفهمیدم.......

اشکم درومد.........

حالا دوباره دارم میخونم

اعصابمو ریخته به هم........

مخصوصاْ با این دستورات حضرات.........

-------------------------------------

تا حالا واقعاْ دعا کردید.......

تا حالا واقعاْ از خدا چیزی رو خواستید .......

تا حالا درست و حسابی از خدا چیزی رو خواستید ؟؟؟؟؟؟؟؟

شب جمعه سعی کردم بعد از نیایش اصلی دعا کنم........

ولی همش هواسم پرت می شد .......

تازه کلی هم خواسته هامو یادداشت کرده بودم یادم نره......

دیدم نه..........نمیتونم اونطور که باید ازش بخوام.......

رو کردم به اسمون و گفتم: خدا جون میشه خودت لیستمو بخونی زودی همشو براورده کنی ...........من الان وقت ندارم بخونم برات ........قربونت.......

انگاری ارث بابامو ازش طلب دارم.......

ولی نمیدونید چه حالی داد ..........

مخصوصاْ وقتی امروز صبح دیدم اولین درخواستم اجابت شد.........

فقط میخوام اینو بهتون بگم:

: بنویسید..........کامل ............دقیق..........خدا رو گیج نکنید.........واضح بگید چی میخواید...........همچین حالی بهتون می ده ...............

---------------------------------------

کم کم ..........کم کم........ دارم بر میگردم به جریان اصلی زندگی..........

وقتی برای غصه خوردن ندارم

سعی میکنم

به خودم قول بدم

که ادم بدی نباشم

----------------------------

http://ballerian.blogfa.com/

بالرین

 


جمعه 24 خرداد ماه سال 1387
گروهبندی مردهای ...............

 

سایت سارای عزیز http://www.2khi.blogfa.com/

---------------------------------------------------------------------------------

ما ایرانی ها در زمانهای گذشته اموزشهای خاصی برای اداب و رسوم زناشوئی و خانواده و اجتماع داشتیم

نمونه بارز و خیلی قوی اون: کیمیای سعادت امام غزالی......و خیلی کتابهای دیگه

که به طور دقیق و کامل همه اداب و رسوم رو بیان کرده

--------------------

ولی امروز ما از داشتن چنین منابعی محروم هستیم به دلیل خود سانسوری.......

امروز میخوام اقایون ایرانی رو دسته بندی کنم........و بعد نتیجه گیری کنم.......البته حرفهای من عمومیت نداره و حتما نقص داره.....ولی با راهنمائی های شما من میتونم بهتر بنویسم و بگم

---------------------------------------.

مردها

آقایون به نسبت خانمها بیشتر و زودتر از برخی مسائل آگاه میشن......

و به دلیل نیاز جسمی خیلی زودتر از دخترها گمراه .....

مردها به چند دسته میشه تقسیم کرد

دسته اول:  وقتی به بلوغ میرسه......از دوستانش یاد میگیره که باید سکس داشته باشه.

فرهنگ خانواده های ایرانی پسر رو محدود نمیکنه.......

نتیجش این میشه که: پسر بدون اینکه بدونه داره چکار میکنه با دختری ارتباط برقرار و ندانسته و یاد نگرفته...........باهاش سکس داره

البته این بهترین حالتشه......که وقتی ادامه پیدا میکنه.........میبینه ۲۵ سالش شد و کم ...کم.....با ۲۰ تا ۲۵ دختر همبستر شده.........ولی از همشون خسته شده........

چنین مردی هرگز پایبند دختری نمیشه و همیشه بهترش رو  میخواد........

موقع ازدواج با بدبینی کامل به دنبال دختری افتاب مهتاب ندیده میگرده و بعد وصلت باز هم به شهوت رانی خودش ادامه میده

گروهی دیگه از پسرها .....این گروه کمی شانس بهتر و شعور بالاتری دارن......

فاکتور قرار میدن........و انتخاب میکنن.........و هر کس رو برای سکس انتخاب نمیکنن

ولی این گروه هم اصطلاحا تحصیل کرده و با کلاس هستند هوسران و سر به هوا هستند و نمیتونن کیس مناسب برای ازدواج رو انتخاب کنن.........چون هر بار که دختر تازه و جوونی رو میبینند دلشون میلرزه

گروه سوم : مذهبیون...

این پسرها با اصول مذهبی و خشک مقدس بار اومدن

به چشم دختر نگاه نمیکنن.....

پیراهنشونو میندازن روی شلوار.....

ریششون رو نگو.........

این اقایون ........که فکر میکنن قدیس تشریف دارند......تا ۲۲ سالگی اینقدر اسفالت خیابونا رو نگاه میکنن علاوه بر ارتروز گردن .....به سیاه دید شدن هم مبتلا میشن.........و کسی رو نمیتونن مثبت ببینن....

وقتی میخوان انتخاب کنن....... کلی فیلتر قرار میدن.....

همینکه انتخابشونو کردن.........

اونها رو میبینید که با همسرانشون توی خیابون دارن راه میرن......

در حالی که یکی دو متر دختره عقب تر .....

و اقا با خیال راحت داره چشم چرونی میکنه.......

و تازه دو قورتو نیمشون باقی که چرا فلون دختر موهاش بیرونه.........من تحریک شدم.........حالا باید برم خونه کفارشو بدم......( یعنی باید برم ثواب کنم زن بیچارمو.........)

بگذریم....

دسته چهارم.: اینها هم مذهبی هستند......منتهی از همون اولش شرم و حیا رو قورت دادن...........چون مذهبشون برای جیبشونه نه اعتقاد.......

اینا هر شب یک دختری کسی رو برای .......دارن..........

بلاخره ازدواج میکنن........

از مشخصات بارز این دسته داشتن شکمهای برامده و ........هست.......که نمونه اینا تو جامعه ما فراوونه.......

دسته پنجم: پسرهای پاک و افتاب مهتاب ندیدس.......

که الهی من فداشون بشم..........اینا از بس پاک و معصومن.........ادم دلش براشون کباب میشه.........هر آن خطر این وجود داره که نصیب دخترهای حریف و ناجور بشن.....

این اقایون در خانواده های سنتی و اصیل بزرگ شدن.........که تو عمرشون حتی سعی نکردن در باره این مسائل حرفی بزن یا فکر کنن.......اینها حتی نمیدونن خود ارضائی چیه........

یا حتی نمیتونن تصور کنن قبل از ازدواج میتونن سکس داشته باشن......

اینا مادرشون باید براشون استین بالا بزنه......

الهی.......اینا رو باید بعد از ازدواج تربیت کرد.......اموزش داد .نتیجش هم این میشه: تا یکم حالیشون میشه...........همسرشون اخ میشه چون خودشون انتخاب نکردن..........میرن دنبال یکی جدید که خودشون انتخاب کنن

دسته ششم: پسرهای ترسو....این دسته هم سنتی ایرانی بار اومدن.......و البته ترسو........اینا دوست دارن سکس کنن........ولی میترسن.........به هزار و یک دلیل : بی پولی.....ترس از تیغیده شدن توسط دخترها........ترس از بی ابرو شدن جلوی خانوادشون.....ترس از اینکه موقعیت کاریشون به خطر بیافته.......ترس از بی ماشین بودن...........و ترس از شنیدن نه توسط دخترها

دسته هفتم: پسرهای خرخون.......این گروه هیچ هنری ندارند جز درسخوندن..........نتیجه: اینها شب زفاف دارن طریقه امیزش رو از توی کتاب یاد میگیرن در حالیکه خانم اماده روی تخت داره بر و بر نگاهشون میکنه

دسته هشتم: پسرهای سر د مزاج.........اینها نمیتون به دختری حس داشته باشند ........اینها تقریبا تو این وادی ها نیستند.........شاید درمان و اموزش کمی مشکل اینها رو حل کنه........

دسته نهم : پسرهای هم جنس باز.......اینا هم دسته دیگر هستند که به دلیل محدودیت و سیاست کثیف حاکم بر این کشور رو به ازدیاد هستند مخصوصا در خوابگاه ها..........این پسران که از مردانگی هیچی برای خودشون باقی نذاشتن.........با ازدواج یک دختر رو به خاک سیاه مینشونن تا کسی به ایرادشون پی نبره

دسته دهم: پسران کثیف و سکسی....و وحشی...اینها همه چیز رو بد میبینن....و در سکس.......دختر براشون حکم یک وسیله سکسی رو داره........اینها بیماران روانی هستند که فقط میخوان سکس کنن........کسی رو پیدا کنن برای مالوندن.......

دسته ۱۱: عاشق پیشه ها.......اینا اونقدر عاشقن که فکر میکنن اگر دست به دختر رویاهاشون بزنن عشق نابود میشه.........این افراد هم هرگز از زندگی لذت نمیبرن

دسته ۱۲: پسران عجول: سکس رو بلد نیستن.......معاشقه حالیشون نیست........اینا وقتی به دختری میرسن فقط میخوان لختش کنن........ ۵ دقیقه کار ......بعد خواب........

دسته ۱۳: این پسرها گروه جالبی هستند.........هیچی حالیشون نیست........ولی همش میگن من خیلی بلدم........خیلی خوب میکنم.......خیلی فلانم.........هر دختری میاد طرفم میگه بیا منو بکن.........دخترا زیر من از حال میرن بسکه من خوب کارمو بلدم.........

این گروه که به خالی بندها معروفه.....بیسوادترین و بیکلاس ترین گروه  پسرها رو تشکیل میده

دسته ۱۴: پسرهای ایده الیست......اینا همش به دنبال شاهزاده خانم و حوری بهشتی میگردن......اینا دخترهای زمینی رو باعث افت خودشون میدونن

دسته ۱۵: پسرهای متعصب: اینا اسم سکس جلوشون ببر......همچین خواهر و مادرتو جلوی چشمات میاره

دسته ۱۶: پسرهای حساس .....خجالتی .......لوس......مامانم اینا........اینا هم واسه خودشون کلی داستان دارن..........

دسته ۱۷ : پسرهای زیادی لاغر......زیادی چاق: این گروه که اتفاقا دلهای پاک و صاف و صادقی دارند برای سکس خیلی به مشکل بر میخورن چون نه اراده این رو دارن که هیکل رو بسازن ........نه میتونن به خاطر ظاهرشون ارتباط درستی با دختری برقرار کنن.....

دسته ۱۸: پسرهای خود خواه: تمام دنیا برای اینه که این افراد راحت زندگی کنن.........این اقایون از دماغ فیل افتاده دختر براشون وسیله محسوب میشه تا به ارامش برسن و پیشرفت کنن...........اینا اصلا نمیتونن کسی رو دوست داشته باشن.......الا خودشون

دسته ۱۹: پسر های مخ زن.........اینا استادن در زبون بازی و مخ دختر زدن........ولی در عمل وحشت میکنن و کاری بلد نیستن.........

دسته ۲۰: پسرانی که سکس رو دوست دارن..........مکان ندارن......و اینقدر بی حیا و رسوا هستند که به سالن سینما هم رحم نمیکنند

دسته ۲۱: پسرهای فرنگ رفته......اقا اینا نیست اونجا به قول خودشون خیلی سکس داشتن و یاد گرفتن........دخترهای ایرانی اومل و بیسواد میدونن...........در حالیکه اگر تو بحرش برین اکثر حضرات مخصوصا اگر در کشورهای گرون زندگی کرده باشن ........اصلا کاری نکردن.........مگر اینکه یا خیلی پولدار بوده باشن که خرج دخترای فرنگی بکنن...........یا واقعا یاد گرفته باشن کارشونو.........

دسته ۲۲: پسران عقده ای.........کمبود دار.......اینا از جنس دختر متنفرن......چون همه دختر ها رو تن فروش و هر جایی میبینن..........حالا کنکاش میکنی میبینی به خاطر اینکه یک دختری یک روزی یک جایی بهشون نارو زده

دسته ۲۳: پسرهای وراج: اینقدر ور میزنه نمیذاره دختره کلامی به زبون بیاره.........ته ملاقاتشون هم میبینه کاری نکرده دختره داره میره

دسته ۲۴: بیمارانی که تو خیابون چشماشون از روی سر و سینه دخترا بالا و پائین میره

دسته ۲۵: پسرهای عاقل .....و با سواد......که کمی از این ور اون ور یاد گرفتن......و محترمانه جلو میان.....و سکس نسبتا خوبی هم دارن.....این پسرها نسبت به باقی آقایون اوضاشون بهتره و دخترها از کنار اینها بودن عذاب نمیکشن........

دسته ۲۶: پسرهای دروغگو........اینا حتی اسم خودشونو هم فراموش کردن بسکه دروغ گفتن.......اینا در حرفاشون دکتر .مهندس....سالکن جردن هستند......

دسته ۲۷: پسران که همه چیز دارند....پول.تحصیلات.....خانواده خوب.........ولی حال ازدواج کردن ندارن........یا حوصله داشتن دوست دختر

و گروه دیگه که گروه معقول و پذیرفته شده هستند و همیشه در زندگی موفق...........که من میدونم همه شما پسرهای ایرانی براحتی میتونید جزو این گروه باشید اگز کمی اموزش ببینید و حاضر بشید بپذیرید که هیچی از دختر ایرونی نمیدونید جز سیاه بینی و بدبینی........

ما بهترین خاک.........بهترین سرزمین...زیبا....و ثروتمند رو داریم.......ولی با همه چیزش بیگانه ایم

شما پسر ایرانی ها عشق رو توی تاریخ جا گذاشتید

مثل ما دخترها

من میدونم

با کمی اموزش

همه این گروها به خودی خود حل میشن

و جای خودشون رو به پسرهای معقول و مرد صفت میدن

فقط باید همه ما بپذیریم که باید اموزش ببینیم

توی پست بعد میخوام یک سری تجربه برای اقایون بنویسم که چطور میتونن تو دل یک دختر زیبای ایرانی جای خودشونو باز کنن و باقی بمونن و دیگه نگران خیانت نباشن

یادتون باشه

هر خیانت دلیل دو طرفه داره نه یک طرفه

تا بعد همه شما دوستانمو میبوسم

بدرود


تعداد بازدیدکنندگان : 21478


عناوین آخرین یادداشت ها
وقتی منو میخونی
چند چیز رو به یاد داشته باش
درگیر نشو
سوال نپرس
به خودت بگو : داستان جالبی بود
---------------------------
من یک داستان بیشتر نیستم........که یک روز تموم میشم
مثل خیلی از داستانهای دیگه
مثل داستان تو................
شناسنامه کامل من...

زخمها و دردهای آدم سرمایه است...!
هر کسی نمیتونه به این جایی که تو رسیدی برسه...!
پس سرمایه ات رو با کسی قسمت نکن...!
داد نکش...!
آه و ناله هم نکن...!
صبور، آرام و بی سر و صدا همه چیز و تحمل کن.
تو مانند تکه سنگ آهن هستی تازیانه روزگار خردت کرد و شکستت و بارها درکوره بی رحم حوادث زمانه حراراتت داد..
گداخته شدی ، ذوب شدی، سرد شدی ولی هر بار آب دیده تر شدی.
تا العان کهبصورت پولاد در اومدی.
تو محکمتر از اونی که حتی بشه تصورش کرد...!